به گزارش متادخت، کتاب «به توان شانههایت» حاصل گفتوگوهای ستاره زارعی و مینا حاجی حبیبزاده، اثری است در حوزه خاطرات شفاهی به زندگی و تجربههای طاهره غفوری میپردازد؛ زنی از نسل انقلاب که روایتش ترکیبی از سختیهای شخصی، دغدغههای اجتماعی و فداکاریهای جمعی است. این کتاب نه صرفاً شرح یک زندگی فردی، بلکه بازتابی از نقش زنان در تحولات اجتماعی و سیاسی چند دهه اخیر ایران است.
از نخستین صفحات، خواننده با دختری نوجوان در شهر یزد روبهرو میشود که همزمان با شور انقلابی مردم، پا به میدان میگذارد؛ اعلامیه پخش میکند، در راهپیماییها شرکت دارد و بیاعتنا به فضای مردانه و پرخطر آن روزها، حضور پررنگ خود را اثبات میکند. این شروعی است برای مسیری که بعدها گستردهتر و مسئولانهتر دنبال میشود. غفوری در سالهای جنگ تحمیلی با دوخت لباس برای رزمندگان، اعزام زنان برای کارهای جمعی مثل انارچینی و گندمدروکنی، و حضور در فعالیتهای جهاد سازندگی، نقش مؤثری در پشتیبانی از جبههها ایفا میکند.
البته کتاب در ادامه تنها به روایت سالهای جوانی بسنده نمیکند؛ بخش بزرگی از متن به فعالیتهای اجتماعی و مدیریتی او اختصاص یافته است؛ از مسئولیتپذیری در اداره نهادهای محلی مانند ستاد نماز جمعه گرفته تا سرپرستی زنان در طرحهای بهداشتی، اجتماعی و حتی مدیریت ندامتگاه در سنین جوانی. این روایتها نشان میدهد که او چگونه توانست در جامعهای که معمولاً مدیریت و تصمیمگیری را به مردان میسپرد، مسئولیتهای بزرگ را بپذیرد و به سرانجام برساند.
غفوری همچنین در حوزه کارهای فرهنگی و خیریه جایگاه ویژهای دارد. تأسیس پایگاه بسیج زنان، برگزاری کلاسهای آموزشی، جمعآوری و توزیع جهیزیه برای نوعروسان، ساخت سوئیت برای زوجهای جوان و کمک به خانوادههای نیازمند بخشی از فعالیتهای مستمر اوست. زنی که حتی در دوران کرونا نیز حضورش پررنگ بوده است؛ او با دوخت و توزیع ماسک، رساندن بستههای معیشتی و مواد ضدعفونی به خانوادهها نشان میدهد که روحیه خدمترسانیش هرگز متوقف نشده است.
از نظر ساختار، «به توان شانههایت» با نثری ساده و صمیمی نوشته شده و چون بر پایه گفتوگوهای شفاهی شکل گرفته، زبان آن زنده و ملموس است و این ویژگی باعث میشود خواننده حس کند پای صحبت خودِ راوی نشسته. همچنین نویسنده تلاش کرده خاطرات پراکنده را به شکلی منظم و پیوسته ارائه دهد تا روند زندگی و تحولات شخصیتی غفوری بهخوبی دیده شود.
ویژگی ارزشمند دیگر کتاب، نشان دادن تصویری واقعی از توانمندی و ایستادگی زنان ایرانی است؛ زنانی که نه تنها در خانواده و تربیت فرزند نقشآفرین بودهاند، بلکه در عرصههای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و حتی مدیریتی نیز جایگاه خود را تثبیت کردهاند. عنوان «به توان شانههایت» هم استعارهای از همین مفهوم است؛ شانههایی که بار زندگی، جنگ، انقلاب و مشکلات اجتماعی را بر دوش کشیدهاند و خم به خود ندادهاند.
در مجموع، این کتاب تنها یک روایت زندگینامهای نیست؛ بلکه سندی اجتماعی و فرهنگی است که نشان میدهد زنان چگونه در لحظههای حساس تاریخ معاصر ایران پا به میدان گذاشتهاند. مطالعه آن برای علاقهمندان به خاطرات انقلاب، پژوهشگران حوزه زنان و هر کسی که به دنبال الهامگیری از تجربههای واقعی و تأثیرگذار است، میتواند ارزشمند و آموزنده باشد.
بخشهایی از کتاب
با گذشت زمان، وقتی دو سال از فرار داداش گذشت، درکم از این موضوع بهتر شد و نارضایتیام از آنچه میدیدم بیشتر. آخر هم این نارضایتی کار دستم داد!
آن روز نوبت تغذیه مدرسه بود. داوطلب شدم برای گرفتن سبد خوراکی و توزیع آن میان همکلاسیهایم؛ اما همین که چشمم به تغذیه افتاد، پشیمان شدم. باز از همان بیسکویتها بود؛ بیسکویتهایی که از چند نفر شنیده بودم برای تهیهاش از شیر خر استفاده میکنند!
چارهای نداشتم. سبد را برداشتم و پخش تغذیه را شروع کردم. همزمان با دادن بیسکویتها به دست بچهها، آنها را با ماده تشکیلدهندهاش هم آشنا میکردم! هنوز بستهها را بین چند نفری بیشتر توزیع نکرده بودم که بقیه با شنیدن حرفهایم به همان چند نفر از گرفتن بسته بیسکویت به کلی منصرف شدند.
وقتی از آقا معلم که تازه وارد مدرسه شده بود اجازه خواستم تا سبد را برگردانم دفتر، گفت: «این که هنوز پره!»
- خب بچهها نمیخورن.
- خودت بردار، دو تا هم اضافه بردار!
- نمیخوام، اون دوتا هم باشه برای دفتر.
- خیلی خب.
معلم رو کرد به طرف بچههای کلاس و به آنها گفت: «میبینم که یه عده برنداشتن. اونهایی هم که برداشتین باز نکردین. زود همه رو بریزین توی سبد تا برگردونه دفتر.»
سبد را برداشتم و از کلاس آمدم بیرون. سر که چرخاندم دیدم معلم دارد حسابی از خجالت بچهها درمیآید…









