«تصمیممو گرفته بودم؛ هم خودمو میکشتم، هم بچههارو. یکییکی دست بچههارو گرفتم و نشوندم جلوی پریز برق. دلم براشون خون بود ولی چارهای نداشتم. اگه میمردن، بهتر از این بود که بدون پدر و مادر تو این شهر آواره بشن. انقدر اشک ریخته بودم که بچهها هم حس کرده بودن یه اتفاق بدی تو راهه. سجاد از همه بزرگتر بود، دست دوتا برادراشو محکم گرفته بود و زل زده بود به من. خم شدم، صورتمو چسبوندم به صورت تکتکشون و ازشون عذرخواهی کردم. بچهها هم زدن زیر گریه. نباید معطل میکردم؛ اینطوری شاید پشیمون میشدم، شاید گریههاشون دلمو نرم میکرد. اونوقت باید با این سهتا بچه، تنها و بیکس، تو این شهر بزرگ و بیدر و پیکر چیکار میکردم؟…»
به گزارش متادخت، در جهان، قهرمانانی هستند که هرگز نشان مدال بر سینه ندارند، اما هر روز در میدان نبرد زندگی، پیروزیهای کوچکی رقم میزنند که جهان را جای بهتری میکند. متاکست این بار تصمیم گرفته است تا روایت زندگی زنی را به اشتراک بگذارد که مفهوم «تابآوری» را با تمام وجود به معنای واقعی کلمه ترسیم کرد. امروز، داستان زندگی تکاندهنده زنی را روایت میکنیم که زندگیاش با چالشی عظیم روبهرو شد: رها شدن توسط همسر در بحرانیترین لحظات و سرپرستی سه فرزند در میانه مسیر.
این داستان، صرفاً مروری بر سختیها نیست؛ بلکه کندوکاوی است در اعماق ناامیدیهایی که یک انسان میتواند تجربه کند؛ لحظاتی که تلاشها به شکست میانجامد و امید، مانند سرابی در دوردست محو میشود. این ماجرا، داستان تبدیل شدن ایمان قلبی و توکل بیپایان به خدا به نیروی محرکهای است که مادری تنها را قادر ساخت تا مسیر زندگیاش را نه تنها ترمیم کند، بلکه مسیری پربار برای فرزندانش بسازد و آنها را به سرانجام نیکو برساند. در قسمتهای بعدی متاکست، به بررسی سرگذشت زنان دیگری خواهیم پرداخت که هر کدام به شیوهای منحصربهفرد، با امید و تکیه بر توانمندیهای خود سرنوشت روشنی برای خود رقم زدند.
- در ادامه صوت این قسمت از متاکست را می شنویم:









