به گزارش متادخت، ضحاک[1] بر تخت نشست، رگهای گردنش متورم بود، دو مار روی شانه او آرام به خواب رفته بودند. موبدی از موبدان که از ترس دستانش میلرزید، جلو آمد. از خشم ضحاک بیمناک بود اما سکوت را جایز نمیدانست، پس دل به دریا زد و گفت: «عالیجناب، به زودی پسری به دنیا خواهد آمد که تاج و تخت شما را برهم خواهد زد. نام او فریدون[2] است پسر آبتین[3] و فرانک!»
ضحاک خشمگین از تخت بلند شد و فریاد کشید: «آنها را پیدا کنید و همه را بکشید.»

دستور ضحاک خیلی زود در همه جا پیچید، فرانک چیزی را که شنیده بود باور نمی کرد. اشکهایش را پاک کرد. زودتر از چیزی که گمانش را میکرد آبتین را از دست داده بود؛ چند روز پیش مأموران ضحاک او را دستگیر کردند تا مغز سرش را خوراک ماران کنند! حال فریدون کنار مادر به خواب رفته بود…
فریدون که بودش پدر آبتین شده تنگ بر آبتین بر زمین
از آن روزبانان ناپاک مرد تنی چند روزی بود یا خورد
گرفتند و برند و بشتند چو یوز بر او بر سر آوزد ضحاک روز
فرانک نگاهی به صورت معصوم او انداخت. خبر رسیده بود که ضحاک به دنبال خانواده آبتین است تا آنها را نابود کند. حالا او مانده و فریدون که باید جانش را نجات میداد. درنگ بیش از این جایز نبود. از جا بلند شد، فریدون را در آغوش کشید و از خانه بیرون رفت؛ باید گاو برمایه[4] را نیز با خود میبرد تا با شیر او فریدون را بزرگ کند. به آغل که رسید گاو به سمتش آمد. طناب را به گردنش بست و به راه افتاد. مرغزاری را میشناخت که میتوانست فریدون و گاو را به نگهبان او بسپارد تا دست ضحاکیان به آنها نرسد.
نگهبان که مرد نیکو سرشتی بود پذیرفت تا از فریدون نگهداری کند، فرانک، فریدون را محکم در آغوش کشید. لحظات سختی برایش بود باید بخاطر حفظ جان کودک او را از خود جدا کند. بالاخره فریدون را به نگهبان داد و به او تاکید کرد تا از شیرگاو برمایه او را تغذیه کند.
فرانک بدش نام و فرخنده بود به مهر فریدون دل آگنده بود
پر از داغ دل خسته از روزگار همی رفت گریان سوی مرغزار
به پیش نگه بان آن مرغزار خروشید و بارید خون در کنار
بدو گفت کین کودک شیرخوار زمن روزگاری به زنهار دار
پدر وارش از مادر اندر پذیر وزین گاه نغزش بپرور به شیر
روزهای دوری و فراق برای فرانک به سختی میگذشت. چندروزی بود که دلش گواه بد میداد؛ باید کاری میکرد. اگر فریدون به دست ضحاک میافتاد بعید بود جان سالم به در ببرد. تصمیمش را گرفت. راهی مرغزار شد و فریدون را برداشت، اما نمیتوانست گاو را با خود ببرد، پس راهی کوههای البرز شد، جایی که شاید میتوانست فریدون را مخفیکند. شنیده بود مردی یکتاپرست در کوه خلوت گزیده و مشغول عبادت است، شاید او پناهشان میداد…
شوم ناپدید از میان گروه مراین را برم تا به البرز کوه
از آن سو ضحاک که نتوانسته بود فریدون را پیدا کند با چشمانی که به خون نشسته بود، پیشاپیش سواران میتاخت. جاسوسان خبر رسانده بودند که پسری به نام فریدون در مرغزاری زندگی میکند؛ باید خودش کار را تمام میکرد. وقتی به مرغزار رسیدند، خبری از فریدن نبود. ضحاک خشمگین شمشیرش را بیرون کشید و گاو برمایه را کشت. سپس از نگهبان وحشتزده نشانی منزل جدید فرانک را گرفت و راهی شد. شاید فریدون را آنجا پیدا میکرد، اما کسی در خانه نبود. ضحاک از خشم به خود پیچید و بعد فریاد کشید: «خانه را به آتش بکشید!»
به ایوان او آتش اندر فگند زپای اندر آورد کاخ بلند
سالها گذشت، فریدون که حالا جوانی برومند شده بود، کنار مادرش نشست. گَرد پیری بر چهره فرانک خودنمایی میکرد. سالها رنج زندگی پنهان و محافظت از جان فریدون، بیش از هر چیز او را شکسته کرده بود.

