درِ سولهی بزرگ با صدای جیرجیر آرامی باز میشود و بوی آشنای پارچه تازهبُریده، بخار اتو و روغن چرخ خیاطی، مثل نسیمی گرم به پیشواز میآید. قدم که میگذارم داخل، اولین چیزی که چشمم را میگیرد ردیفهای طویل میزهاست؛ میزهایی که رویشان کوهِ پارچههای خاکیرنگ و سبز نظامی توده شده و در میانشان، زنهایی نشستهاند که انگار چرخ خیاطی برایشان سازِ زندگیست؛ نوایی که هر لحظه از ضرباهنگ سوزنشان میفهمی چقدر برایشان مهم است.خانم صالحی کنارم ایستاده، با لبخندی آرام و مطمئن. چادرش را مرتب میکند و بیآنکه به شلوغی محیط اهمیت بدهد، با نگاهی که سالها تجربه در آن تهنشین شده، به کارگاهش نگاه میکند؛ انگار مادری باشد که فرزندانش را سر کار و زندگی دیده و دلش گرم شده باشد.میگوید: بیایید از اینجا شروع کنیم، از همین خط.
قصه پرسنل
راه میافتیم. صدای وزوز چرخها مثل امواجی هماهنگ، زیر سقف بلند سوله میپیچد. نور سفید مهتابیها روی پارچههای سبز و خاکی میریزد و دستهای زنان، مثل ماهیهای کوچک و پرجنبوجوش، میان پارچهها حرکت میکند. یکی میچیند، یکی میدوزد، یکی دکمه میزند و دیگری با دقت نهایی، لباسها را تا میزند و روی هم قرار میدهد.کنار یکی از میزها میایستم. زنی جوانی، شاید ۳۲-۳۳ ساله، تکههای آستین را به هم وصل میکند. گوشهی متر دور گردنش زیر نور برق میزند. با دیدنمان لبخند کوتاهی میزند اما دستهایش از کار نمیایستد؛ انگار در این کارخانه، زمان فقط برای سوزن و پارچه تعریف شده باشد.خانم صالحی سمتش خم میشود، دستی به شانهاش میزند و با همان برق مهربان در نگاهش، برایم میگوید: تمام پرسنل من خانماند. خیلیهايشان سرپرست خانوادهان، بعضیها هم بدسرپرست. که اینجا یک پشتوانه است برایشان.
کارگاه کوچک خانگی
صدایش در میان همهمه ماشینها نرم و واضح شنیده میشود. بعد همانجا که ایستادهایم، آرام شروع میکند به تعریف اصل ماجرا؛ داستانی که از یک کارگاه کوچک خانگی شروع شده و امروز به یکی از مهمترین واحدهای تولید پوشاک نظامی خوزستان رسیده است.میگوید: سال ۹۵ بود، شرایط اقتصادی خیلی سخت شده بود. همسرم در تنگنای اقتصادی قرار گرفته بود اما بجای توقف تلنگری شد برای حرکت من. دیدم که باید یک کاری انجام بدهم، در یک مسیری قرار بگیرم تا آغاز یک حرکت شود. از قبل رشتهام خیاطی بود. هم علاقه داشتم، هم بلد بودم. آن موقعها توی پایگاه نرگس فولاد خوزستان در منطقه ۲۰۰ دستگاه، آموزشهای رایگان خیاطی میدادم.چشمهایش برق میزند وقتی خاطرهها را مرور میکند. صدایش گرمتر میشود: حدود ۱۵۰ نفر را آموزش دادم. همهشان رفتند سر کار. یکی کارگاه زد، یکی در خانه شروع کرد، یکی رفت کنار دست استاد. همین دیدنِ نتیجهها باعث شد بگوبم چرا خودم وارد تولید نشوم؟ چرا خودم یک کاری را از صفر شروع نکنم؟
قدم اول
از کنار بخش برش رد میشویم. ذرات پارچه تازه برشخورده فضا را پر کرده. ردیف بعدی، زنانی هستند که روی لباسهای نظامی اتیکت میدوزند. سوزن در نور لامپهای کوچکی که بالای هر چرخ نصب شده، برق میزند و پیراهنها یکییکی کامل میشوند.خانم صالحی ادامه میدهد: من اول کار، فقط یک چرخ داشتم در خانه. سال ۹۶ رسماً شروع کردم. هرچی درآمد بود، هرچی زحمت بود، همانجا در همان خانه جمع شد. یک وام پانزده میلیونی هم از بسیج سازندگی گرفتم و با همان قدم اول را برداشتم. از همان جا استارت اصلی خورده شد.به لباسهای نیمهکاره نگاه میکنم؛ آستینهای سبز، دکمههای فلزی، جیبهای درشت. هر لباس نظامی انگار روایت خودش را دارد. میپرسم: از همان اول همین تعداد نیرو داشتید؟میخندد: نه. از یک نفر دو نفر شروع شد. کمکم بزرگ شدیم. پیشرفت کار که مشخص شد، نیرو اضافه کردم، دستگاه اضافه کردم. هر سال یک پله بالاتر رفتیم. خدا خودش کمک کرد. من فقط پشتکار داشتم.
