به گزارش متادخت، وقتی برگه زرد رنگ روی میز چوبی کتابخانه را باز کرد، دستش لرزید. خطوطی تیز، زاویهدار، پیچیده و غیرقابل خواندن، روی آن نقش بسته بودند. نور کم چراغ مطالعه، صفحه را به شکل سایهای مرموز روشن میکرد. دستش لرزید؛ نفسش بند آمد.
کنارش کتابها به هم ریخته بودند، یک فنجان چای سرد روی میز خودنمایی می کرد و صدای قدمهای دانشجویانی که به راهرو میرفتند و میآمدند، شنیده میشد. اما برای او، همه اینها محو شد. تنها خطوط روی کاغذ اهمیت داشتند.
انگشتش آرام روی یکی از حروف کشیده شد، مثل اینکه با هر لمس میتواند صدا و معنا را بیرون بکشد. چشمانش را بست، میتوانست صدای قلبش را بشنود. لحظهای احساس کرد که دنیا ایستاده است.
یک همکلاسی کنجکاو، از گوشه میز نگاهش کرد:
«چی میخونی؟ از اینها که هیچی نمیشه فهمید!»
بدرالزمان نگاهی به او کرد، کوتاه و بیصدا، بعد دوباره سرش را پایین برد.
«فهمیدنش به زمان نیاز داره باید به خودمون فرصت بدیم.»
همکلاسی شانه بالا انداخت و رفت، اما بدرالزمان هنوز خم شده بود، انگشتش روی خطوط بود، چشمهایش باز و ذهنش مشغول.
او صفحه بعد را باز کرد. صدای ورق خوردن آرام کتاب، در سکوت کتابخانه طنین انداخت. هر حرف، هر نقطه، او را به دنیایی قدیمی میبرد. با خودش زمزمه کرد: «چطوری کسی اینها را نوشته و بعد از یاد رفته؟»
وقتی از کتابخانه بیرون رفت، هوا سرد بود؛ بوی خاک مرطوب حیاط دانشگاه، مشمامش و باد صورتش را نوازش کرد. او دستهایش را توی جیبها فرو برد و قدم زد، اما ذهنش هنوز میان خطوط سُغدی1 گیر کرده بود.
شب، در اتاق کوچک خوابگاه همه خواب بودند و چراغ مطالعه تنها روشنایی کوچک اتاق او بود. برگهها روی میز و زمین پراکنده بودند. خم شد، انگشت روی خطوط، چشمها دنبال الگوهای تکرارشونده، گاهی قلم برمیداشت و یادداشت میکرد. سکوت شب پر از تمرکز و کشمکش بود. گاهی خودش با صدای کم میگفت: «اگر بتونم اینها رو بفهمم…» و مکث میکرد. در آن مکث، هزاران سال تاریخ حس میشد، بدون آنکه کسی بداند.
ماهها و سالهای بعد، بدرالزمان دانشگاه تهران را پشت سر گذاشت، مدرک لیسانسش را با رتبه اول گرفت و تصمیم گرفت پژوهشهایش را ادامه دهد. به آمریکا رفت، در دانشگاههای بزرگ، کتابخانههای وسیع و نسخههای خطی بیشمار غرق شد. شبها چراغ مطالعهاش روشن بود، این ساعت از روز برای او فرصتی دوباره بود تا با خطوط به تاریخ سفر کند.
به ایران که بازگشت، کلاسها و دانشجویان، دفترهای خطی و کتابها، همه زندگیاش شده بودند. او در دانشگاه شیراز و بعد دانشگاه تهران، ساعتها با دانشجویان کنار نسخ خطی مینشست، واژهها را نشان میداد و جملات را بازسازی میکرد. دستهایش خطوط را لمس میکرد، چشمها و لبها حرکت میکردند، گاهی با هیجان و گاهی با سکوت عمیق.
یک روز دانشجویی پرسید:
«خانم دکتر، چرا باید این زبان مرده را مطالعه میکنیم؟!»
بدرالزمان لبخند زد و انگشتش روی یکی از حروف کشید:
«مرده نیست. فقط منتظر کسی بود که دوباره بشنودش.»
