به گزارش متادخت، وقتی کتاب تاریخ اروپا و سرگذشت آیین مسیحیت را ورق میزنیم با سالهایی مواجه میشویم که خود نام آن را سدههای تاریکی گذاشتهاند. سالهایی که دین تحریف شده مسیحیت، ابزار فشار بر مردم، به دست کلیسا شده بود. کلیسای وابسته به امپراطوری ستمگر روم که خود لبریز از فساد و دنياپرستی بود ولی به مردم نصيحت زاهدانه میکرد و توبهنامه و کلید بهشت میفروخت! تحریفهای کتاب مقدس، آیین مسیحیت را دینی غیرعقلانی مینمود و عملکرد کلیسا سوال برانگیز بود. با فضای استبدادی حاکم بر جامعه، مردم اجازه فکر و سوال کردن نداشتند. وظیفه آنان فقط اطاعت بیچون و چرا از آنها بود؛ کلیسا میگفت رضایت خدا و مسیح در این اطاعت است. درست در همان سالها و در همان روزهای تایک تاریخ اروپا، در کاخ امپراطور روم چراغی سوسو میزد؛ زمزمههای اندیشیدن، فهمیدن و ایمان حقیقی به خدا، مسیح و مریم. ملیکا، نوه امپراطور روم، صاحب این زمزمهها و افکار بود. او با تناقضهایی که از کشیشان دیده بود به دین آنها شک کرده و فهمیده بود عدهای دین خدا را به بازيچه گرفتهاند. ملیکا، دختر جوانی که در کاخ پر زرق و برق یکی از بزرگترین امپراطوریهای جهان زندگی میکرد و میتوانست غرق لذت و عيش و نوش باشد، آن قصر را برای خود همچون قفس میدانست و به دنبال راه پرواز بود. اوضاع وقتی بدتر شد که پدربزرگ ملیکا، قيصر روم، دستور به ازدواج او با پسر عمویش داد. پس از آن ملیکا ملکه امپراطوری روم میشد، اما او ملکه بودن در سرزمینی که مردم و دین خدا در نهایت استضعاف هستند را نمیخواست و در راز و نیازهایش باخدا، راه نجات از این وضعیت را طلب میکرد. روز عروسی فرا رسید. همه در قصر حاضرند؛ خدای ملیکا هم حاضر است… زمین لرزه شدیدی اتفاق میافتد، عروسی بهم میریزد و داماد بیهوش روی زمین میافتد و همه چیز تمام میشود!
- بیشتر بخوانید: خدیجه(س)، فرای جهالت زمانه
شب به انتها میرسد؛ ملیکا در خواب مسیح را میبیند. در کنار او مردی را میبیند به نام محمد (صلي الله عليه و آله) پیامبر مسلمانان. محمد (ص) رو به عیسی (ع) میگوید: ای عیسی! جانشین تو شمعون، دختری به نام ملیکا دارد، من آمدهام او را برای یکی از فرزندانم خواستگاری کنم؛ سپس به جوانی اشاره میکند که صورتش مثل ماه میدرخشد. او امام یازدهم شیعیان، حسن (عليه السلام) است. به این ترتیب مسیح ملیکا را از شمعون برای فرزند پيامبر خاتم خواستگاری میکند و شمعون با کمال افتخار قبول میکند.
