به گزارش متادخت، سیاوش[1]، شاهزاده ایرانی، که از دسیسههای سودابه[2] و بیمهریهای پدرش کیکاووس[3] به ستوه آمده بود، تصمیم گرفت از ایران دور شود. او از افراسیاب[4]، پادشاه توران، خواست تا اجازه دهد از کشورش عبور کند؛ اما افراسیاب از او استقبال کرد و به ماندن در توران دعوت نمود. سیاوش پذیرفت و در توران ماند. در این میان، پیران ویسه[5]، وزیر خردمند افراسیاب، به سیاوش پیشنهاد داد که با یکی از دختران افراسیاب یا دختران خودش ازدواج کند. در نهایت، سیاوش جریره، دختر پیران ویسه، را برگزید.
***
پیران ویسه در کنار سیاوش نشست. مدتی بود که موضوعی را در دل داشت و امروز وقت گفتنش فرا رسیده بود. رو به سیاوش کرد و گفت:
- پهلوان، وقت آن رسیده که ازدواج کنی. در سراپرده شاه سه دختر زیبارو هستند، سه دختر دیگر هم در شبستان گرسیوز[6] و در شبستان من چهار دختر نیکوچهر زندگی میکنند که بزرگترینشان جریره است. هر کدام را که بپسندی به عقد تو درمیآورم. این کار به سود همه خواهد بود.
سیاوش سرش را پایین انداخت و کمی فکر کرد. بهترین انتخاب برای او دختر پیران ویسه بود. پس تصمیم خود را آشکار کرد و گفت:
- من جریره را انتخاب میکنم.
لبخندی بر لبان پیران نشست. شادمان نزد همسرش، گلشهر[7]، رفت تا خبر را به او برساند و از وی بخواهد جریره را برای ازدواج با سیاوش آماده کند.
بزودی جشنی باشکوه برپا شد و جریره به همسری سیاوش درآمد.
پس از مرگ کاووس ایران تو راست همان تاج و تخت دلیران تو راست
پس پرده شهریار جهان سه ماه است با زیور، اندر نهان
که گر ماه را دیده بودی به راه از ایشان نَبَرداشتی دیده ماه
سه اندر شبستان گرسیوزند که از مام و از باب با پرورند
نبیره فریدون و فرزند شاه که هم زیب دارند و هم تاج و گاه
پس پرده من چهارند خُرد چو باید تو را، بنده باید شمرد
از ایشان جریره است مهتر به سال که از خوبرویان ندارد همال
سیاوش بدو گفت: دارم سپاس مرا همچو فرزند خود می شناس
مرا او بود نازش جان و تن نخواهم جز او کس در این انجمن
سپاسی نهادی از این بر سرم که تا من زیَم حق آن نسپرم
چو پیران ز نزد سیاوش رفت به نزدیک گلشهر تازید تفت
بدو گفت کار جریره بساز به فرَّ سیاوش خسرو ، به ناز
***
اما روزگار به میل جریره پیش نرفت و چندسالی بیشتر از ازدواج او و سیاوش نگذشته بود که کاخ آرزوهایش را ویران دید. جریره اندوهگین در اتاقش نشسته بود، قنداقه فرزندش را در آغوش داشت و به روزهای خوشی میاندیشید که با سیاوش گذرانده بود. اما آن روزها بهسرعت سپری شده بودند. سیاوش به پیشنهاد پدرش[8] پیران ویسه، با فرنگیس[9] دختر افراسیاب ازدواج کرده بود و جریره ناچار شد در حالی که باردار بود، به خانه پدرش بازگردد.
چون فرزندش به دنیا آمد، نامهای برای سیاوش نوشت و او را از تولد فرزندشان آگاه کرد. برای نرم کردن دل شوهر، دست نوزاد را بر زعفران زد و اثر آن را بر پشت نامه نقش کرد. سیاوش با خواندن نامه از تولد فرزندش شاد شد و نام او را «فرود» نهاد. جریره میدانست با آمدن فرنگیس به خانه سیاوش، او و فرزندش دیگر جایی در آن خانه نداشتند و باید فرزندش را به تنهایی بزرگ کند. سرنوشت او چنین بود؛ باید مهر سیاوش را در دل نگاه داشته و همه عشق خود را نثار فرود کند تا او را شایسته نام پدرش پرورش دهد.
