به گزارش متادخت، صبح آرامی بود و اتاق بوی کاغذهای قدیمی میداد؛ همان بویی که همیشه ذهن دوروتی را زودتر از هر صدایی بیدار میکرد. روی میز کارش، میان ابزارهای کنار گذاشته شده سالهای دور، یک عکس پراش بلوری قرار داشت. دست برد تا آن را بردارد، مفصلهای انگشتانش مثل لولاهای زنگزده واکنش نشان دادند. حرکت باید آرام انجام میشد؛ نه به دلیل ضعف، بلکه به این خاطر که بدنش مدتها بود شیوه خودش را برای انجام کارها پیدا کرده بود.
عکس را بالا آورد. لکههای نور روی زمینه تاریک، همان الگویی بودند که سالها با آن زندگی کرده بود الگویی ساده به نظر میرسید اما هر نقطهاش تاریخی داشت. همین تصویر کافی بود تا ذهنش شروع به باز کردن مسیرهایی کند که حالا از هر زمان دیگری روشنتر شده بودند.
اولین جایی که در ذهنش پیدا شد، نه آزمایشگاهی بود و نه جلسهای علمی، بلکه کلاس علوم مدرسه دخترانهای در انگلستان. کلاسی کوچک با کفپوش چوبی که زمستانها همیشه سردتر از حد معمول بود. او نوجوانی لاغراندام بود که بیشتر از هرچیز مجذوب اشیایی میشد که دربارهشان کم حرف زده میشد. روزی معلم علوم دستگاهی فلزی آورد که کارش تولید اشعهای نامرئی بود. گفت این اشعه میتواند ساختار چیزها را بدون دستزدن نشان دهد. همین جمله مسیر زندگی دوروتی را تغییر داد؛ نه با هیجان، نه با جرقهای ناگهانی، بلکه با نوعی اطمینان که بعدها مشخص شد دقیقترین پیشبینی درباره شخصیتش است.
سالها بعد، وقتی وارد آکسفورد شد، همین نوع نگاه آرام اما ثابت، کارش را از بقیه متمایز کرد. دانشگاه هنوز برای زنها فضای راحتی نبود. او متوجه نگاههایی میشد که میگفتند حضورش غیرمعمول است، ولی سعی نمیکرد چیزی را ثابت کند. فقط کار میکرد؛ ساعتهای طولانی پشت میز، میان ابزارهایی که وردستش میچید و دادههایی که خطبهخط تحلیل میشدند. هیچکس از بیرون نمیفهمید این تمرکز پشتپرده چقدر انرژی میگیرد، اما در سکوت و نظم شخصیاش جواب میداد.
کمبریج و آزمایشگاه کاوندیش ورود سختتری داشتند. محیط جدیتر بود و انتظارات بالاتر. اما دوروتی همان لحظههای نخست را با دقتی که دیگران کمتر داشتند پشت سر گذاشت. جان برنال، استادش، از همان برخورد نخست فهمید این دانشجو فقط با تلاش جلو نمیرود؛ نحوه نگاهش به دادهها متفاوت بود. روزی که دوروتی تناقض تقارنی یکی از بلورها را تشخیص داد، برنال مکثی کرد و گفت: «این نوع توجه معمول نیست. بعضی چیزها را فقط کسانی میبینند که ساختار را از درون میفهمند.» این جمله نه تنها دلگرمی بود، بلکه شروع دورهای شد که طی آن دوروتی آرامآرام جایگاهی پیدا کرد که بسیاری از دانشمندانِ باتجربه حسرتش را داشتند.
