به گزارش متادخت، والنتینا دستهایش را روی دستگاه دوک نساجی گذاشت و برای لحظهای به حرکت پیوستهی نخها نگاه کرد. صبح زود بود و نور کم پنجرهها، خاک و گرد پنبه را روشن میکرد. صداهای تکراری کارخانه، صدای چرخش موتورهای سنگین، برخورد نخها، ضربه پاها روی کف فلزی، صدای آهسته کارگران همه در یک ریتم آشنا ترکیب شده بودند. او نفس عمیقی کشید و دوباره دستها را حرکت داد. هر نخ باید صاف و یکدست کشیده میشد، هر گره و پیچش و کوچکترین بیدقتی میتوانست روزها تلاش او را خراب کند.
دستهایش خسته بودند و پوستش از لمس مداوم نخ و دستگاه زبر شده بود. هر بار که خم میشد تا نخهایی را که روی زمین ریخته بودند جمع کند، فشار بیشتری روی کمرش میآمد و عضلاتش میسوختند. کفشهایش به زمین فلزی چسبیده بود و هر قدم و هر حرکت، نیازمند تمرکز و دقت بود. گاهی لازم بود ساعتها ایستاده و خم شود، گرد و غبار پنبه روی لباس و موهایش بنشیند و نفس کشیدن برایش سخت شود. پاهایش سنگین میشدند، کمرش درد میکرد، اما او ادامه میداد. یک روز همکارش با تعجب گفت: «چرا دوباره به پنجره نگاه میکنی؟» والنتینا فقط سر تکان داد و لبخند کوتاهی زد، بی آنکه چیزی بگوید. نگاهش به آسمان بود، همان آسمانی که روزی مسیر زندگیاش را تغییر میداد، اما هنوز دور و غیرقابل دسترس بود.
گاهی با خود فکر میکرد که هر نخ، هر حرکت، حتی کوچکترین جزئیات، بخشی از چیزی بزرگتر است؛ اما هیچ کس نمیدانست در ذهن او چه میگذرد. هر بار که روی صندلی فلزی کارخانه مینشست، تنها میخواست حرکتها و دقتش کامل باشد. وقتی دستهایش از درد میلرزید، یاد تمرینهای چتربازی میافتاد؛ حس سنگینی و فشاری که در طول پرش با چتر تحمل کرده بود. شبها، وقتی چراغها خاموش میشد و صداهای کارخانه فروکش میکرد، او روی پشتبام میایستاد و به ستارهها نگاه میکرد، حس میکرد هر پرش با چتر و هر تمرینی که دیده بود، روزی به جایی خواهد رسید که بتواند زمین را از بالا ببیند.
ماهها و سالها تمرینهای چتربازی و محاسبات فضایی همزمان با کار در کارخانه ادامه یافت. او گاهی از شدت خستگی روی زمین مینشست، دستها و پاهایش از درد میلرزیدند، اما هر روز دوباره بلند میشد. تجربههای گذشته، حتی کوچکترین جزئیات کارخانه، بعدا در پرواز فضایی به کمکش آمدند: هماهنگی دست و چشم، تمرکز روی جزئیات، صبر در شرایط فشار بالا و یادگیری از تجربههای روزمره.
کار در کارخانه فقط فیزیکی نبود؛ ذهنش هم همیشه درگیر بود. وقتی نخها را با دقت کنار هم میچید، او در ذهنش مسیرهای احتمالی مدار و حرکت کپسول را مرور میکرد، فشار هوا و موقعیت زمین را شبیهسازی میکرد و بارها آن را با تمرینهای چتربازی ترکیب میکرد. صداهای موتور و همکاران که گاهی آرام صحبت میکردند و گاهی بلند میخندیدند، همه به پسزمینهای تبدیل شده بود که ذهنش در آن به تمرین و محاسبه ادامه میداد.