ملیکا با پریشانی از خواب بیدار میشود. با خود فکر میکند آخر چگونه ممکن است نوه قيصر روم با فرزند پيامبر مسلمانان ازدواج کند؟ مدتهاست ميان مسلمانان و مسیحیان جنگ است. ملیکا درون خود احساسی جدید مییابد، او حس میکند آن مرد را دوست دارد. مدتها میگذرد، ملیکا از درد دوری و بلاتکلیفی بیمار میشود. او همچنان از خدا کمک میخواهد و نمیداند راه نجاتش کجاست. بعد از مدتی دوباره خواب میبیند. این بار مریم مقدس با بانویی به ديدار او آمدهاند. او فاطمه (س) است. ملیکا به دست فاطمه (س) مسلمان میشود و شهادتین میگوید. وقتی بیدار میشود، به سجده میافتد: خدایا چه سری است که اینگونه مرا انتخاب کردی؟ برای کدام رسالتی مرا برگزیدهای؟ خوابهای ملیکا چراغهایی بودند که خدا برای روشن کردن مسیر زندگیاش به او عطا کرده بود. شبی دیگر ملیکا دوباره خواب میبیند، اینبار فرزند پیامبر، حسن عسکری (ع) به خواب او آمده است. ملیکا چندین بار ایشان را در خواب میبیند و از ایشان چیزهایی در رابطه با دین خدا و جايگاه امامت میآموزد. بالاخره روز وصال فرا میرسد و حسن عسکری (ع) در آخرین خواب، راه رهایی و پرواز را به او نشان میدهد: به زودی پدربزرگ تو سپاهی را برای مبارزه با لشکر اسلام میفرستد. گروهی از کنیزان همراه این سپاه میروند. تو باید لباس یکی از کنیزان را بپوشی و خودت را به شکل آنها درآوری. ملیکا بیهیچ چون و چرایی امر امامش را اطاعت و هجرت میکند. او به زندگی مرفه خود در قصر، به ملکه روم شدن و به همه جايگاهها، موقعیتها و ثروتهایی که داشت پشت پا میزند و به خاطر اطاعت امر امامش و رسیدن به دین حقیقی خداوند از هرچه دارد دست میشوید و در لباس کنیزی به سوی امامش میرود. نظام محاسباتی توحیدی ملیکا، کنیز بودن در کنار امام برحق را بر ملکه بودن کنار بزرگترين ستمگران تاریخ ترجیح میدهد و این چنین ملیکا یکه و تنها به راه میافتد. حالا او که به دستور امام نامش را به نرجس تغییر داده در ميدان شهر بغداد منتظر فرستاده امام است تا او را با خود نزد ایشان ببرد. نرجس به همراه بِشر، فرستاده امام هادی (ع)، به سامرا میرود. آنها وارد خانه امام میشوند. امام خود به استقبال نرجس میآید و برای زدودن سختیهای سفراز دل و چهرهاش، بشارتی به او میدهد: به زودی تو همسر فرزندم حسن میشوی و خداوند به تو فرزندی میدهد که آقای همه دنیا خواهد شد و عدالت را در اين کره خاکی برقرار خواهد کرد. خدا تو را برای مادری آخرین حجت خودش انتخاب نموده است.
به راستی ملیکا چه مقامی داشت و چگونه زندگی کرده بود که شایستگی مادری آخرین حجت خدا را داشت؟ آری این وعده خداست: و ما تُنفِقوا مِن خَیرِ یُوَفَّ اِلیکم و اَنتم لا تُظلَمون.
ماهها گذشت، ماه شعبان سال ۲۵۵ هجری فرا رسیده است. چهاردهمین روز ماه به پایان رسیده که درب خانه بانو حکیمه، عمه امام عسکری، به صدا در میآید. فرستاده امام ایشان را به نزد امام میخوانند. امام به عمه خود خبر تولد فرزندشان هنگام سحر امروز را میدهند. حکیمه خدا را شکر میکند و با دیدن نرجس مات و مبهوت میماند. به اذن خدا و برای حفظ جان آخرین حجت خدا، هیچ نشانی از بارداری در نرجس به چشم نمیخورد. جاسوسان خلیفه هر روز با چند قابله به خانه نرجس میآمدند تا مطمئن شوند نرجس باردار نیست، چراکه میدانستند او قرار است صاحب فرزندی شود که بساط ظلم آنها را برچیند. سحر نیمه شعبان فرا میرسد و نرجس ميان هالهای از نور مهدی موعود (عجل الله فرجه) را به دنیا میآورد. او را در آغوش میگیرد و به او شیر میدهد. ماموران حکومت در میزنند. خلیفه و اطرافیانش نباید از به دنیا آمدن فرزند امام با خبر شوند چرا که او را زنده نمیگذارند. اين راز باید فقط ميان شیعیان باقی بماند. امام عسکری نوزاد را به فرشتهها میسپارند تا او را به آسمانها ببرند. نرجس بار دیگر باید دل بکند، این بار از فرزند عزیزش که عزیز اهل زمین و آسمان است. امام عسگری برای او اين آیه قرآن را میخواند: فرددناه الی امه کی تقرّ عینها و لا تحزن…
نرجس آرام میگیرد و تسلیم امر خدا میشود…








