به گزارش متادخت، گُردیه بُهت زده به پیکر غرق به خون برادرش خیره شده بود. اتفاقی که همیشه نگران آن بود بلاخره افتاد. جلوتر آمد و کنار پیکر برادرش زانو زد، بهرام[1] هنوز زنده بود و نفس میکشید. خسروپرویز[2] با تطمیع همسر خاقان چین چنین بلایی بر سر برادرش آورده بود. خم شد سر برادر را روی پاهایش گذاشت، اشک بیمهبا از چشمانش سرازیر شد، بهرام به سختی نفس میکشید. گردیه سر در گریبان برادر برد و گفت: «به اندرزهای من گوش ندادی بهرام! در آن جلسه که با اطرافیانت تصمیم گرفتی بر علیه شاه بشوری چقدر فریاد زدم که این کار اشتباه است. پادشاهی آدابی دارد، هر کس که پهلوان شد بنا نیست ادعای شاهی کند، تا شاه و خاندانش زندهاند به آنها خیانت نکن.»
گُردیه سر از روی پیشانی خونین برادر برداشت. حالا شانههایش از گریه میلرزید: «اشتباه کردی بهرام اطرافیانت به تو جفا کردند. در حالی که من بارها به به تو گفتم با پادشاه نجنگ و تو جنگیدی و بعد از شکست، ما را به چین آوردی و پناهنده خاقان آن کردی.»
پس پردهی نامور پهلوان یکی خواهرش بود روشن روان
خردمند را گردیه نام بود دلآرام و آنجام بهرام بود
چو از پشت پرده گفت برادر شنید برآشفت وزکین دلش بردمید
بدان انجمن شد سری پرسخن زوان پر زگفتارهای کهن
صورت بهرام از درد درهم فشرده شده بود. گُردیه درست میگفت اگر به نصیحتهای او گوش کرده بود، این چنین خار و زبون در خون خود نمیغلتید. نفسهایش به شماره افتاده بود. به سختی با خواهرش نجوا کرد: «تو درست میگفتی. من اشتباه کردم و اعتراف میکنم که فریب اهریمن را خوردهام.» گُردیه اشکهایش را پاک کرد و گفت: «حالا من تنها در این دیار غربت چه کنم؟» بهرام اما دل نگران خواهر و لشگریانش نبود به سختی لبخند زد و گفت: «اینک سپاهیانم را به تو میسپارم که تو از همه به فرماندهی لایقتری.» بهرام دیگر نای حرف زدن نداشت. به چشمان غمزده خواهرش نگاه کرد و برای همیشه چشمانش را فرو بست. گُردیه با این که قلبش مالامال از غم بود، از جا بلند شد. او باید سپاهیان بهرام را فرماندهی میکرد.
بیامد هم اندر زمان خواهرش همه موی برکند پاک از سرش
همی گفت زار ای سوار دلیر کزو بیشه بگذاشتی نرّه شیر
غریبی و تنها و بی دوستدار به شهر کسان در بماندیم خوار
به ناخن رخان خسته و کنده موی پر از خون دل و دیده پرآب روی
بعد از مرگ بهرام شرایط برای گردیه سختتر از پیش شد. چندی نگذشت که نامهای از خاقان چین بدستش رسید؛ گُردیه نامه را باز کرد، چند سطر آن را خواند، خشمگین چشم از نامه برداشت و نامه را به گوشهای انداخت. خاقان از او برای برادرش خواستگاری کرده بود، آنهم درست زمانی که او عزادار بهرام بود. از جا بلند شد و شروع به قدم زدن کرد؛ باید فکری میکرد و تصمیم درستی میگرفت. پاسخ نامه میتوانست جان خود و سربازانش را به خطر بیاندازد. بنابراین باید پاسخی هوشمندانه میداد و خواستگاری را موکول به پایان عزاداری برادرش میکرد. نامه خاقان را از روی زمین برداشت او قصد داشت ابتدا نامهای بنویسد در کمال ادب و بعد نقشهای بکشد برای فرار به ایران، قبل از فرار هم باید نامهای به ایران ارسال میکرد و شرایط را برای بازگشت لشکر مهیا مینمود.

