به گزارش متادخت، سفر کربلا کمکم خودنمایی میکرد. بلاخره به سامرا رسیدیم. قرار شد بعد از زیارت، از همان موکبهای اطراف ناهار بگیریم و راهی کاظمین شویم. همهچیز تغییر کرده بود، ساخت و سازها به چشم میآمد؛ عراقیها حالا سعی میکردند نظافت را به سبک ایرانیها تمرین کنند تا همهچیز برای مهمانانشان گوارا باشد. زیارت به جانم نشست.
- آنچه درقسمت قبل خواندیم: سکانسهای زنانه مسیر اربعین (1)
ظرف غذا به دست، خودم را به اتوبوس رساندم تا سرشماری کنم کسی جا نمانده باشد. هنوز لیست را در دست نگرفته بودم که خانم علوی هِنهِنکنان سوار شد و گفت:
ـ مادر، غذا از کجا گرفتی؟ ما هیچی پیدا نکردیم.
به ظرف غذای میان دستانم نگاه کردم و بعد به چشمان لرزان خانم علوی. ظرف غذا را به طرفش گرفتم و گفتم:
ـ بفرمایید، من اینو اضافه گرفتم.
از من اصرار و از خانم علوی انکار؛ ولی بلاخره راضیاش کردم تا غذا را بخورد. راه افتادیم سمت کاظمین. یکیدو ساعتی را در اتوبوس استراحت کردیم. حالوهوای کاظمین شبیه حرم امام رضای خودمان بود، شام را مهمان عتبه امام موسی کاظم (ع) بودیم؛ برای ما که سالها جیرهخوار خان کرم علیابنموسیالرضا بودی،. طعمی بهشتی داشت.
بعد از کاظمین راهی نجف شدیم. همه خواب بودند که رسیدیم. فکر میکردم وارد مدرسه آیت الله حکیم شویم همه بخوابند، ولی طبق معمول کور…
زن ایرانی در هر جا و هر زمان دست از شستوشو و رفتوروب نخواهد کشید! صفهای بلند در مقابل حمامها شکل گرفت و در مقابل روشوییها زنانی همچون شیر به جان لباسهایشان افتاده بودند و چنان چنگشان میزدند که انگار قرار بود انتقام گرمای ۵۰ درجهی عراق را از لباسها بگیرند. من اما خواب را بر هر چیزی مقدم دانستم و خودم را به رختخواب رساندم. صبح بعد از نماز به اطرافم که نگاه کردم، چند نفری از مادرهای گروهم زل زده بودند به من و لبخند میزدند و از لبخندشان بوهای خوبی به مشامم نمیرسید. لحظاتی نگذشت که یکی شروع به صحبت کرد و گفت:
ـ مادر، ما تنها بریم گم میشیم، بیا ما رو ببر حرم زیارت.
آه از نهادم بلند شد. باید قید حرمرفتن تنهایی را میزدم. حرفی برای گفتن نمانده بود. راهی شدیم. سه سال پیش که برای اولین بار راهی سفر اربعین شدم، وقتی با حرم بسته امیرالمؤمنین به روی زنان مواجه شدم خشمی مقدس سراسر وجودم را گرفت که چه کسی اجازه داد حرم را مردانه کنید؟ اما به لطف مولا، دو سالی بود که عتبه دیگر مردانه نبود و با تمهیداتی میشد به زیارت رفت. مردان خادمی که کمر خدمت بسته بودند با طنابهایشان نظم را برقرار میکردند و مسیر را هموار. یک ساعتی در صف ایستادیم تا به ضریح برسیم. زیارت به جانم نشست. گوشهای دنج برای همراهانم پیدا کردم و خودم به گوشهای دیگر پناه بردم. حرفهای زیادی داشتم، مثل بچه کتکخورده که به پدر پناه آورده باشد. باید حرف میزدم؛ از سید حسن که رفته بود، از حملهی ناجوانمردانه اسرائیل، از «حیدر حیدر» گفتنهایمان در آن روزهای سخت…
مشایه، مسیری از جنس عشق
بلاخره پیادهروی شروع شد. بیشتر همراهانم به علت ضعف بدنی با ماشین راهی کربلا شدند و همین باعث شد فراغت بیشتری حاصل شود. هنوز عمود یک بودیم که دختربچههای عراقی توجهام را جلب کردند. سبدهای کوچکشان را روی سر میگذاشتند و لیوانهای آب را با اصرار تعارف میکردند. از میان کولهام دو گلسر بیرون کشیدم و میان دستانشان گذاشتم. لبخند که زدند، قند در دلم آب شد. امسال مسیر با سالهای قبل فرق داشت. پرچمهای ایرانی بیشتر از همیشه خودنمایی میکرد، زن و مرد هم نداشت. شهدای مقاومت هم تصمیم داشتند با عکس ها و پوسترهایشان همراهیمان کنند. کوله دختر جوانی توجهام را جلب کرد. پیکسلهایش آنقدر زیاد بود که میماندی کدام شهید را نگاه کنی؛ از سید حسن و ابومهدی گرفته تا سنوار و شهید ابراهیم رئیسی. از ایدهاش خوشم آمد. کنارش ایستادم و گفتم:
ـ کولهات خوب دفتر بسیجی شدهها.
خوشش آمد و گفت: خدا رو شکر.
