با گذشت دههها بسیاری از اتفاقات هشت سال دفاع مقدس مجالی برای صحبت نداشته. به ویژه آنجا که موضوع نقش زنان در جبهه و پشت جبهه و تأثیر مستقیم و غیرمستقیم آنها در اتفاقات جنگ مطرح میشود.
به گزارش متادخت، کم نبودند زنانی که در جنگ دوشادوش همسران رزمنده خود ایستادند. از خطر نترسیدند و در تقابل عشق و وظیفه سربلند بودند. همسران، پدران و پسران خود را به جبههها راهی کردند و تا آخرین نفس مبارزه کردند. زنانی که شاید در تاریخ کمتر دیده و شنیده شدند و بسیاری از آنها هنوز هم گمنام هستند. پای صحبتهای یکی از این زنان نشستیم که تا حرف جنگ به میان می آید، میگوید تا دلتان بخواهد خاطره دارم.
- لطفا خودتان را معرفی بفرمایید. در حال حاضر مشغول به چه کاری هستید؟
پری اکبری هستم. ازسال 1362فعال بسیج و درحال حاضر خانهدار هستم.
- اولین باری که تصمیم گرفتید به پشت جبهه بروید، چه احساسی داشتید؟
اولین بار سال 1365بود. قرار شد با همسرم ودختر 18 ماههام به اهواز برویم که آن زمان پشت خط مقدم جبهه بود و برای هردو خانواده که معمولاً سه نفره بودیم منزل دو اتاقه که هر خانواده یک اتاق داشتیم آماده کرده بودند. واقعاً هیجان زیادی داشتم و بهخاطر اینکه میتوانستم کنارهمسرم در جبهه باشم خیلی خوشحال بودم.
- آن زمان نحوه مشارکت خانمها چطور و در چه زمینههایی بود؟
در همه کارها مشارکت داشتیم؛ هم کارهای پشتیبانی بود، مثل بافتنی وخیاطی و درست کردن مربا و ترشی، شستن لباسهای رزمندگان مجروح و ازاین قبیل و هم همراهی با همسران رزمندگانی که شهید میشدند و قراربود به شهرشان برگردانده شوند. من با وجود بچه کوچکی که داشتم سعی میکردم در تمامی این کارها مشارکت کنم.
- خانوادهتان چه واکنشی به رفتن شما داشتند؟
هم من وهم همسرم بچه شمیران و قیطریه بودیم. خانواده همسرم سه پسرشان رزمنده بودند ومشکلی نداشتند. خانواده خودم خیلی نگران بودند اما رفتن تصمیم خودم بود و اعتراضی نکردند.
- سختترین روزی که تجربه کردید، چه روزی بود؟
سختترین روز که نه بلکه سختترین روزهایی که تجربه کردم، روز شهادتهای همرزمان و دوستان همسرم بود، چه قبل از رفتن به جبهه (که مثلاً ماه عسل من با حداقل هفتهای دوبار بهشت زهرا و خاکسپاری عزیزان شهید رزمنده گذشت) و چه دوسالی که اهواز زندگی کردیم وسختترینش شهادت شهید مرتضی پالیزوانی بود که سومین برادر شهید ازخانوادهاش بود آن شب بعد از یکی از عملیاتها و بعد از یک دنیا نگرانی، همسرم باخبر شهادتش پیش ما آمد.
- آیا با رزمندهها ارتباط مستقیم داشتید؟ از آن ارتباطها چه خاطرهای مانده؟
ارتباط با رزمندهها قطعاً زیاد بود. ما با خانواده شهید حسین عباسی که فرمانده توپخانه 63خاتم بود و همسرم معاونش بود یک منزل بودیم و باهم با بچهها هرروز بیرون میرفتیم. رزمندهها درشهر بودند، پادگانها ورختشورخانهها هم بیرون شهر اهواز.
همچنان با خانوادههای رزمندگان شهید ارتباط دارم و هنوز هستند جانبازانی که یکی یکی مظلومانه بعد ازتحمل دردهای سخت بعد ازاین همه سال شهید میشوند.
