به گزارش متادخت، هنر زنانهزیستن کتابی است که نه در پی افزودن یک صدا به همهمۀ بحثهای تکراری حوزۀ زنان است و نه میخواهد در امتداد ادبیات رایجِ مطالعات جنسیت، نسخهای تازه از همان ایدههای مصرفشده را به شکلی دیگر بازتولید کند. این کتاب، برخلاف بسیاری از آثار موجود، تلاش نمیکند زن بودن را در قالب یک نقش، یک مسئولیت یا حتی یک مطالبه سیاسی توضیح دهد؛ بلکه میکوشد «زنانهزیستن» را به سطحی وجودیتر ارتقا دهد؛ سطحی که در آن، زن بودن یک وضعیت اجتماعی نیست، بلکه یک شیوۀ بودن در جهان است. همینجاست که کتاب از یک متن توصیهای یا فرهنگی فاصله میگیرد و وارد قلمرو انسانشناسی و فلسفۀ زندگی میشود.
جمیله علمالهدی از همان آغاز، مخاطب را با این پرسش روبهرو میکند که چرا در ادبیات معاصر، زن معمولاً یا در مقام یک «سوژۀ قربانیِ ساختار» تعریف شده یا بهعنوان «نسخۀ بدیلِ مرد» ارائه میشود. او نشان میدهد که چه در گفتمانهای مردسالار و چه در بخشهایی از فمینیسم، زن در چهارچوبی دیده میشود که نهایتاً او را بر اساس کارکرد، توانمندی، بازدهی و برابریِ عددی میسنجد. این نگاه اقتصادی-ابزاری به انسان، زن را از خودِ زنانهاش جدا کرده و او را وادار به نوعی زندگی میکند که بیش از آنکه امتداد طبیعی هویت او باشد، پاسخی است به استانداردهایی که بیرون از او تعریف شدهاند. کتاب با نقد همین منطق آغاز میشود و تلاش میکند نشان دهد که «زن بودن» را نمیتوان با معیارهای کارکردی سنجید؛ زیرا زنانهزیستن پیش از هر چیز، شیوهای برای ساختن جهانِ درونی و بیرونی است، نه مجموعهای از تواناییها برای اثبات صلاحیت اجتماعی.
نویسنده در تحلیل خود، زن را نه موجودی تابع نقشهای تحمیلشده و نه موجودی معلق در فردیتِ جداافتاده میبیند. او از «زنانهزیستن» بهعنوان فرآیندی یاد میکند که در آن زن میتواند جهان را از دریچۀ «عقلِ عاشق» ببیند؛ عقلی که نه احساسی و سست است و نه ابزاری و بیریشه؛ بلکه عقلی است که توان پیوندزدن، معنا دادن، عمقبخشیدن و رشدکردن دارد. این نگاه، زن بودن را در منظومهای از مفاهیم وجودی قرار میدهد؛ جایی که زن نه در رقابت با مرد تعریف میشود، نه در قیاس با نقشهای تاریخی، بلکه در نسبت با حقیقت هستی و مسیر رشد انسانی خود قرار دارد.
عشق، رشد و بازسازیِ نسبت زن با جهان
کتاب هنر زنانهزیستن یکی از کمسابقهترین تلاشها برای بازگرداندن «عشق» به قلب انسانشناسی زنان است؛ اما نه عشقی که در ادبیات عامهپسند بهعنوان احساسات لطیف مطرح میشود، بلکه عشقی که نقش معرفتشناختی دارد و میتواند زیربنای فهم، دانایی و حرکت انسان باشد. علمالهدی با الهام از متون دینی و با خوانشی فلسفی، عشق را بهمثابۀ نیرویی معرفی میکند که انسان را از پراکندگی به یکپارچگی و از شیءشدگی به رشد سوق میدهد. این نگاه، عشق را نه یک انتخاب فردی، بلکه ساختاری برای فهم جهان میداند.
در این چارچوب، زنانهزیستن یعنی ساختن نوعی از رابطه با جهان که در آن پیوندها اصالت دارند، رشد هدف است و حضور زن در هستی بر محور معنا شکل میگیرد. زنانهزیستن در این کتاب به معنای پناهبردن به احساسات نیست، بلکه به معنای تبدیل عشق به نیرویی برای تشخیص، تشکل، خلاقیت و تربیت است. زن در این روایت، موجودی است که هویت او در مسیر بازسازی نسبتهای بنیادینش شکل میگیرد: نسبت با خدا، نسبت با دیگری، نسبت با هستی و نهایتاً نسبت با خود. این فرآیند رشد، زن را نه از مسئولیتهای رابطهای جدا میکند و نه او را در نقشهای سنتی محدود میسازد، بلکه او را به انسانی بدل میکند که میتواند جهان را از منظر حضورِ معنادار بازآفرینی کند.
