به گزارش متادخت، آفتاب مکه مثل آتشی بیصدا از آسمان میریخت. خیابانهای اطراف مسجدالحرام پر از زائرانی بود که در گرما، با لباسهای سفید، آرام و منظم بهسوی مسیر راهپیمایی حرکت میکردند. تابلوهای عربی بالای مغازهها برق میزد و بوی عود و خاک داغ باهم قاطی شده بود.
فاطمه گوشه چادرش را جلوتر کشید. صداها در هوا موج میزد: «لبیک اللهم لبیک» و بعد شعارهایی که از دل جمعیت برمیخاست: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل». صدای زنان، مردان و حتی پیرمردهایی که به عصا تکیه داده بودند، در هم آمیخته بود.
او در میان جمعیت راه میرفت؛ لبهایش به ذکر بیوقفه میجنبید و چشمهایش پر از اشک بود. کنارش زنی جوان از هم کاروانیهایش گفت:
ـ فاطمهخانم، میگن پلیس جلوتر راه رو بسته.
فاطمه نگاهش کرد، آرام گفت:
ـ خانه خدا بیدر نیست. اگر راهی بسته میشه، شاید قرار است درِ دیگری باز بشه.
چند صد متر جلوتر، ازدحام بیشتر شد. خیابانها پر از حاجیان بود، گروهی در حال خواندن دعا بودند و گروهی دیگر در سکوت فقط نگاه میکردند. از دور، ردیف نیروهای سعودی با لباسهای قهوهای و سپرهای پلاستیکی دیده میشدند. هیچکس هنوز باور نداشت که ممکن است در اینجا، در کنار خانه خدا، خون ریخته شود.
فاطمه تسبیحش را میان انگشتها فشرد و احساس کرد ضربان قلبش با فریاد جمعیت یکی شده است. اما ناگهان ذهنش، مانند نسیمی از گذشته، به جزیره هرمز رفت. تصویری از خانه کوچک کنار ساحل؛ دیوارهای سفید و نمکی، صدای موجها که تا حیاط میرسید و پسرانش که با شور و خنده در کوچه بازی میکردند.
چهره غلام، یادش آمد؛ صورت خاکی و شادابش وقتی میگفت: «مامان، دعا کن شهید شم!» و بعد، نامههایی که خبر شهادتش را آوردند، تصویرش در ذهنش لرزید، اما فاطمه باز هم آرام ایستاد، تسبیحش را محکمتر گرفت و نفسش را صاف کرد.
راه رفتن در میان جمعیت ادامه داشت، اما خاطرات پشت سرش دنبال میکردند: یاد محمد و علی، آن روزهای مدرسه و خانه، وقتی با شور و عشق برای مردم و جزیره کار میکردند. یاد گرفت که زندگی و رنج همیشه کنار همند؛ روزی که پسر کوچکترش از خواب بیدار شد و با چشمهای براق گفت: «مامان، دلم براشون تنگ شده…» و فاطمه فقط دستش را روی شانهاش گذاشت، بدون حرف.
در همان لحظهای که جمعیت متوقف شد، ناگهان فریادی از سمت جلو برخاست. بعد صدای دیگری و بعد فشردگی شدید. مردم از پشت هجوم آوردند تا جلوتر را ببینند. فاطمه دست زنی را گرفت که زمین خورد و گفت: «بلند شو، پناه ببر به خدا!» اما صدای فریادها اجازه نمیداد چیزی بشنود.
صدای تیر یا چیزی شبیه آن از دور آمد. بوی دود و عود در هوا پیچید. فاطمه احساس کرد در میان آن همه صدا، تنها چیزی که میشنود صدای قلب خودش است.
دست بر سینه گذاشت و زیر لب گفت:
ـ الهی رضاً برضاک…
ازدحام خیابان سنگینتر شد. جمعی از زائران به زمین افتاده بودند. سربازان، جمعیت را به عقب میراندند. فاطمه با شانههایش فشار را تاب میآورد تا زنی را از زیر پا بیرون بکشد. در همان لحظه ضربهای از پشت خورد و به زمین افتاد. گرمای آسفالت از کف دستش بالا زد، اما در ذهنش فقط تصویر فرزندانش بود؛ پسرانی که یکییکی به جبهه رفته و با شهادت خود خانه را کوچکتر و دل او را پر از خاطره کرده بودند.
چشمهایش را بست. صدای اذان از بلندگوی دور شنیده میشد، صدای اذن ظهر مکه بود، اما حالا به گوشش شبیه نسیمی آرام میرسید. کسی از کنارش گذشت، فریاد زد، اما فاطمه دیگر نفهمید چه گفت.
چند ساعت بعد، خیابانها آرام شدند، اما خاک هنوز بوی خون میدادند. اجساد را با پارچههای سفید میپوشاندند. زائرانی از ملیتهای مختلف به دنبال عزیزانشان میگشتند.
در میانشان، فاطمه نیک، آرام بر زمین افتاده بود؛ دست راستش هنوز تسبیح را نگه داشته بود و لبهایش نیمهباز مانده بود. صورتش به سمت کعبه بود همان جایی که همیشه عاشقش بود.
پیوست:
فاطمه نیک در پنجم مهرماه سال ۱۳۰۰ شمسی در جزیره هرمز از توابع استان هرمزگان به دنیا آمد. پدرش «عباس» مؤذن مسجد بود و مادری به نام «فاطمه» داشت؛ او در کودکی سواد خواندن و نوشتن آموخت و زندگیاش در خانه و در کنار کارهای روزمره با تمرکز بر خانواده و فعالیتهای مذهبی گذشت.
پس از ازدواج صاحب چهار پسر و سه دختر شد و از همان دوران، با حضور در مسائل فرهنگی و مذهبی محلی، شناخته میشد. در طول جنگ تحمیلی، سه تن از فرزندانش به جبهه رفتند و به شهادت رسیدند؛ همین موضوع باعث شد که او به عنوان «مادر شهیدان» و نمادی از ایثار در منطقه هرمزگان شناخته شود
در مرداد سال ۱۳۶۶، هنگامی که برای حج و شرکت در مراسم «اعلان برائت از مشرکین» در شهر مکه حضور داشت، در جریان درگیریها و تجاوز نیروهای سعودی جان خود را از دست داد و پیکرش بعدها به ایران بازگردانده شد و مزارش در گلزار شهدای بهشت زهرا جزیره هرمز قرار گرفت.
زندگی فاطمه نیک با صبوری، خانوادهداری، فعالیت اجتماعی و ایمان پیوند خورده بود؛ او نه تنها به عنوان مادری که فرزندانش را به راه دفاع از میهن هدایت کرد، بلکه به عنوان زنی که در مسیر ارزشهای مذهبی و اجتماعی گام برداشت، به یادگار مانده است.