گردیه جواب زیرکانهای به نامه خاقان داده بود و حال روز موعود فرارسیده بود، هوا تاریک شده و گُردیه لباس رزم به تن کرده بود. گُرزش را میان دستانش میفشرد و پیشاپیش لشگر حرکت میکرد. حالا او بود که باید لشکر را فرماندهی میکرد که بدون این که آسیبی به کسی وارد شود به ایران برسند.
چو شب تیره شد گُردیه برنشست چو گردی سرافراز و گرزی به دست
برافکند پرمایه برگشتوان ابا جوشن و تیغ و ترگ گوان
همی راند چون با لشگر به راه به رخشنده روی و شبان سیاه
خبر به خاقان رسیده بود که گُردیه و لشکریانش فراری شدهاند. او چنان خشمگین شد که صورتش به رنگ خون درآمد و نمیخواست تن به این خفت بدهد و از زنی شکست بخورد. باید سپاهی در پی آنان راهی میکرد. یا همه را باز میگرداند و یا از دم تیغ میگذراند. پس دستور داد تُبُرگ[3] برادر و سردار بزرگ سپاهش را فرا بخوانند تا به دنبال آنها روانه شود.
تُبُرگ شبانه روز با سپاهش تاخته بود تا روز چهارم به سپاه گُردیه رسید. حالا هر دو سپاه رو به روی هم ایستاده بودند. گُردیه ترسی به دل نداشت و آماده جنگ بود. لباس رزم بهرام را به تن کرد و روی زین اسب با صلابت نشست. گُرز در میان انگشتانش خودنمایی میکرد. کمی جلوتر رفت، حالا جلوی لشکر چین ایستاده بود. تُبُرگ اسبش را هِی کرد و خودش را به گُردیه رساند و گفت: «من از جانب خاقان بزرگ آمدهام تا شما را خواستگاری کرده و دعوت به بازگشت نمایم. اگر پند مرا نپذیرید و بخواهید مقاومت کنید، شما را به بند خواهم کشید و همراه خود خواهم برد.»
به روز چهارم بریشان رسید زن شیردل چون سپه را بدید
ازیشان به دل برنکرد ایچ یاد ز لشگر سوی ساربان شد چوباد
یکایک بنه از پس و پشت کرد بیامد نگه کرد جای نبرد
سلیح برادر بپوشید زن نشست از برباره گام زن
دو لشگر برابر کشیدند صف همه جانها برنهاده به کف

چشمان گُردیه از خشم به خون نشسته بود، رگهای گردنش متورم شد و با صدایی بلند که تمام لشکریان بشنوند گفت: «من با کسی به جز آن که مردانگی و رزم آوریاش همانند بهرام نباشد ازدواج نخواهم کرد! پس جلو بیا و با من بجنگ. جنگ میان آن دو در گرفت. گُردیه چنان رزمی کرد که سپاه خاقان به حیرت آمدند. تبرگ که به دست گُردیه کشته شد سپاه خاقان از هم پاشد. گردیه پیروز شده بود. گُرزش را بر زمین گذاشت و به لشکریان خاقان نگاه کرد که در حال فرار بودند. حالا میتوانست سپاهش را به سمت ایران حرکت دهد.
سخن هر چه گفتی تو پاسخ دهم ترا اندرین رای فرخ نهم
زپیش سپاه اندر آمد تبرگ بیامد برنامدار سترگ
چو تنها بدیدش زن چاره جوی از آن مغفره تیره بگشاد روی
کنون من تو را آزمایش کنم یکی سوی رزمت نمایش کنم
یکی نیزه زد بر کمربند اوی که بگسست خفتان و پیوند اوی
همه لشگر چین به هم بر شکست بسی کشته و افگند و چندی بخست
لشگر به ایران رسید. حال گُستَهم[4] رو به روی گُردیه نشسته بود. زیبایی او قلب گُستهم را لرزاند. لب به سخن گشود و گفت: «شما هنوز منتظر نامه خسرو پرویز هستید؟ او به من و برادرم که دایی او هستیم رحم نکرد و بیرحمانه برادرم را کشت. خسرو تو و سپاهیانت را امان نمیدهد، بانو به من بپیوندید تا شاید بتوانیم در کنار هم از این مخمصه نجات پیدا کنیم.» گردیه چاره دیگری ندید…
ماهها گذشت، گُردیه نامه برادرش گُردوی را که در خدمت خسرو پرویز مانده بود، باز کرد. دلش برای او تنگ شده بود. بندبند نامه حاوی پیامهایی بود که گُردیه را شگفت زده کرد. او حالا همسر گُستهم شده که چندین نبرد با خسرو پرویز کرده بود و حالا پادشاه ایران به واسطه برادرش از او میخواست که گُستهم را بکشد و در ازای آن به همسریاش در بیاید. گُردیه بلند شد. نامه را در آتش انداخت؛ ذهنش درگیر خواسته خسرو پرویز بود. او با شوریدن بهرام بر پادشاه هم مخالف بود و به خاطر حفظ جان خود و یارانش مجبور به همپیمانی با گُستهم شده بود و حالا فرصتی مهیا شده بود تا برای خودش و لشکریان امان بگیرد و به ایران بازگردد و شورشی خوابانده شود. تصمیمش را گرفت باید شبانه گُستهم را میکشت و به ایران باز میگشت!
