به گزارش متادخت، سرتاسر اتوبوس را نگاه کردم، با خودم فکر میکردم قرار است با دختران جوان همسفر باشم، اما انگار کور خوانده بودم. حالا من در آستانه میانسالی تبدیل شده بودم به جوانترین بانوی اتوبوس که باید بقیه را هم یاری میکرد و همین توفیق شده بود که بنشینم آن جلوها، درست پشتِ راننده اتوبوس؛ درست برعکسِ بقیه سفرها که مینشستم تهِ اتوبوس تا انواع شرارتها را انجام دهم. ولی این بار قرار بود همهچیز فرق کند..!
اتوبوس که حرکت کرد، دلم میخواست بخوابم اما راننده با خودش قرار گذاشته بود تا لبِ مرز پایش را بگذارد روی گاز و چنان بفشارد که گویی قرار است پروازکنان به مرز خسروی برسیم. هنوز به تکانهای اتوبوس عادت نکرده بودم که دستی چروکیده کیسه مشمایی را مقابلم گرفت. داخل کیسه را نگاه کردم؛ مغز زردآلو بود. خاطرات پرکشید سمت خانه خانمجان و سبد کنار ظرفشوییاش که پر بود از دانههای زردآلو. در افکار خود بودم که صدایم کرد و گفت:
ـ بردار دیگه مادر! دستم افتاد، به چی نگاه میکنی؟
راست میگفت؛ سرپا نگهش داشته بودم و برای خودم خاطرهبازی میکردم. سرش را کمی پایین آورد و گفت:
ـ میخوای پاشی یه صدقهای جمع کنی؟ اینطور که داریم میریم، به کربلا که هیچ، به لب مرزم نمیرسیم.
راست میگفت. بلند شدم، کیسه را در دست گرفتم و صدقهها را که گاهی از تهِ کیف و یا از پشت جوراب بانوان سالخورده بیرون میآمد جمع کردم. هنوز سر جایم ننشسته بودم که راننده با همان صدای داشمشتیاش گفت:
ـ صدقهها رو بده من، یه خانواده نیازمند میشناسم، بدم بهشون.
- بیشتر بخوانید: لزوم حضور زنان و کودکان در پیاده روی اربعین
از تهران تا خسروی؛ در راه حسین
اولین توقفگاه، همدان بود. قبل از پیاده شدن خانمها، خطابهای قراء خواندم و از حقالناس برایشان گفتم و بعد، به آرامی و طوری که فقط خودمان بشنویم توضیح دادم که راننده اعصاب ندارد و اگر دیر بیایید، همه ما را همینجا میگذارد و خودش میرود. در چشمان معصوم تکتکشان نگاه کردم، انگار قانع شده بودند.
از اتوبوس پیاده شدیم. هنوز به سرویس بهداشتی نرسیده بودیم که خبر رسید: «پولهایتان را آماده کنید، سرویس بهداشتی رایگان نیست.» همه وارفتیم؛ پاهای خسته و زانوهای خمیده توان بازگشت به اتوبوس برای آوردن پول را نداشت. پس باید خودم دستبهکار میشدم و باز در نقش یک ناجی بزرگ ظهور میکردم و پول سرویس بهداشتی همه را گردن میگرفتم.
نمازمان را خواندیم و برگشتیم داخل اتوبوس. همه نشسته بودند اما از خانم علوی خبری نبود. غرولندهای راننده زیر لب شروع شده بود که دستی چروکیده به میله اتوبوس نشست تا خودش را بالا بکشد. جلوتر رفتم تا کمکش کنم که گفت:
ـ مادر، سرویس پولی بود. کیف منو بده برم حساب کنم.
به زحمت راضیاش کردم که من کل اتوبوس را حساب کردهام و لازم نیست دوباره برگردد.
راه افتادیم. به دستفرمان راننده عادت کرده بودم، شاید هم توانسته بودم به خودم بقبولانم مرگ دستِ خداست و راننده تنها وسیله است. چشمانم گرم شد و به خوابی عمیق فرو رفتم. تکانهای سهمگین اتوبوس هم دیگر حکم گهوارهای دلنشین را داشت.
از غروب آفتاب گذشته بود که به لب مرز رسیدیم. در یک حسینیه کوچک توقف کردیم. بقیهی اتوبوسهای کاروان هم رسیده بودند. دختران جوان و شاداب که از اتوبوس پیاده شدند، تازه فهمیدم که تنها اتوبوس ماست که مملو از بانوان سالخورده است. این هم تقدیر الهی بود که اینگونه مرا تک و تنها گذاشته بود، شاید هم امتحان الهی؛ کسی چه میداند.