با شروع جنگ جهانی، وزن کارها تغییر کرد. جامعه علمی از او نخواست در سیاست دخالت کند؛ چیزی که میخواستند این بود که ساختار پنیسیلین روشن شود. برای پزشکان، این سؤال حیاتی بود و دوروتی میدانست وقت کم است. شبهای طولانی در آزمایشگاه میماند. بلورهای ریز پنیسیلین را زیر نور میچرخاند و الگوهای را بررسی میکرد. دادهها گاهی لجوجانه خاموش میماندند، اما او با سماجت بیحرف پاسخ میگرفت. لحظهای که ساختار حلقهای را کشف کرد، واکنش قابلتوجهی نشان نداد؛ دفتر یادداشتش را برداشت و اصلاحات لازم را ثبت کرد، انگار نه انگار اتفاق مهمی افتاده. آنچه برایش اهمیت داشت، پیشبردن دقیق کار بود.
ویتامین 12B چالش بزرگی بود. مولکولی با ابعاد و پیچیدگیای که بسیاری از محققان از آن فاصله میگرفتند. اما این یکی برای دوروتی تنها یک مسئله علمی نبود؛ تمرینی بود برای دقتی که سالها پرورانده بود. تحلیل دادهها طولانی شد، گاهی خستهکننده، اما نتیجه نهایی چیزی بود که علم را تکان داد. ساختار 12B با حجم بیسابقه اطلاعات، اثبات کرد که روشهای دوروتی میتوانند از مرزهایی عبور کنند که دیگران عبورناپذیر میدانستند. جایزه نوبل پس از این کشف به او داده شد، اما او همان رویکرد بیهیاهو را حفظ کرد. هرکس دیگری بود شاید درباره موفقیتش سخنرانی میکرد، اما دوروتی ترجیح میداد درباره دادهها حرف بزند تا درباره خودش.
پروژه انسولین هم بیشتر شبیه همراهی دائمی بود؛ پروندهای که از دههجوانی تا میانهسالی و سپس دورهای که مفصلها شروع به تغییر شکل دادند همراهش ماند. درد دستها روزبهروز بیشتر میشد. بااینحال، او شغلش را تغییر نداد. روی میز خم میشد، دادهها را یکییکی بررسی میکرد و برای کارهایی که چند دقیقه طول میکشید، زمان بیشتری صرف میکرد. اما روش کارش همان بود. نظم، صبر و اعتماد به اینکه هر ساختار پیچیدهای نهایتاً قابل خواندن است. یافتن ساختار کامل انسولین نقطهی پایانی نبود، اما یکی از مهمترین گامهایی بود که مسیر درمان دیابت را تغییر داد.
حالا، با عکس پراش در دست، به همه این مسیرها فکر میکرد و هیچکدام بهصورت صحنههای عظیم در ذهنش ظاهر نمیشدند. همه چیز سادهتر از آن بود. محیطهای کوچک، صداهای آرام، دقت در حد میلیمتر و تداوم. دستهای پیچخوردهاش را نگاه کرد. ظاهرشان برای دیگران شاید نشانه محدودیت بود، اما برای خودش سندی بود از عمر طولانیِ کارهایی که نیاز به ثبات و تمرکز دارند. هیچچیز در این دستها پنهان نبود؛ همانطور که لکههای نور روی صفحه پراش هم هیچ چیزی را پنهان نمیکردند.
عکس را روی میز گذاشت. سکوت اتاق وزن خودش را داشت، اما نه وزن اندوه؛ بیشتر شبیه وزنی بود که فقط نتیجه سالها تلاش آرام است.
پیوست
دوروتی کروفوت هاجکین (۱۹۱۰–۱۹۹۴) شیمیدان برجسته بریتانیایی و پیشگام در استفاده از پراش اشعه ایکس برای تعیین ساختار مولکولهای زیستی بود. او تحصیلات خود را در آکسفورد و کمبریج گذراند و با کشف ساختار پنیسیلین، ویتامین B₁₂ و سپس انسولین جایگاهی منحصربهفرد در تاریخ علم یافت. کشف ساختار B₁₂ برایش جایزه نوبل شیمی ۱۹۶۴ را به همراه داشت. با وجود روماتیسم مفصلی که سالها دستانش را درگیر کرده بود، تا پایان عمر به پژوهش و آموزش ادامه داد و امروز یکی از مهمترین چهرههای شیمی قرن بیستم به شمار میآید.









