به گزارش متادخت، اولین چیزی که هنگام خواندن «عایده» جلب توجه میکند، شعارهای بزرگ یا تصاویر حماسی نیست؛ بلکه سکوتهای یک مادر است. سکوتهایی که نه از ناتوانی، که از سالها تمرین ایستادن در میانه جنگ، کوچ، تغییرات فرهنگی و مادریکردن در جهانی پر از تلاطم شکل گرفتهاند. «عایده»، به قلم محبوبهسادات رضوینیا و منتشرشده از سوی سوره مهر، زندگی زنی لبنانی را روایت میکند که پیش از آنکه «مادر شهید» باشد، دختری است در دل جامعهای در حال پوستاندازی؛ زنی که مسیر ایمان، فهم سیاسی، مادرشدن و در نهایت وداع با فرزند را نه همچون نماد، بلکه مثل یک انسان واقعی طی میکند.
زن، مقاومت و جزئیاتی که معمولاً نادیده میمانند
بسیاری از روایتهای مقاومت، مردان را در مرکز میدان قرار میدهند و زنان را در حاشیه صبور خانه. «عایده» این معادله را آرام اما قاطع بههم میزند.
اینجا با زنی روبهرو نیستیم که تنها «صبر» میکند؛ بلکه کنشگری او از جنس ساختن و تغییر دادن است:
جابهجاییهای مکرر، تربیت فرزندان در سایه جنگ، مواجهه با تغییرات اجتماعی لبنان، انتخابهای پوشش و ایمان و مهمتر از همه شکلدادن به جهان ذهنی فرزندانش جهانی که بعدها علی، پسرش، از آن سربرمیآورد.
نویسنده بهجای آنکه عائده را در قامت «اسطوره» ترسیم کند، او را در خانه و خیابان، در بیم و امید، در تردید و انتخاب نشان میدهد. همین تصویر واقعی است که مفهوم «مقاومت» را ملموس و انسانی میکند؛ مقاومتی که از دل آشپزخانه، کوچه، مدرسه و تصمیمهای کوچک روزمره رشد میکند.
جذابیت کتاب در «تحول» است، نه در نقطه پایان
«عایده» کتابی درباره شهادت نیست؛ کتاب تحول یک زن است. دختر نوجوانی که در جامعهای سنتی رشد میکند، با جریانهای فکری تازه مواجه میشود، به تدریج رابطهاش با جهان و با خدا دگرگون میشود، مادر میشود و آموختههایش را در عمل زندگی میکند.
این مسیر تحولی، نه ناگهانی است و نه یکباره؛ از خلال گفتوگوهای ساده خانوادگی، تغییر عادتها، شناخت دوباره از ارزشها و مواجهه با دنیایی پیچیده ساخته میشود. خواننده حس میکند که زن بودن در این جغرافیا مساوی است با مدیریت هزار نبرد کوچک؛ نبردهایی که کمتر دیده میشوند اما بنیان مقاومت را شکل میدهند.
مادرِ شهید، نه به عنوان نقش، بلکه تجربه
وقتی علی به شهادت میرسد، نقطه اوج کتاب تنها «غم» نیست. مهم آن است که چگونه مادر بودن، پیش از آنکه با فقدان تعریف شود، با سالیان ساختن تعریف شده است؛ ساختن فرزندی که شخصیت و انتخابش از دل تربیت و جهانبینی مادر جوانه زده است.
«عایده» اینجا تصویری تازه از مادر شهید ارائه میدهد:
نه زنی که فقط «تحمل» کرده، بلکه انسانی که در ساختهشدن فرزندش شریک بوده؛ انسانی که انتخاب او را میفهمد، نه اینکه تنها به آن تکیه کند.
این فهم، همان نقطهای است که میان شعار و واقعیت فاصله میاندازد و کتاب را به روایتی انسانی تبدیل میکند.
در یک جمله، «عایده» روایت زنی است که در هیاهوی جنگ، صدای بلند نداشت، اما انتخابهای آرام و روزمرهاش آینده پسری را ساخت که نامش در تاریخ ثبت شد. این کتاب میگوید مقاومت، همیشه با اسلحه آغاز نمیشود؛ گاهی با دستان مادری شروع میشود که جهان را از پنجره خانهاش طور دیگری میبیند.
