به گزارش متادخت، «خانم آقای او» داستان دختری است که با دسترسی به خاطرات مادربزرگش، مسیری شگفتانگیز در زمان و فضا را طی میکند و دریچهای به دنیای گذشته و حال باز میکند. ریحانه ابراهیمزادگان با تسلط بر زبان و سبک نوشتار، نثری نزدیک به فارسی دوره قاجار را با روایت مدرن ترکیب کرده و تجربهای تازه و متفاوت از داستانخوانی ارائه میدهد.
در این اثر، طنز با نقد اجتماعی در هم میآمیزد و خواننده را به بازاندیشی درباره هنجارها، روابط انسانی و تغییرات فرهنگی جامعه دعوت میکند. شخصیتها زنده و ملموساند و هر دیالوگ، هر خاطره و هر موقعیت، هم لبخند میآورد و هم فضایی برای تفکر عمیق ایجاد میکند. نویسندهی کتاب نگاهی زنانه را با کار، تلفیق کرده و توانسته است نقدهای وارد به شرایط زنان در جامعه را به خوبی به تصویر بکشد.
هر فصل کتاب، لایهای از تاریخ، فرهنگ و روابط انسانی را پیش روی خواننده میگذارد. طنز ظریف و گزنده نویسنده، نگاه سنتی و مدرن به جامعه را در هم میآمیزد و نشان میدهد چگونه عادات و کلیشهها بر زندگی فردی و جمعی تأثیر میگذارند. داستان با ریتمی جذاب و پیوسته، حس کنجکاوی و تعمق را در مخاطب زنده نگه میدارد.
کتاب «خانم آقای او» نه تنها یک داستان سرگرمکننده است، بلکه فرصتی است برای تجربه جهانبینیای متفاوت نسبت به گذشته و حال، نگاهی به ارزشها و ساختارهای اجتماعی و درک پیچیدگیهای هویتهای معاصر.
ریحانه ابراهیمزادگان با ظرافت، تیزبینی و نگاهی خلاقانه، اثری خلق کرده که هم لحظههای شاد و مفرح دارد و هم لایههای عمیقی برای تأمل و تفکر ارائه میکند.
بخشهایی از کتاب را باهم بخوانیم:
«پسین هفته گعده کردیم منزل ابوی گرامی، جای شما خالی کیفور شدیم از مجالستشان. والده گرامی آلبوم آورد نشسستم به تماشای فوتوغرافهای قدیم. مداقه کردیم دیدیم پرتره نسوان آلبوم به هر تیره و دوره تاریخچه ابرو در دو دهه اخیر تفسیر و تبین میکند. مسبوق بر این صبیهها ملتزم بودند که الی یوم التزویج دست به ابرو نبرند. قباحت داشت؛ امر ناموسی بود. وصلتها عشق و عاشقی نبودند که رخسار عروس نقشپرداز باشد.
چهبسا اگر چادرچاقچور نبود، صدای نازک استماع نمیشد؛ از پس این ریش و سبیل دختر و پسر توفیری نداشت. نوبه تزویج والده گرامی، یک محله بود و یک جمیله بندانداز، مقاش و مقراض برمیداشت به قاعده یک تار ابرو نگه میداشت و باقی منفک میرفت. هرچه ابرو نازکتر، ناز و غمزه عروس بیشتر.
نوبه عروسی ما و آقای او، اوضاع توفیر کرده بود؛ منتها الیه ابرو را میتراشیدند و با دوده و قلم ترسیم میکردند تا بیخ پیشانی، کانه تموچین مغول، بلانسبت شما هفت قرآن به میان تسمیه کردند: ابروی شیطانی.
چند صباحی نسوان به هیئت مغول نمودار و پدیدار شدند تا تطور احوال مشایه جماعت. ناغافل ابروی موکتی مد شد؛ ابرو را قاب میگرفتند و با دوده کلهم سیاه میکردند به اسلوبی که انگار صدر چشمها قالیچه گستردند. ابرو هرچه عریضتر، جلوه و جبروتش فزونتر! یک طایفه نگونبخت بنده آلامد هم هر وجه ابرو رایج و متداول شد همان تتو کردند؛ صدر دیده! از مد افتاد، به ضرب و زور لیزر زدودند.
لاکن فی الحال عدیل آخرالزمان، همهچیز تحول داشته. مشاطه جماعت به بوتاکس و مژه و دکلره گیس و کراتین مشغولاند. مقاش و مقراض از سر باز کرده، ابروی نچرال مد کردند. به این سیاق، مجرد از مزدوج و والده از صبیه ممیز نیست؛ لاکن بر سبیل همین آخرالزمان، مقاش و مقراض به سلمانی رجال راغب و طالب یافته، زیر ابروی رجال منفک میکنند و خدا به سر شاهد خودمان وامانده دیدیم، تحت ابروی داماد به مقاش آراسته، سرخاب و سفیدآب زدند؛ لپهایش کأنه عروس چهاردهساله گل انداخته، سبیلش تراشیدند. زبانم لال، احوال دوران رسیده به استحاله نسوان و رجال؛ چشمم به کف پای آقای او، مردانگی از بیخ سیبیل بناگوش درآمده بود؛ رجال ببینند و تعلم کنند».
خانم آقای او
ریحانه ابراهیم زادگان