همان مادر کودک ارجمند جریره سربانوان بلند
بفرمود یک سر به فرمان بران زدند دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت این نامه بر که پیش سیاوش خودکامه بر

***
مرد رؤیاهای جریره چندان عمر نکرد و به دست افراسیاب و با نیرنگهای گرسیوز کشته شد. جریره تنهاتر از قبل ماند تا فرزندشان را بییار و یاور بزرگ کند. فرود جوانی برومند شد و قد و بالای او دل مادر را روشن میکرد؛ او برادری کوچکتر نیز داشت، کیخسرو[10]، فرزند سیاوش و فرنگیس، که توانسته بود به ایران بازگردد و بر تخت شاهی بنشیند.[11]
روزی جریره در اتاقش نشسته بود و ندیمهای برایش ساز مینواخت. ناگهان فرود هراسان وارد شد و با صدایی لرزان گفت:
- مادر، سپاهی از ایران به سوی کلات میآید. نمیدانم آهنگ جنگ دارند یا چیز دیگر. چه باید کرد؟
جریره از شنیدن این خبر برانگیخته شد. برخاست، بازوی فرود را گرفت و گفت:
- نگران نباش پسرم. این سپاه برای خونخواهی پدرت، سیاوش، به سوی توران آمده است. برادرت کیخسرو در ایران به تخت نشسته و برای انتقام خون پدرت قیام کرده است. او برادر توست و تو را گرامی خواهد داشت. باید به استقبال سپاه بروی و خود را به یاران پدرت، بهرام[12] و زرنگه شاوران[13]، بشناسانی.
فرود از سخنان مادر به وجد آمد و او را سخت در آغوش کشید. جریره در گوشش گفت:
- نزد تخوار[14] برو. او پیر و کارآزموده است و پهلوانان ایران را میشناسد. با او بر بلندی برو تا یکییکی آنان را به تو معرفی کند.
جریره زنی بود مام فرود ز بهر سیاوش دلش پر ز دود
بر مادر آمد فرود جوان بدو گفت کای مام روشن روان
از ایران سپاه آمد و پیل و کوس به پیش سپه در سرافراز طوس
چه گویی چه باید کنون ساختن نباید که آرد یکی تاختن
جریره بدو گفت ای کای رزمساز بدین روز هرگز مبادت نیاز
به ایران برادرت شاه نوست جهاندار بیدار کی خسروست
ترا نیک داند و نام و گهر ز هم خون و زمهره یک پدر
برادرت گر کینه جوید همی روان سیاوش بشوید همی
گر او کینه جوید همی از نیا ترا کینه زیباتر و کیمیا
***
اما بار دیگر همه آرزوهای جریره بر باد رفت. او بر فراز قلعه ایستاده بود و نبرد پسرش را نظاره میکرد. دلش پر از اضطراب بود. حوادث آنطور که پیشبینی کرده بود پیش نرفت. با اینکه بهرام، پهلوان ایران، فرود را شناخت و بزرگ داشت و پیام دیدار با فرزند سیاوش را نزد سپهسالار، توس[15]، برد، اما توس که کینه تورانیان را به دل داشت، برخلاف فرمان کیخسرو، او را از رویارویی با برادرش بازداشت و شمشیر کشید. اینک فرود ناچار بود برای دفاع از قلعه در میان گرد و خاک، با داماد و پسر توس بجنگد. درنهایت همه یارانش کشته شدند و او تنها ماند.
اشک در چشمان جریره حلقه زد. کابوس دیشبش به حقیقت پیوسته بود. در خواب دیده بود آتشی بزرگ دژ سپید را فراگرفته است. هراسان برخاسته بود و بر بالای دژ رفته بود. آنجا دید که قلعه در محاصره است؛ و گرداگردشان پر از نیزه و جوشن ایرانیان بود…
به خواب آتشی دید کز دژ بلند برافرواختی پیش آن ارجمند
سراسر سپید کوه بفروختی پرستنده و دژ همی سوختی
بدو گفت بیدار گرد ای پسر که ما را بد آمد ز اختر به سر
سراسر همه کوه پر دشمن است در دژ پر از نیزه و جوشن است
***
جنگ برای فرود به پایان رسید. او خونآلود بر زمین افتاد. دو پای اسبش را رهام[16] بریده بود. با تنی غرق در خون، خود را به سختی به دژ رساند. چون وارد شد، درهای قلعه بسته شد. جریره خود را به بالینش رساند. از چهره رنگپریده و دست بریدهاش پیدا بود که کار او تمام است. آیین سوگ برپا شد، در حالی که فرود نفسهای آخر را میکشید. زنان گرد پیکرش نشستند و بر چهره خراشیدند. جریره تیغی برداشت، گیسوان بلندش را برید و به رسم او، دیگر زنان نیز چنین کردند.
به دژ در شد و در ببستند زود شد آن نامور شیر جنگی فرود
بشد با پرستندگان مادرش گرفتند پوشیدگان در برش
به زاری فگندند بر تخت عاج نبد شاه را روز هنگام تاج
همه غالیه موی و مشکین کمند پرستنده و مادر از بن بکند
همه کند جان گرامی فرود همه تخت مویه همه حصن رود
بیشتر بخوانید: همای چهرزاد
نفسهای فرود به شماره افتاده بود. لبانش جنبید، گویی میخواست سخنی بگوید. جریره سرش را خم کرد و دهان بر گوش او نهاد. فرود به آرامی گفت:
- مادر، مگذار زنان دژ به دست دشمن بیفتند.
سپس چشمانش را بست و جان داد. جریره ضجهای جانسوز زد. شیون از دژ سپید برخاست. زنان و کنیزان که از وصیت فرود آگاه شدند، همگی بر بالای دژ رفتند و خود را به پایین افکندند.