خسته در میان حسینیه درازبهدراز افتاده بودم که کسی بلند گفت: «هر اتوبوس بیان غذاشونو تحویل بگیرن.» داوطلبین اتوبوسهای دیگر سراسیمه رفتند. اما من به دوروبرم نگاه کردم و تنها چشمان خسته و گرسنهای را دیدم که بیجانتر از من دورم نشسته بودند و تنها پناهشان منِ بیپناه بودم. به سختی بلند شدم، غذاها را تحویل گرفتم. کارم که تمام شد، کنارشان نشستم. هرکدام دعای خیری برایم کردند که قند را توی دلم آب کرد. شاید هم داشتم بزرگش میکردم؛ همراهی این همه مادر مهربان شاید سخت باشد، اما خالی از لطف هم نیست.
اتوبوس خرابی که دیر به مقصد رسید!
ساعت استراحت تمام شده بود. راه افتادیم سمت لب مرز تا از گیتها رد شویم. به همه تاکید کردم که پاسپورتهایشان دم دست باشد و از مهر خوردنش مطمئن شوند. نزدیک نیمهشب بود. با خودم فکر کردم احتمالاً راحت از مرز رد شویم، ولی باز کور خوانده بودم. طرفِ عراقی مایل بود با طمأنینه و آرامشی مثالزدنی کارش را انجام دهد. دختران جوان کاروان در صفهای بلند پشت گیت ریزریز حرف میزدند و میخندیدند، اما حالِ همسفران من تعریفی نداشت. پا درد و کمر درد امانشان را بریده بود. به ساعت نگاه کردم؛ نزدیک یک ساعت بود که ایستاده بودیم و صف بهسختی جلو میرفت.
چند نظامی از آن طرف مرز آمدند و به صفهای بلند نگاهی کردند و برگشتند. لباسهای غیرمتحدشان توجهم را جلب کرد. مردی میانسال که لباس سیاه و شلوار پلنگی بر تن داشت، دائم در حال رفتوآمد بود، بعد از مدتی تلاشهایش نتیجه داد و برادران عراقی گیتهای دیگر را باز کردند و بلاخره از مرز رد شدیم.
آن طرف مرز، موکبهای عراقی انگار که منتظر شکار باشند به سراغمان آمدند. همان موکب اول که موکب بزرگی بود، شد منزلگاهمان برای استراحت. هر لحظه از داخل موکب خوراکی رنگارنگی بیرون میآمد و با احترام به همه تعارف میشد. من با خودم قرار گذاشته بودم به این مأکولات بهشتی نظر نکنم. امتحان سختی بود اما از پسش برآمدم.
اتوبوسهای عراقی کمکم آمدند و هر لحظه از کاروان عریض و طویل ما کمشد. اما خبری از اتوبوس شماره پنج نبود. دو ساعتی بود که جلوی موکب نشسته بودم. تا اذان چیزی نمانده بود. حالا من مانده بودم و خانمهای گروهم که هر کدام گوشهای در حال ماساژ دادن پاهایشان بودند. اذان را گفتند اما اتوبوس نیامد. همان گوشهوکنارها نمازم را خواندم که سر و کله رئیس کاروان پیدا شد و مژده داد که اتوبوس شماره پنج خراب شده و انشاءالله تا یکی دو ساعت دیگر پیدایش میشود!
وا رفتم. خانمهای دیگر همانجا داخل موکب خوابشان برده بود. بلند شدم و راه افتادم تا شاید موکبی برای خواب پیدا کنم. چند موکب با تصاویر حاج قاسم و ابومهدی خودنمایی میکردند ولی جایی برای خواب نداشتند. اولین «مایِ بارِدَم» را از همانجا گرفتم و با لذتی وصفنشدنی نوش جان کردم.
بلاخره اتوبوس شماره پنج هم آمد. جمع کردن همه کار سختی بود؛ چند نفری را در صف سرویس بهداشتی به دام انداختم، چند نفر دیگر را در صف صبحانه. انگار خیلی هم بد نگذشته بود؛ خوابشان را کرده بودند و سرحال پیِ کارهایشان رفته بودند. اتوبوس بلاخره راه افتاد. راننده به فارسی مسلط بود، خودش گفت پانزده سال ایران زندگی کرده. گفت بد به دلتان راه ندهید، از مسیر میانبُر ما را خواهد برد تا زودتر به بقیه کاروان برسیم.
شانس آورده بودم که مسئول کاروان هم با ما بود. یکی دو ساعتی که رفتیم به یک رودخانه رسیدیم. راننده لبخندی تحویلمان داد و به پل چوبی اشاره کرد و گفت: «تا به حال هیچ اتوبوسی از روی این پل رد نشده، ولی اگر ما دل به دریا بزنیم و از روی پل رد شویم، هم رکورد جهانی را به نام خودمان ثبت کردهایم، هم دو ساعتی جلو افتادهایم.»
