به گزارش متادخت، اولینبار که دستش لرزید، نه از ترس خون بود و نه از دیدن تیغ. لرزش دستش از سنگینی مسئولیتی بود که روی شانههایش بود، از لحظهای که میدانست هر حرکت کوچک او میتواند سرنوشت یک انسان را تغییر دهد. مردی که پشت در ایستاده بود، با لحنی که ترکیبی از تردید و کنجکاوی بود، پرسید: «خانم دکتر، مطمئنید خودتون میخواید جراحی کنید؟» سکینه سرش را بالا نیاورد. نخ بخیه را با دقت از میان سوزن رد کرد، هر لحظه تلاش میکرد ضربان قلبش را در کنترل نگاه دارد. بوی الکل، آهک دیوارهای تازه رنگشده و عطر ملایم صابون پرستارها در هوا موج میزد و با هر نفس، حس تمرکز و اضطرابش را تشدید میکرد. با آرامش گفت: «اگر مطمئن نبودم، اینجا نبودم.»
مرد چیزی نگفت. در بسته شد. سکینه نفسش را آرام بیرون داد، گویی با هر بازدم، بخشی از فشار و اضطرابش هم رها میشد. این اولینبار نبود که این سؤال را میشنید؛ اما اولینبار بود که باید بعد از آن، تیغ را روی بدن یک انسان زنده میگذاشت، و مسئولیت تمام زندگی او در دستانش بود.
سالها پیشتر، در شهری که زمستانهایش بیرحمانه طول میکشید، سکینه یاد گرفته بود که چگونه دستش نلرزد، حتی وقتی همه چیز علیه او بود. دانشکده پزشکی آنطرف مرز، برایش شبیه تبعید بود؛ نه فقط بهخاطر زبان، که بهخاطر نگاهها، نگاههایی که در هر قدم او را آزمون میکردند. زنِ جوانِ شرقی با روسری تیره و فارسی شکسته، میان مردانی که با صدای بلند حرف میزدند و جراحی را مثل میدان جنگ میدیدند، گاهی تنها میایستاد و گاهی حس میکرد که جهان علیه اوست.
استادش یکبار، وسط کلاس آناتومی، بیمقدمه پرسیده بود: «تو چرا جراحی را انتخاب کردی؟» سکینه بدون مکث جواب داده بود: «چون نمیخواهم فقط درد را تماشا کنم.» خندهها پیچیدند، اما بعد، همان استاد و همکلاسیها دیدند که او بیشتر از همه در سالن تشریح میمانَد، دیرتر از همه میرود و دستهای کوچک و استخوانیاش چنان دقیق کار میکنند که گویی برای این حرفه ساخته شدهاند.
بازگشت به ایران ساده نبود. مدرکش پذیرفته شد، اما اعتمادشان نه. برای گرفتن مجوز پزشکی، ساعتها پشت درهای بسته منتظر ماند، در حالی که زمزمهها و نگاهها او را محک میزدند. مردانی که پروندهاش را ورق میزدند، بیشتر از سوابق علمیاش، دنبال نقص میگشتند؛ نقصی که نامش زن بودن بود. یکیشان با لحن سرد گفت: «جراحی کار ظریفی نیست.» سکینه بدون لرزش گفت: «دقیقاً به همین دلیل انتخابش کردم…»
حالا اتاق عمل ساکت شده بود. تنها صدای نرم تنفس بیمار بیهوش و صدای تیکتیک ساعت روی دیوار به گوش میرسید. پرستارها با نگاههای منتظر ایستاده بودند، هر کدام در گوشهای سکوت خود را حفظ کرده بودند. نور فلورسنت روی تیغ و دستکشهای سفید پرستارها منعکس میشد و سایهها روی دیوار میرقصیدند. سکینه دستکشها را پوشید و برای لحظهای، تصویر آن دختر جوانی که در سرمای مسکو انگشتانش را با فوت گرم میکرد تا بتواند درس بخواند، در ذهنش آمد؛ سپس تصویر مادرش که شبها نگران سلامتی او بود و بعد هیچ!
تیغ را برداشت. برش اول را زد. در آن لحظه، تاریخ نوشته نشد، هیچکس کف نزد، هیچ روزنامهای تیتر نزد. فقط زنی ایستاده بود و کاری انجام میداد که سالها گفته بودند «نمیشود». خون به آرامی جریان یافت، اما دستان او کنترل کامل داشتند، مثل نوازندهای که سالها روی سازش تمرین کرده است.
در حین عمل، صدای آرام پرستارها، پچپچهای کوتاه و اطمینانبخش، حس تنهایی سکینه را کم میکرد. او به دقت هر برش را میزد، هر نخ بخیه را میگذاشت و با خود به روزهایی فکر میکرد که ساعتها روی آناتومی کار کرده بود، به شبهایی که با کتابها و مدلهای استخوانی تنها مانده بود، به سختیهایی که برای اثبات خود تحمل کرده بود. هر لحظه در اتاق، گذشته و حال در هم میآمیختند.
بعد از ساعتها تمرکز، وقتی جراحی تمام شد و بیمار به ریکاوری منتقل شد، سکینه نفس عمیقی کشید. مردی که اولِ کار پشت در ایستاده بود، آرام گفت: «دستتون درد نکنه، خانم دکتر.» سکینه لبخند نزد. فقط روپوشش را درآورد و به سکوت اتاق نگاه کرد، فکر کرد: راه باز شده، حالا نوبت بقیه است و در قلبش عزم تازهای جرقه زد، برای آنهایی که هنوز منتظر فرصت بودند.
بعدها، وقتی داستانش در جامعه پزشکی پیچید و از او به عنوان اولین جراح زن ایران یاد شد، سکینه هیچوقت خودش را «اولین» ندانست. او فقط زنی بود که نخواست کنار بکشد؛ او میدانست که موفقیت واقعی نه در لقبها، بلکه در کاری است که انجام میدهد و تاثیری که روی زندگی دیگران میگذارد.
پیوست:
سکینه پری، نخستین زن جراح ایرانی، در سال ۱۳۰۲ شمسی متولد شد. او تحصیلات پزشکی خود را در شوروی سابق گذراند و در رشته جراحی و سرطانشناسی تخصص گرفت. پس از چند سال تجربه پزشکی در آن کشور، به ایران بازگشت و با موفقیت پروانه رسمی طبابت و جراحی را دریافت کرد و بدین ترتیب به عنوان اولین زن جراح ایران شناخته شد. سکینه پری با شجاعت و مهارت، در بیمارستانها و مناطق مختلف ایران به طبابت پرداخت و همواره به خدمت به بیماران کمدرآمد و نیازمند توجه داشت. زندگی حرفهای و شخصی او، نمونهای از اراده و پشتکار زنان در عرصههای علمی و حرفهای بود. سکینه پری در سال ۱۳۵۷ شمسی در بندرگز درگذشت و میراث او الهامبخش نسلهای بعدی زنان ایرانی در علوم پزشکی باقی مانده است.









