به گزارش متادخت، صدای چرخِ چرخدستیها و داد و فریاد فروشندهها از کوچه شلوغ بغداد، به گوش میرسید، اما مریم روی حصیر کوچک خودش نشسته بود و با دقت دفتر قدیمیاش را ورق میزد. نور ملایم صبح از پنجره کوچک حجره وارد میشد و خطوط کاغذ را روشن میکرد. پدرش، مظفّر بن داوود، وارد حجره شد و یک دانه خرمای شیرین در دست گرفت و به دخترش داد.
- دخترم، امروز مشغول چه بودی؟
- در حال مرور همان سلسله روایت دیروز هستم، پدر. هنوز بعضی نامها را فراموش میکنم.
مظفّر کنار او نشست و دفتر را نگاه کرد:
- نگران نباش، حافظه تو بهتر از آن چیزی است که فکر میکنی. فقط کمی تمرین بیشتر لازم داری.
مریم لبخندی زد و چشمانش که پر از شور و اشتیاق بود، درخشان شدند:
- میخواهم هر حدیثی را درست یاد بگیرم، حتی اگر ساعتها طول بکشد.
پدر دستش را روی شانهی او گذاشت و گفت:
- این پشتکار است که تو را متمایز میکند، دخترم.
بعد از مدتی، مریم دفترش را بست و بیرون رفت تا کمی از شلوغی و جنبوجوش بازار درس بگیرد. صدای کودکان که در کوچه بازی میکردند، او را همراهی میکرد و فروشندگان نیز هر از گاهی با نگاههای کنجکاو به او نگاه میکردند. مریم کنار یک نیمکت چوبی نشست، نسیمی ملایم روسریاش را تکان میداد و دوباره دفترش را باز کرد.
او مشغول مرور و مقایسه روایات بود؛ دفتری که هر روز پر از یادداشتهای تازه میشد و هر صفحهاش برای او گنجی ارزشمند به شمار میرفت. هرگاه نامی را فراموش میکرد، نسخه خطی پدرش را نگاه میکرد و با دقت سعی میکرد ترتیب راویان را دوباره در ذهنش جای دهد.
ساعتی گذشت و خورشید به نیمه آسمان رسید. مریم چند لحظهای به اطراف نگاه کرد؛ بازار پر از حرکت بود، عابران با گامهای سریع میگذشتند و بوی نان تازه و ادویههای معطر فضا را پر کرده بود. او در این شلوغی، تمرین خود را با آرامش و تمرکز ادامه داد، گویی جهان فقط همان دفتر و نسخههای خطی بود و هیچ چیز دیگر اهمیت نداشت.
وقتی عصر شد، مریم به حجره برگشت. پدرش در کنار چراغ کوچک نشسته بود و مشغول مطالعه یک نسخه خطی قدیمی بود. مریم کنار او نشست و با دقت به کتابی که در دستان پدرش بود نگاه کرد. پدر، متوجه علاقه شدید دخترش شد و کتاب را بست.
- میخواهی این کتاب را مطالعه کنی؟
- نمیخواهم مانع مطالعات شما شوم.
مظفّر کتاب را به سمت مریم گرفت و گفت:
- دوست دارم تو اول این کتاب را بخوانی.
مریم کتاب را با اشتیاق گرفت، صفحهها را یکی یکی مرور کرد و نکاتی را یادداشت کرد؛ کتاب برایش تازه و پر از نکات مهم بود. شب از نیمه گذشته بود که مریم کتاب را بست و رو به پدرش کرد که پا به پای او در حال نگارش بود و گفت:
- امشب هم طولانی بود.
- اما مفید، دخترم. وقتی انسان به علم اهمیت بدهد، ساعتها هم کوتاه به نظر میرسند.
مریم از جا بلند شد تا رختخواب پدرش را آماده کند و در همان حین گفت:
- کاش کمی بیشتر استراحت کنید.
مظفّر لبخندی زد و گفت:
- کاش کسی بود که همین حرفها را به خودت میزد.
پدرش راست میگفت؛ او هم نیاز به استراحت داشت، اما شوق آموختن او را از خودش غافل کرده بود.
پیوست:
مریم بنت مظفّر بن داوود اَزَجی یکی از زنان محدثه قرن ششم هجری بود. او در بغداد و مناطق اطراف آن زندگی میکرد و به حفظ و نقل احادیث اهتمام داشت. لقب «اَزَجی» نشاندهنده نسب یا تیره خانوادگی اوست.
مریم با عنوان «محدثه» در منابع ثبت شده است، که جایگاه او در محافل علمی و مذهبی زمان خود را نشان میدهد. متاسفانه جزئیات بیشتری درباره زندگی روزمره، آثار یا شاگردان او در دست نیست.
او در ربیعالاول سال ۶۰۰ هجری قمری درگذشت و نامش که در فهرست محدثان ثبت شده، گواهی بر نقش زنان در حفظ و انتقال علم در دوران اسلامی است.