سر خم کردم تا پل را بهتر ببینم. با دیدن پل با خودم مرور کردم که شنا بلد نیستم، همراهان گرامی هم بعید بود بتوانند شنا کنند. پس بهتر بود شهادتین را بخوانم و باز به این فکر کنم که مرگ دست خداست و رودخانه و راننده عراقی وسیلهاند.
راه افتادیم. هرچه بیشتر جلو میرفتیم بیشتر میترسیدم؛ نه برای خودم، برای همراهانم که از همهجا بیخبر یا در حال ذکر گفتن بودند یا چرت زدن. اتوبوس هر تکانی که میخورد بند دلم پاره میشد. رنگ از رخ آقای حداد، مدیر کاوان، هم پریده بود و «چه اشتباهی کردم» را میشد به راحتی در چشمانش خواند. نیروهای حشدالشعبی هم که آن طرف رودخانه ایستاده بودند، با ترس به ما نگاه میکردند و شاید با خودشان تقسیم کار میکردند که بعد از فرو رفتن اتوبوس در رودخانه چه کارهایی باید انجام دهند.
اما از آنجایی که عمر دست خداست، با سلامت از روی پل رد شدیم. راننده، عرقی را که روی پیشانیاش نشسته بود پاک کرد و با همان لهجه بامزهاش گفت: «خلاص!» عضلات منقبضشدهام را آزاد کردم و روی صندلی ولو شدم.

تا به آن طرف رودخانه رسیدیم، یکی از نیروهای حشد از اتوبوس بالا آمد. با خودم فکر کردم آمده راننده را توبیخ کند که به چه جرأتی از این پل رد شده، و ته دلم هم کمی خوشحال بودم. ولی طبق معمول کور خوانده بودم. دو مرد با لهجه عراقی غلیظ با هم حرف زدند و راننده با نیش خندان اعلام کرد که برادرمان میخواهد ما را برای صبحانه به خانهاش ببرد.
حالا هرچه آیه و قسم خواندیم که ما دیرمان شده برایش مفهومی نداشت؛ طعمهای دندانگیر نصیبش شده بود و نمیخواست موقعیت پذیرایی از زائرها را از دست بدهد. ما هم چارهای نداشتیم. بعد از ده دقیقهای روبهروی خانهای ترمز کردیم و همه پیاده شدیم. چند خانم عراقی به استقبالمان آمدند و ما را به پذیرایی خانه که وسایلش جمع شده بود راهنمایی کردند.
میزبانانی که از جان مایه میگذارند
روی تشکها نشستیم. در آشپزخانه غوغایی به پا بود؛ چند نفری برای کمک آمده بودند. همانطور که جایم را صاف میکردم یکی از خانمها گفت:
ـ مادر، نمیخوای بری کمک؟ زشته ما نشستیم اونا کار کنن. اصلاً خودم میرم…
جملهاش مانند پتکی در سرم کوبیده شد. انگار مادرهای ایرانی را از روی هم کپی زده بودند. نیمخیز که شد با دست اشاره کردم که بنشینند. در زدم و وارد آشپزخانه شدم. با لبخندی کنارشان ایستادم. همه در حال کار بودند غیر از من و دختر شانزده، هفدهسالهای که تنها به نظر دادن اکتفا میکرد؛ نسل «z» در عراق هم شبیه ایران بود!
بلاخره با زبان بیزبانی توانستم بفهمانم که برای کمک آمدهام و کتری و سماور را تحویل بگیرم برای ریختن چای. مشغول کارم شدم اما زیرچشمی نگاهشان میکردم که چقدر تر و فرز کار میکردند؛ نیمروها را در بشقاب میکشیدند و کنارش شیره خرما میریختند.
با خودم فکر کردم اگر همسر من با یک اتوبوس مهمان برای صبحانه به خانه میآمد، چه سرنوشتی در انتظارش بود؟ اما اینجا شرایط فرق میکرد. خودِ برادر عراقیِ «رباینده» ما هم هر از چند گاهی داخل آشپزخانه میشد، چیزی میگفت و میرفت.
کمکم صدای دعای کساء بلند شد. خانمها کارشان را شروع کرده بودند و تا آماده شدن صبحانه حدیث کساء میخواندند، که به مذاق صاحبخانه هم خوش آمد. بلاخره صبحانه را خوردیم و در حالی که در میان آغوش بانوان عراقی بدرقه میشدیم سوار اتوبوس شدیم تا شاید به کاروان برسیم.
به قلم مرضیه ولیحصاری، پژوهشگر مسائل زنان و خانواده