چو آن شیر زن نامه شاه دید تو گفتى بروى زمین ماه دید
بخندید و گفت این سخن را برنج ندارد کسى کش بود یار پنج
بخواند آن خط شاه بر پنج تن نهان داشت زان نامدار انجمن
چو بگشاد لب زود پیمان ببست گرفت آن زمان دست او را بدست
همان پنج تن را بر خویش خواند بنزدیکى خوابگه بر نشاند
چو شب تیره شد روشنایى بکشت لب شوى بگرفت ناگه بمشت
ازان مردمان نیز یار آمدند ببالین آن نامدار آمدند
بکوشید بسیار با مرد مست سر انجام گویا زبانش ببست
سپهبد بتاریکى اندر بمرد شب و روز روشن بخسرو سپرد
پس از تصمیم سرنوشتساز گردیه، همه چیز تغییر کرده بود. حال گُردیه کنار خسرو نشسته بود. خسرو پرویز که حالا از دست دایی شورشیاش خلاص شده بود، به گُردیه لبخند زد و گفت: «به پاس خدمتی که به شاه ایران کردی هر آنچه بخواهی اجابت میشود.» گُردیه مدتی بود که به فکر مردم زادگاه خود بود که در دست حاکمی بد طینت گرفتار شده بودند و روزگارشان به سختی میگذشت. گردیه زبان باز کرد و گفت: «حکومت شهر ری را به من بسپارید. کینه شما از این مردم، زندگی را بر آنها سخت کرده.» خسرو پرویز جامش را برداشت کمی نوشید و گفـت: «ما بر سر پیمان خود هستیم، ری را به تو میسپاریم!»
ابا گردیه گفت کز آرزوی چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز بدو گفت کای شاه گردن فراز
بمن بخش ری را خِرَد یاد کن دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم رابازخوان ورا مرد بد کیش و بد ساز دان
همی گربه از خانه بیرون کند دگر ناودان یک به یک بشکند
بخندید خسرو ز گفتار زن بدو گفت کای ماه لشکرشکن
ز ری باز خوان آن بد اندیش را چو آهرمن آن مرد بد کیش را
[1] بهرام چوبین از خاندان مهران بود که یکی از خاندان های ممتاز ساسانی به شمار می رفت. حوزه حکومت این خاندان ری و طبرستان بود. بهرام فرماندهی توانمند برای سپاه ایران بود. او بر علیه خسرو پرویز قیام کرد و خود را پادشاه نامید؛ اما سرانجام از خسرو پرویز شکست خورد و به سوی ترکان فرار کرد و در آنجا با توطئه خسروپرویز کشته شد.
[2] خسر پرویز بیست و هفتمین پادشاه ابران است. او فرزند هرمز چهارم و نواده انوشیروان دادگر است. سلطنت او آخرین دوران شکوه ایران باستان بود.
[3] تُبُرگ، در شاهنامه نام پهلوانی چینی و برادر خاقان چین است که به فرمان خاقان راه بر گردیه بست.
[4] پسر گژدهم و دایی خسروپرویز بود.
مرضیه حصاری، نویسنده و فعال حوزه زنان و خانواده