زنانی که روی پا ایستادهاند
در دل خط تولید، جایی که لباسها از پایان مسیر خارج میشوند، میایستیم. زن میانسالی لباسهای بستهبندیشده را روی هم میچیند. دستهایش ترک خورده اما دقیق و ظریف کار میکند. حس میکنم روایت این کارخانه فقط روایت رشد اقتصادی نیست؛ روایت زنهایی است که دوباره روی پا ایستادهاند.خانم صالحی به آرامی میگوید: الان بصورت مستقیم ۱۶ نفر برایم کار میکنند. غیرمستقیم هم حدود ۳۰ نفر مشغولند. همه خانم. خیلیهایشان اگر اینجا نباشد، جایی ندارند که کار کنند. همین باعث میشود من هر روز بیشتر از قبل انگیزه بگیرم.از میان صدای چرخها رد میشویم. نور آفتاب از پنجرههای بالای سوله میتابد و سایهی کارگران روی زمین میافتد. هر گوشه از کارگاه، قصهای دارد؛ قصهای از تداوم، از تلاش، از زنی که با یک چرخ خیاطی، ستونِ زندگیِ چند نفر را محکم کرده است.
از خانه کوچک دیروز تا سوله بزرگ امروز
به بخش انبار میرسیم. ردیف لباسهای نظامی، اتوکشیده و مرتب، مثل سربازانی که برای رژه ایستادهاند، چشم را پر میکند. از او میپرسم: تولید ماهیانهتان چقدر است؟میگوید: لباس نظامی ماهیانه حدود ۳۶۰۰ تا. لباس صنایع هم حدود ۱۴۰۰ عدد. البته بستگی به سفارشها دارد ولی معمولاً همین حدود کار میکنیم.این حجم تولید، برای کارگاهی که روزی از یک چرخ خیاطی آغاز شده، عدد کمی نیست. وقتی کنار آن لباسهای آماده قدم میزنیم، انگار همهی آن ۳۶۰۰ لباس، داستان شروعشان را با خود حمل میکنند؛ از خانهای کوچک در سال ۹۶ تا سولهی بزرگ امروز.
حس وصفنشدنی
میپرسم: وقتی گذشته را مرور میکنید، چه حسی دارید؟ وقتی میبینید از کجا به کجا رسیدید؟مکث میکند. دستهایش را بههم قفل میکند. انگار میخواهد حسِ واقعی دلش را برایم بگوید، نه جملهای رسمی نه حرفی تکراری.میگوید: راستش خدا را شکر میکنم. واقعاً شکر. احساس بزرگی دارم. وقتی حقوق پرسنل را میدهم همان لحظه یک حس وصفنشدنی دارم. انگار خدا یک مسئولیت قشنگی داده. من خودم زمانی نیازمند کار بودم، دردشان را میفهمم. برای همین هرکسی بیاید، هر کمکی از دستم بر بیاد، آموزش میدم، کمک میکنم برای خودش کارگاه بزند. این بزرگترین نعمتی است که خدا جلوی پام گذاشته است.چشمهایش کاملاً برق گرفته. این برق از رضایت است، از رشد است، از تبدیل سختی به فرصت.
تنها توکل
چیزی در دل این کارخانه هست که با هیچ عددی قابل اندازهگیری نیست؛ شاید همان حس توصیفنشدنی که او از لحظه پرداخت حقوق به پرسنلش حرف میزند. حس اثر داشتن. حس اینکه زندگی چند زن، شاید چند خانواده، با دستهای او و پشتکار او روشن مانده است.به انتهای سالن که میرسیم، دختر جوانی در حال بررسی دوخت جیب یک لباس است. خانم صالحی آرام سرش را خم میکند و چیزی در گوش او میگوید. دختر لبخند میزند. آن هماهنگی میان کارفرما و کارگران، نه یک رابطه رسمی، بلکه رابطهای مادرانه و همدلانه است.میپرسم: با این شرایط یخت اقتصادی کشور، سختبودن تولید، مشکلات، بالا و پایینها، برای کسی که امروز میخواهد شروع کند، چه توصیهای دارید؟جوابش کوتاه، روشن و محکم است: توکل. فقط توکل. پشتکار. ما همین شرایط سخت را داریم تحمل میکنیم، کار هم نخوابیده. حقوق پرسنل زمین نمانده. کار عجیبوغریب هم نمیکنیم، اما خدا خودش میچرخاند. فقط باید همت داشت و ایستادگی. خدا همه چیز را درست میکند.دستش را روی میز گذاشته و با اطمینان حرف میزند؛ همان زنی که روزی فقط یک چرخ خیاطی داشت، حالا ۴۶ نفر مستقیم و غیرمستقیم به او تکیه کردهاند.
باریکههای آفتاب
وقتی حرفهایش تمام میشود، صدای یکدست چرخها دوباره پررنگتر شنیده میشود. انگار کارخانه دارد ضربآهنگ خودش را تکرار میکند؛ ضربآهنگ زندگی. ضربآهنگ زنهایی که بهجای نشستن در تنگنای اقتصادی، ایستادند، یاد گرفتند، دوختند و آینده ساختند.در راه خروج، دوباره به صدای سوزنها گوش میدهم. صدایی که نه فقط صدای تولید لباس، که صدای ساختن فرداست؛ صدای زنانی که در همین لحظه، هر کوکشان، گامی کوچک اما مهم در مسیر استقلال و امنیت است.خانم صالحی در کنارم قدم میزند، آرام اما با اعتمادبهنفس. پشتسرش ردیف زنهایی هستند که با لبخند و امید کار میکنند. میتوان دید که اینجا، در این سوله گرم و پرهیاهو، رؤیاها نه با سرمایههای کلان، که با ایمان، پشتکار و یک چرخ خیاطی جان گرفتهاند.
وقتی به در خروجی نزدیک میشویم و باریکههای آفتاب دوباره روی زمین میافتد، حس میکنم، روایت این زن همان روایت باریکههای آفتاب است، از دل سختیها روشنایی ساخت و روشنایی را میان زنهای دیگری هم تقسیم کرد.روایتی از خلق امید، از ایستادگی در زمانه دشوار و از قدرت زنانی که در سکوت و پشت چرخها، زندگی میبافند.
منبع: فارس