دهها سال گذشت. او بدون توقف روی فرهنگنامه سُغدی کار کرد. هر روز، صبح تا شب، میان دفترها، نسخهها و کتابها، خطوط را میخواند و تحلیل میکرد. نگاههای دقیق، دستهای خسته و ذهنی پر از جزئیات، حاصل سالها تلاش بود.
وقتی نخستین نسخه فرهنگ سُغدی منتشر شد، شاگردان و پژوهشگران جوان از سراسر جهان با اشتیاق به او نگاه میکردند، متن را ورق میزدند و نکاتش را یادداشت میکردند. بدرالزمان اما آرام روی یکی از صفحات فرهنگنامه دست کشید و لبخند زد؛ انگار با هر واژهای که دوباره جان گرفته بود، خودش هم نفس تازهای کشیده بود.
او تبدیل شد به مرجع اصلی مطالعات سُغدی در جهان، تنها زن عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی و کسی که زبان خاموشی را دوباره به زندگی بازگرداند. نگاهش هر روز به سمت کتابها و دفترهایش بود و هر بار که دانشجویی با کنجکاوی به خطوط نگاه میکرد، میدانست مأموریتش ادامه دارد.
پیوست:
بدرالزمان قریب در ۱۳۰۸ خورشیدی در تهران متولد شد. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را در مدارس معتبر تهران گذراند و از همان دوران به مطالعه و پژوهش علاقهمند بود. پس از دیپلم، تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران آغاز کرد و با رتبه اول فارغالتحصیل شد. در دانشگاه با استادان برجستهای چون محمد معین و احسان یارشاطر آشنا شد و تحت نظر آنها مهارتهای زبانشناسی و تحقیق علمی خود را توسعه داد.
نقطهی عطف زندگی علمی او آشنایی با زبان باستانی سُغدی بود. کنجکاوی و علاقهی او به متون کهن باعث شد برای ادامه پژوهشهای خود به آمریکا برود و در دانشگاههای معتبر، تحصیلات تکمیلی و دکتری خود را در زمینه زبانهای باستانی و شرقشناسی به پایان برساند. پایاننامه دکترای او درباره تحلیل ساختار فعل در زبان سُغدی یکی از نخستین مطالعات جامع در این زمینه بود و زمینهساز فعالیتهای پژوهشی بعدی او شد.
پس از بازگشت به ایران، بدرالزمان قریب در دانشگاه شیراز و سپس دانشگاه تهران به تدریس زبانهای باستانی و تاریخ زبان پرداخت و نسلهای جدید پژوهشگران را با زبانهای کهن آشنا ساخت. او نخستین زن عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود و مدیریت گروههای گویششناسی و زبانهای ایرانی را برعهده داشت، جایگاهی که در آن با دقت و مسئولیتپذیری، مطالعات زبانشناسی ایران را هدایت کرد.
مهمترین دستاورد علمی او تدوین و انتشار فرهنگ سُغدی سهزبانه بود که حاصل بیش از دو دهه پژوهش پیوسته محسوب میشود. این اثر جامع، مرجع اصلی مطالعات زبان سُغدی و بازگشت آن به عرصه پژوهش و زندگی زبانی شد. علاوه بر این، آثار متعدد دیگری درباره زبانشناسی، تاریخ، ادبیات و فرهنگ آسیای میانه منتشر کرد و با دقت و حساسیت خود، مسیر پژوهش در این حوزه را هموار ساخت.
در سال ۱۳۸۱، بدرالزمان قریب به عنوان «چهره ماندگار» ایران معرفی شد، نشان افتخاری که گواه احترام جامعه علمی به تلاشها و میراث اوست. او همچنین بارها مورد تقدیر قرار گرفت و برخی از آثارش به عنوان «کتاب سال جمهوری اسلامی ایران» انتخاب شدند. تا پایان عمر، در ۱۳۹۹ خورشیدی، بدرالزمان قریب به پژوهش، تدریس و راهنمایی دانشجویان ادامه داد و میراثی علمی، فرهنگی و الهامبخش برای ایران و جهان برجای گذاشت.
- زبان سُغدی از زبانهای ایرانی شاخه شمالشرقی و زبان ناحیه حاصلخیز سغد به مرکز سمرقند بوده است. این زبان در طول ده قرن مهمترین زبان ایرانی در ترکستان امروزی و زبان تجاری بوده است.