بخشهایی از کتاب
آن روز که عباس برای حرف زدن با پدرم به خانهمان آمد و مادرم از چند ماه حرف خلیل را پیش کشید، گفتم:
- «مامان، از خلیل حرف نزن! نه از خلیل، نه از شهاب، نه از احمد و نه هر کسی دیگری که از من خوشش میآید! آنها مرا دوست دارند ولی من انتخابشان نمیکنم؛ نه پسر خوشگل، نه پسر پولدار، نه پسر میلیونر، نه پسر عادی. من فقط یکی از مردهای مقاومت را انتخاب میکنم، حتی اگر بیپول باشد!»
این حرفم باعث شد دیگر مادرم چیزی نگوید و بحثی نکند.
شبی که قرار بود عباس دوباره بیاید، پدرم وقتی از سرِ کار آمد مرا صدا زد و گفت:
- «عایده، بیا دو کلمه حرف دارم با تو. بابا، من در مورد عباس توی محلهشان تحقیق کردهام. از حسن پسرِ داییام که همانجا مغازه کفشفروشی دارد، جویا شدم ببینم کسوکارش چطورند. حسن گفت این خانواده خیلی خوباند، مخصوصاً پسرشان عباس که با همه آنها فرق دارد؛ جوان باتقوا و مؤمنی است و همه اهل خیابان دوستش دارند. دخترم، دیگر عباس کمکم پیدایش میشود، چه میخواهی بهش بگویم؟»
همانطور ساکت مانده بودم که دوباره گفت:
- فقط میخواهم قبل از اینکه جوابم را بدهی یک چیز را بدانی. پسرِ داییام گفت او از نیروهای حزبالله است! از الآن بهت میگویم اگر با عباس ازدواج کنی و به جنگ اسرائیل برود، ممکن است شهید بشود…! با این سن کم بیوه میشویها.»
سرم را بالا گرفتم و توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم:
- «بابا، من همه خواستگارهایم را رد کردم چون میخواهم عضو خانوادهی مقاومت بشوم و عباس بهترین آنهاست.»
اینها را گفتم و مادرم که همانجا نزدیک ما نشسته بود، حرفهایم را میشنید. باز گفتم:
- «او پولدار نیست و خانهای هم ندارد، ولی از همه خواستگارهایم ثروتمندتر است!»
پدرم که این را شنید، توی صورتم خیره شد و گفت:«ثروتمند؟»
دهان و چشمهای مادرم هم همانطور باز مانده بود. گفتم: «بله، ثروتمند! ثروت عباس ایمانش است.»
پدرم از این طرز فکر خیلی خوشش آمده بود. سرش را چند بار بالا و پایین داد و گفت:
- «من واقعاً نمیترسم که مرد باخدایی بیاید توی سرنوشت تو.»
نیم ساعت بعد درِ خانهمان کوبیده شد. من و مادرم حجاب کردیم. وقتی پدرم خواست در را باز کند، مادرم هم با او رفت. توی اتاقم بودم که صدای هر دوی آنها را شنیدم: «بفرمایید، بفرمایید.»
از همانجا دیدم که عباس همراهش یک پاکت خرما دارد و گفت:
- «خدمت شما… من دوست دارم چای را با خرما بخورم.»
مادرم همانطور که خرما را میگرفت، با کراهت نگاهی به عباس انداخت.
مردها توی اتاق نشستند و کمی بعد مادرم با یک سینی چای که یک ظرف پر از خرماهای عباس هم کنارش بود برای آنها برد. داشتند با هم حرف میزدند. با دقت گوشم به صدایشان بود که بشنوم چه میگویند. پدرم گفت:
- «میخواهم ازت یک سؤال بکنم، بهم جوابِ راست بده.»
عباس گفت: «بفرمایید.»
- تو با مقاومت به جنگ اسرائیل میروی؟
- هیچوقت اهل حرف دروغ و ناحق نیستم و الآن شما از من حقیقت را میشنوید. توی حزبالله فعالیت دارم و اگر تکلیفی پیش بیاید حاضر میشوم؛ ممکن است جنوب باشد یا شاید هم بیروت… هرجا! اوقات فراغتم هم در آرایشگاه برادرم کار میکنم.
- این سؤال را پرسیدم چون فقط میخواهم از دخترم و زندگیاش مطمئن بشوم.
- برای دخترتان نگران نباشید حاجی؛ اگر به من بله بگویید انشاءالله زندگی خوبی برایش درست میکنم..!










یک پاسخ