از دل همین منظومه است که کتاب به منبعی مهم برای علوم انسانی تبدیل میشود. هنر زنانهزیستن برای جامعهشناس، فیلسوف اخلاق، پژوهشگر تربیت و حتی دانشجوی مطالعات زنان، میدانی تازه برای بازاندیشی فراهم میکند. این کتاب زبانی تازه میسازد؛ زبانی که نه اسیر سادهسازیهای علمی است، نه در دام ایدئولوژی میافتد و نه در فضای روانشناسیِ عامهپسند گم میشود. زبانی که توانایی دارد پیچیدگی زن بودن را با عمق، دقت و ظرافت بیان کند. کتاب با این زبان، از دوگانههای فرسوده زن/مرد، سنت/مدرنیته، فرد/جامعه و احساس/عقل عبور میکند و چشماندازی نو برای زیستن زنانه در جهان معاصر پیشروی میگذارد؛ چشماندازی که در آن، زن بودن نه مسئلهای برای حل، بلکه حقیقتی برای فهم و زیستن است.
بخشهایی از کتاب را باهم بخوانیم:
مسئلۀ زن بر مفهوم جنسیت متمرکز است و عمیقترین لایۀ خشونت علیه زنان در استفاده از مفهوم جنسیت شکل میگیرد. جنسیت، همچون بسیاری از مفاهیم کلی، به طبقهبندی و تمیز موجودات از یکدیگر کمک میکند. با این همه، کاربرد اجتماعیِ مفهوم جنسیت چهبسا با مقاصدِ گروههای پرقدرت گره خورده باشد. در یک نگاه بدبینانه، قشربندی مردم بر اساس جنسیت میتواند به تخصیص ناعادلانه منابع و توزیع ناعادلانه امکانات و خدمات کمک کند، ولی در یک نگاه خوشبینانه، قشربندی جنسیتی مقدمه تأمینِ رفاه بیشتر زنان است. در هر صورت، این مفهوم جنسیت است که شرایط خاصی برای زنان رقم میزند؛ به این معنا که زنان یا بهعنوان قشر آسیبپذیر مورد توجه قرار میگیرند و منابع و امکانات جامعه به سودشان توزیع میشود، یا بهعنوان نیروی ارزانتر، سودآوریِ فرایندهای گردشِ ثروت و قدرت را تضمین میکنند.
بهکارگیریِ مفهوم جنسیت در مطالعات اجتماعی به فردگرایی و ازهمگسیختگیِ جامعه کمک میکند و بهطور ضمنی خشونت را دامن میزند. همچنین مفهوم جنسیت خودبهخود بحثهای مربوط به تفاوتهای جنسیتی را برجسته میکند؛ در نتیجه، امتیازات مردانه اغلب وابسته است به خصوصیاتی که به مردان نسبت داده میشود. همچنین نابرابریها میان زنان و مردان اغلب به کمک تفاوتهای جنسیتی نشان داده میشود و نحوه شکلگیری و عوامل برساختیِ مؤثر بر تفاوتهای جنسیتی را آشکار میسازد؛ ولی برخلاف تلاشها، باز هم جنسیت زنانه جز در نسبت با جنسیت مردانه امکانی برای تعریفشدن نمییابد. از اینرو، بهرغم تلاشهای صورتگرفته، گروههای جنسیتیِ زنانه و مردانه در برابر هم، در رقابت با هم و در جبهۀ دشمنی با هم قرار میگیرند. جنسیت بر تمایزات تمرکز دارد و ریشۀ جدایی است، و جدایی آغاز بیاعتنایی، تنهایی و تمام امور نفرتانگیزی است که با طبع لطیف و عاطفۀ قوی زنان تناسب ندارد. زنان بیشتر به دلبستگی، مهربانی، فداکاری و دوستی مایلاند و از قهر، جدایی، تنهایی و بیاعتنایی بیشتر رنج میبرند. برخی، راهحل مسئله را در تنوعبخشی به جنسیت میدانند و برای استفاده از فناوریهای پزشکی و تغییر جنسیت توصیههایی داشتهاند.