تنها جریره مانده بود که کاری ناتمام داشت. آتشی بزرگ افروخت و در حالی که اشک میریخت، همه گنجهای دژ را به آتش کشید و شکم اسبان را درید. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. خنجری برداشت، کنار پیکر بیجان فرود نشست و به چهره جوانش نگریست. زمان آن رسیده بود که به وصیت فرزند عمل کند. خنجر را بالا برد و بر شکم خود فرو برد. جان از تنش پر کشید، در حالی که بر پیکر فرود افتاده بود و خون آن دو در هم آمیخته شد.
پرستندگاه بر سر دژ شدند همه خویشتن بر زمین برزدند
یکی آتشی خود جریره فروخت همه گنج ها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس به دست در خانه تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد به بالین فرخ فرود یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را به روی پسر برنهاد شکم بردرید و برش جان بداد
[1] سیاوُش یا سیاووش از شخصیتهایِ ایرانی در شاهنامه فردوسی، مردی جوان و خوشچهره و فرزندِ پهلوان و برومندِ کیکاووس و پدرِ کیخسرو است. سیاوش از شخصیتهایِ محوری در حماسهٔ ملّیِ ایران است. وی از شخصیتهای افسانهای و یکی از چهرههایِ مظلوم و بیگناهِ شاهنامه است. صفات بارز اخلاقی سیاوش، روحِ نیک و پاکدامنیِ اوست.
[2] سودابه شهبانوی ایران و نامادری شاهزاده سیاوش است، او بیشتر به خاطر نقش منفی در دربار کیکاووس و تبعید سیاوش مشهور است.
[3] کیکاووس فرزند کیقباد است؛ او یکی از فرمانروایان نامدار کیانی است.غمنامهٔ رستم و سهراب و داستان سیاوش نیز به دوران پادشاهی کیکاووس تعلق دارد.
[4] افراسیاب، شاه اسطورهای توران پسر پشنگ در شاهنامه است.
[5] پیران ویسه از قهرمانان تورانی شاهنامه و پسر ویسه، سپهسالار افراسیاب است. پیران در میان پهلوانان تورانی، تنها کسی است که از جهت صفات اخلاقی همتراز شخصیتهای برجسته ایرانی است
[6] گرسیوز در شاهنامه فردوسی فرمانده سپاه توران است. او پسر پشنگ و برادر کوچک افراسیاب است و دارای شخصیت منفی است.
[7] گُلشَهر در شاهنامه زن پیران سپهدار توران است.
[8] پیران که مردی صلحجو و آیندهنگر بود، به دلایل زیر پیشنهاد ازدواج سیاوش با خاندان شاهی را با او مطرح کرد:
- امنیت سیاوش تضمین شده و افراسیاب کمتر به او بدگمان شود.
- این پیوند پلی برای صلح پایدار میان ایران و توران باشد.
- در آینده، فرزندی از این وصلت میتواند پیوند دو نژاد باشد و زمینهٔ آشتی دو کشور را فراهم کند.
[9] فرنگیس یکی از شخصیتهای زن در شاهنامه است. او دختر افراسیاب، دومین همسر سیاوش و مادر کیخسرو بود.
[10] کَیخُسْرو در حماسههای ایرانی و شاهنامهٔ فردوسی، فرزند سیاوش و فرنگیس و نوادهٔ کیکاووس و افراسیاب است. واژه کیخسرو به معنی شاه نیکنام است.
[11] کیخسرو، پس از کشته شدن پدرش بهدست افراسیاب، در توران پنهانی بزرگ شد. گیو، مشاور رستم که از وجودش باخبر شد، او را به ایران آورد و بزرگان ایران در او فرّ ایزدی دیدند. در نهایت در رقابت جانشینی با فریبرز، عموی خود، با پیروزی در آزمون دژ بهمن برتریاش ثابت شد و به فرمان کیکاووس بر تخت پادشاهی ایران نشست.
[12] بهرام پهلوانی ایرانی در دوران کیکاوس و کیخسرو است. آوازهٔ او بخاطر کارهای دلیرانهای است که در جنگها انجام داده بود.
[13] زنگهٔ شاوران پهلوانی ایرانی در شاهنامه و پسر شاوران است. او به همراه بهرام دیگر پهلوان ایرانی از مشاوران و دوستان سیاوش بود.
[14] در شاهنامه، تخوار یکی از نجیبزادگان و مشاور فرود پسر سیاوش است.
[15] توس پسر نوذر یکی از پهلوانان بزرگ شاهنامه و سپهدار سپاه ایران است.
[16] رهام از پهلوانان ایرانی شاهنامه فردوسی، پسر گودرز و نوه کشواد زرین کلاه و همچنین پدر فرهاد بود. او در در زمان کیخسرو جنگهای مردانهای نمود.
✍🏻 به قلم مرضیه حصاری، نویسنده و فعال حوزه زنان و خانواده