نزدیک عمود ۳۷۰ دیگر توان راه رفتن نداشتم. اولین موکبی که پیدا کردم وارد شدم. خنک بود. بعضی از خانمها خواب بودند، بعضی هم در حال استراحت. کنار دختر جوانی نشستم که بچهاش را شیر میداد. دختر کوچکی هم جلوی او نشسته بود و به صفحه گوشی زل زده بود. صورت مادر خسته بود. پرسیدم:
ـ سخت نیست با دوتا بچه؟ کاری هست برات انجام بدم؟
کمرش را راست کرد و گفت:
ـ سخت که معلومه هست، مخصوصاً وقتی بچهها کوچیکن. ولی من این سختی رو به جون میخرم. میخوام بچههام باهام باشن تو این مسیر. مگه حضرت زینب (س) همین مسیر رو با بچهها نرفتن، اونم تو اون شرایط؟
به حالش غبطه خوردم. بعد از چند دقیقه استراحت راهی شدم. باید خودم را به عمود ۵۰۰ میرساندم تا با کاروان اسکان پیدا کنیم.

به عمود ۵۰۰ که رسیدم، پرچم کاروان خودنمایی میکرد. وارد موکبی عراقی شدیم. دو خانم عراقی چنان استقبال شایانی از ما کردند که خودمان هم ذوقزده شدیم. خسته بودیم. نماز را خواندیم و خوابیدیم. نزدیکهای ساعت ۱۱ دیگر همه بیدار شده بودند. حالا دیگر میزبانان دستبهکار شدند. موکبشان خانوادگی بود؛ مادر خانه دستور میداد و دختران و عروسها هم اجرا میکردند. ما تنها شاهد لبخندهایشان بودیم. ناهار را خوردیم، لباسهایمان را شستند و تحویلمان دادند. همهچیز بر وفق مراد بود…
کربلا، مقصد عشاق
بلاخره با همه خستگیهایش به کربلا رسیدیم. تا حسینیه محل اسکان کلی راه رفتیم. از ۲۵۰ همسفرمان تنها ۵۰ نفر مسیر را تمام کرده بودند و بقیه خودشان را با ماشین به حسینیه رسانده بودند. حسینیه ۵ طبقه بود با امکانات خوب و با خانمهایی از کشور ترکیه همسایه بودیم…
کربلا زیارتش رنگوبوی دیگری داشت؛ معجزهای بود که آن جمعیت انبوه را در دل این سرزمین کوچک در خود جای داده بود. ضریح اباالفضل مردانه بود، اما سرداب آن زیارت زنانه را در آغوش میگرفت. لیوانهای آبی که رویش نوشته بود «الکفیل» آن پایین نزدیک قبر مطهر، دلها را کباب میکرد تا یادمان باشد آبی که میخوریم را عباس به دستمان میرساند.
همسفرهای از مادر مهربانترم یادشان رفته بود جایی هم برای من نگه دارند و همین سبب شد در جلوی در گوشهی عزلتی برگزینم و چرتی کوتاه بزنم و دوباره با چشمانی ملتمس مواجه شوم که درخواست زیارت داشتند. توانِ نه گفتن نبود. چند نفری راهی شدیم. صفهای تفتیش به قدری شلوغ بود که نگران همراهانم بودم، ولی آنها چنان ذوق زیارت داشتند که حالشان از من بهتر بود. در همان صف تفتیش بود که دختری جوان و زیبا در گوش دوستانش به زبان ترکی گفت:
ـ میخوام شعار بدم، همراهی کنیدهااا.
نگاهش کردم. چهرهاش مصمم بود. بلند فریاد کشید: «مرگ بر آمریکا». اولین بار دوستانش بودند که همراهیاش کردند. بار دوم که فریاد کشید: «مرگ بر اسرائیل»، کل جمعیتی که آنجا ایستاده بودند شعار را تکرار کردند. خون به چهرهاش دوید؛ حالا بلندتر از قبل شعار میداد. نمیدانم چرا با دیدنشان دلم قرص شد. کمکم ما دههشصتیها باید کاسهکوزههایمان را جمع میکردیم و راه را برای دهههشتادیهایی که به نظر میرسید آماده بودند، باز میکردیم. زیارت کردیم و برگشتیم. فردا باید راهی را که آمده بودیم برمیگشتیم.
- مطلب مرتبط: لزوم حضور زنان و کودکان در پیاده روی اربعین
فرصتی برای خدمت
صبح بعد از نماز برای وداع به حرم رفته بودیم و حالا کنار خیابان، ساک به دست و کوله به دوش، نظارهگر سوارشدن همکاروانیهایمان بودیم. طبق معمول، اتوبوس شماره ۵ نیامده بود. نمیدانستم چه سری دارد ولی مطمئن بودم خیریتی داشت. دو ساعتی از کاروان اصلی عقب افتادیم،. راننده عراقی خشن بود ولی اهل دل؛ هر موکبی که میرسید، نگه میداشت و برای کل اتوبوس غذا و شربت میگرفت. شاید دلش به حال من سوخته بود، نمیدانم. هر چه بود، مسیر را در حالی که فکمان میجنبید تا مرز طی کردیم.
همهچیز داشت تمام میشد. دلم گرفت. بلند شدم، در میان صندلیهای اتوبوس ایستادم و به چهرهی زنان سالخوردهای نگاه کردم که حالا بیشترشان خواب بودند. دلم برایشان تنگ میشد. کاش باز هم فرصتی برای خدمت پیدا میکردم..!
پایان.
به قلم مرضیه ولیحصاری، پژوهشگر مسائل زنان و خانواده