- شرایط روحی زنان فعال پشت جبهه چگونه بود؟
شرایط روحی خانمها بسیار خوب و قوی بود و پشتیبانی فعال بودند و وای از زمانی که خبر شهادت همسرشان را به آنها میدادند وتنها با کودکانشان به شهرشان برمیگشتند.
- فکر میکنید نقش زنان پشت جبهه آنطور که باید دیده شده است؟
به نظر من نقش زنان در پشت جبهه خوب دیده میشد البته تا زمانی که خیلی از تمام شدن جنگ نگذشته بود؛ اما حالا میشود گفت به تاریخ پیوسته است. آنطور که باید به مردم و دنیا نوشته و نشان داده نشده است. شاید هم چون چیزی که ما دیدیم ولمس کردیم الان فهمش برای نسل جدید سخت و باورنکردنی باشد و فهماندنش فعالیت زیادی میخواهد که متأسفانه نیست.
- جنگ چه چیزی به شما داد و چه چیزی از شما گرفت؟
البته اگر به معنای معمول بگویم جنگ چیزی به ما نداده، اما این جنگ نبود بلکه دفاعی مقدس بود. چه معجزهها نشان داد، چه زیباییهایی درعین تلخی داشت، چه خاطرههای به یاد ماندنی داشت و عشق به شهادت و جهاد را به من داد وازخدا میخواهم که بعنوان یک همسر رزمنده اگر کاری یا زحمتی برای انقلاب واسلام ودفاع از دینم انجام دادهام هرچند که در مقابل شهدا و رزمندگان و جانبازان به قدرارزنی هم نبوده شهادت را به این بنده بیمقدارش عطا کند.
- دوست دارید مردم امروز، زنان پشت جبهه را با چه تصویری به خاطر بسپارند؟
دوست دارم مردم امروز و جوانان امروز زحمات زنان ومادران شهدا را ارج بگذارند و به احترام دلهای شکسته همسران و مادران که هنوز چشم به راه هستند، قدر آرامش و امنیتی که بخاطرش چه قبل از جنگ و چه درهشت سال دفاع مقدس و چه این همه سال خون هزاران شهید ریخته شده را بدانند.
- مهمترین موضوعی که از جنگ به خاطر دارید چه بود؟
یک خاطره جالب دارم! من وهمخانهام که همسر شهید عباسی فرمانده توپخانه خاتم بود، با بچهها به گردش رفته بودیم؛ همین که به نزدیکی پل معلق اهواز رسیدیم، ناگهان هواپیماهای عراقی سررسیدند وپل اهواز را بمباران کردند. به قدری ما نمیترسیدیم که اصرار داشتیم صبر کنیم راه باز شود و به گردش و بازار ادامه بدهیم..!
مهمترین وتلخترین خاطرهای از دید من به عنوان یک همسر رزمنده که تازه بیست ویک ساله بودم وتجربهای نداشتم این بود که یک روز دخترم به شدت تب کرده بود وهمسرم خط مقدم بودند. من باشتاب زیر بمباران هواپیماهای عراقی با سختی خودم را به درمانگاه شهر اهواز رساندم، وقتی ناگهان در درمانگاه را باز کردم بابهت فراوان دیدم که تمام سالن درمانگاه تا جلو پای من عزیزان شهید و مجروح درخون غلطیده کنارهم خوابیده بودند که ازعملیات شب قبل منتقل شده بودند. من چنان خشکم زده بود که یادم رفته بود دخترم توی بغلم از حال رفته که ناگهان یک پرستار ازته سالن خودش را به من رساند و بیرونم کرد و گفت فقط برو خونه.
هنوز بعد ازسالها وقتی آن لحظه یادم میآید وجودم آتش میگیرد برای مادران وهمسرانشان که در آن لحظهای که فرزندانشان جان میدادند، نبودند و حالا که میبینم بعد از آن همه سختیها برخی با بیتوجهی نمی دانند با حرکات و صحبتهایشان چه زخمی به دل مادران و همسران شهدا میزنند.
- مصاحبه و تنظیم: [ونوس بهنود]








