به گزارش متادخت، با صدای گریه چشمانم را باز میکنم؛ دلم آتش میگیرد. با اینکه هر روز با صدای گریهها و نالههایش از خواب بیدار میشویم، اما کسی اعتراضی نمیکرد. سرجایم مینشینم، بقیه هم بیدار شدهاند. یکی از دخترها که تازه آمده گریه میکند. بلند میشوم و کنارش مینشینم و دست دور شانهاش میاندازم.
- چرا کسی کاری برای إسرا نمیکنه؟ تا کی ما باید شاهد زجر کشیدنش باشیم!؟
شانههایش از شدت گریه تکان میخورد. حق دارد، دیدن اوضاع وخیم إسرا همه ما را آزار میدهد. آرام زیر گوشش میگویم:
- کاری از دست کسی بر نمیاد. صهیونیستها حتی اجازه ورود داروی مسکن رو نمیدن، چه برسه اجازه جراحی! تنها کاری که از ما بر میاد اینه که کمکش کنیم. دیدی که حتی خودش نمیتونه غذا بخوره و لباسهاشو بپوشه.
صدای گریه إسرا قطع میشود. احلام سریع از جا بلند میشود و میگوید:
- امروز نوبته منه که تو کارهاش کمکش کنم.
و سریع به سمت حمام میرود. دختر جوان اشکهایش را پاک میکند و میگوید:
- إسرا چرا اینطوری شده؟ چند باری خواستم ازش بپرسم ولی ترسیدم ناراحت بشه.
صدای إسرا در گوشم میپیچد، برمیگردم به روزی که خاطره آن روزهای سخت و تلخ را برایم تعریف کرد:
« 11 اکتبر بود، یک روز مثل همیشه پسرم را پیش مادرم گذاشتم و برای انجام کارهایم به اریحا رفتم. موقع برگشت به قدس نزدیک ایستگاه الزعیم ماشین خراب شد. گوشهای متوقفش کردم. چند باری استارت زدم اما روشن نمیشد. فکرش را هم نمیکردم صهیونیستها داخل ایستگاه به من مشکوک شوند؛ میخواستم از ماشین پیاده شوم که صدای تیراندازی آمد. سرم را پایین گرفتم اما ناگهان ماشین شعلهور شد؛ همه جا آتش بود و دود. بوی گوشت سوخته بدن خودم را احساس میکردم. هر چقدر تقلا کردم کسی کاری نمیکرد. سربازها همانجا ایستاده بودند و سوختنم را نگاه میکردند. همان موقع تنها به پسرم فکر میکردم که بعد از من با پدر معلولش چطور به زندگی ادامه دهد… دیگر متوجه گذشت زمان نبودم، ولی شنیدم که صهیونیستها اجازه حضور آمبولانس را هم نمیدادند. بلاخره وقتی اجازه کمک دادند که بدنم من شصت درصد دچار سوختی شد. باورت نمیشود من را با دستان بسته راهی بیمارستان کردند وقتی به بیمارستان رسیدم خبری از رسیدگی نبود. سه ماه و ده روز در بیمارستان بودم. انگشتان دستم قطع شد، پوست صورتم و بدنم به شدت سوخته بود. ولی هیچ کدام از اینها آنقدر سخت نبود که در روزهایی که من حتی قدرت دفاع از خودم را نداشتم در همان بیمارستان دادگاه فرمایشی ترتیب دادن و من را به جرم اقدام برای انجام عملیات استشهادی به 11 سال زندان محکوم کردند…»
حرفهایم که تمام شد بیشتر زنان زندانی با این که داستان إسرا را میدانستند پا به پای هم گریه میکردند. راحیل گفت:
- چند نهاد بینالمللی تلاش کردن به خاطر شرایط إسرا برایش کاری بکنن، ولی صهیونیستها اجازه هیچی کمکی رو نمیدن.
در باز شد. إسرا خسته و بی حال به همراه احلام وارد میشود، همه ساکت میشوند. إسرا به صورتمان نگاه نمیکند انگار از ما خجالت میکشد
- ببیخشد صدای گریههای من شما رو بیخواب میکنه…
- بیشتر بخوانید: زهره شعیب، زنی که بازجوهای صهیونیسم را کلافه کرده بود!
پیوست:
«إسراء جعابیص» یکی از اسرای زن فلسطینی است که در جدیدترین تبادل اسرا میان مقاومت فلسطین و رژیم صهیونیستی بعد از واقعه 7 اکتبر توانست آزادی خود را پس از ۸ سال اسارت بدست آورد. او سالها با داشتن جراحتهای عمیق به دلیل ادعای صهیونیستها مبنی بر انجام عمیلات شهادت طلبانه در بدترین شرایط در زندانها به سر برد.