بالاخره آن روز رسید. صدای موتور آرام شروع شد و لرزش کپسول بیشتر شد. والنتینا دکمهها را بررسی کرد و نفس عمیق دیگری کشید. نگاهش به پنجره کوچک جلو بود؛ زمین زیر پایش کوچک و دور به نظر میرسید و او همزمان به گذشته نگاه میکرد: دستهای خسته روی دوکها، گرد و غبار پنبه، صدای موتورهای کارخانه، و نگاههای همکاران که نمیدانستند چه میبیند و چه فکر میکند.
کپسول از زمین جدا شد و لحظهای سکوت برقرار شد. وزنش سبک شد و همه چیز دور و کوچک دیده میشد. هر مدار، هر دور، تجربههای گذشته دوباره در ذهنش مرور میشدند. او به یاد آورد که چگونه ساعتها روی زمین سرد ایستاده بود، خم شده و دوباره بلند شده و هر لحظهای که فکر میکرد کسی نمیفهمد چه میبیند، حالا به کارش آمد.
در طول پرواز، او دادهها و تصاویر زمین را ثبت میکرد، فشار و موقعیت کپسول را چک میکرد؛ هر تصمیم کوچک میتوانست مسیر پرواز را تغییر دهد. دستانش روی فرمان ثابت بود، چشمهایش به پنجره دوخته شده و ذهنش مشغول همه چیز، از جزئیترین محاسبات تا تجربههای گذشته بود. حتی سکوت کامل درون کپسول، پر از صداهای ذهن و مرور خاطرات کارخانه بود.
پس از ۴۸ مدار، زمان فرود رسید. او حرکاتش را با همان دقت تمرینهای چتربازی و شبیهسازیها انجام داد. وقتی پایش دوباره روی زمین گذاشته شد، هیچ شعاری نگفت و هیچ تحسین آشکاری نشان نداد. آرام قدم زد و به اطراف نگاه کرد. زمین و کارخانههای قدیمی همانها بودند، اما حالا با تجربه و دید تازهای که حاصل سالها تلاش و پرواز بود.
گاهی روی پشتبام میایستاد و به ستارهها نگاه میکرد، نه برای اینکه چیزی را ثابت کند، بلکه برای احساس کردن لحظهها، مرور سالها تلاش، دستهای خسته، و روزهایی که کسی آنها را نمیدید. هر نگاه، یادآوری مسیر واقعی و ملموس او بود؛ مسیر سختی، صبر و تجربهای که او را از نخهای کارخانه به مدار زمین رسانده بود.
پیوست:
والنتینا ترشکوا در ۶ مارس ۱۹۳۷ در روستای Maslennikovo در روسیه به دنیا آمد. او در خانوادهای ساده بزرگ شد و پس از مرگ پدر، با شرایط اقتصادی سخت دست و پنجه نرم کرد. پیش از ورود به برنامه فضایی، والنتینا به عنوان کارگر کارخانه نساجی و چترباز آماتور فعالیت میکرد، تجربهای که بعدها در تمرینها و پرواز فضاییاش بسیار به کار آمد.
در سال ۱۹۶۲، او یکی از زنانی شد که برای برنامه فضایی شوروی انتخاب شدند و پس از تمرینهای طولانی، در ۱۶ ژوئن ۱۹۶۳ با فضاپیمایVostok6 به فضا رفت. او نخستین زن تاریخ شد که به طور مستقل در مدار زمین قرار گرفت و مأموریتی ۳ روزه را پشت سر گذاشت، تجربهای که به ثبت دادهها و عکسهای علمی از زمین، کمک کرد.
پس از بازگشت، والنتینا به فعالیتهای سیاسی و علمی پرداخت و همچنان به عنوان نماد پیشگامی زنان در علوم و فضا شناخته میشود. پرواز او، نمونهای از پشتکار، دقت و تجربههای واقعی است که مسیر زندگی یک زن کارگر را به فضا رساند.