پسر دستان مادر را گرفت و پرسید: «مادر این همه سال زندگی پنهان برای چیست؟ من که هستم؟ میخواهم اصل و نسبم را بدانم!» فرانک با محبت رو به فریدون کرد و گفت: «تو دیگر بزرگ شدهای و حال وقت آن است که بدانی رگ و ریشهات به کجا باز میگردد، تو از نسل شاهانی، پدرت آبتین مردی خردمند و بیآزار بود که به دست ماموران ضحاک کشته شد و مغز سرش را خوراک ماران کردند.»
فرانک بدو گفت که ای نامجوی بگویم ترا هر که گفتی بگوی
تو بشناس کز مرز ایران زمین یکی مرد بد نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود خردمند و گرد بی آزار بود
ضحاک، سالهاست که به دنبالت است تا تو را هم به سرنوشت پدرت دچار کند. او حتی به گاوی که تو از شیرش تغذیه کردی و بزرگ شدی، رحم نکرد و او را کشت.» فریدون از خشم دندانها را به هم سایید و از جا بلند شد و فریاد کشید: «من انتقام همه را خواهم گرفت!»
فرانک اما آرام بود. از جا بلند شد؛ دست روی سینه ستبر پسرش گذاشت و گفت: «پسرم تو جوانی و جهان را از نگاه جوانیات مینگری، ضحاک سپاه بزرگی داد، او تو را به راحتی خواهد کشت، پس صبر کن وقت قیام فرا خواهد رسید، تنها کافی است منتظر بمانی تا زمانش فرا برسد.»
جهاندار ضحاک با تاج و گاه میان بسته فرمان او را سپاه
چو خواهد زهر کشوری صد هزار کمر بسته او را کند کارزار
جز این است که آیین و پیوند و کین جهان را به چشم جوانی مبین
در همان گیر و دار کاوه آهنگر قیام کرده بود و حالا وقت آن بود که فریدون دست به کار شود. او حالا دیگر جوان خام و ناپختهای نبود. فرانک در محراب عبادت نشسته بود که فریدون خود را به او رساند و گفت :«مادر به درگاه پروردگار دعا کن و از او برایم یاری بخواه که وقت قیام فرا رسیده. کاوه علم مبارزه بر علیه ضحاک را بلند کرده و حالا وقت انتقام است.»
اشک در چشمان فرانک حلقه زد. بلند شد و فریدون را در آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد: «تو را به خدای جهاندار میسپارم.»
فرو ریخت آب از مژه مادرش همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من سپردم به تو ای جهاندار من
تلاش های فریدون و کاوه به نتیجه رسید و خبر پیروزی فریدون بر ضحاک به گوش فرانک رسید. او خود را به محراب رساند تا به شکرانه این پیروزی عبادت کند و همانجا تصمیم گرفت تا مال فراونی را به تهیدستان هدیه دهد.

[1]ضحاک، پادشاهان افسانهای ایران است. نام وی در اوستا به صورت اژیدَهاکَ آمدهاست و معنای آن، «مار اهریمنی» است.
[2]فریدون یکی از شخصیتهای اساطیری ایران است. او پادشاه پیشدادی بود که بر پایه شاهنامه فردوسی پسر آبتین و از تبار جمشید بود و با یاری کاوه آهنگر، بر ضحاک ستمگر چیره شد و او را در کوه دماوند زندانی کرد. سپس خود پادشاه شد.
[3] آبتین نام پدر فریدون، پادشاه پیشدادی است. او دومین کسی است که گیاه مقدس هوم را میفشرد و به پاس آن فرزند شایستهای چون فریدون به او عطا میشود. آبتین توسط سربازان ضحاک گرفتار، کشته و مغز سرش خوراک ماران ضحاک شد.
[4] در شاهنامه نام گاوی مهربان که فریدون با شیر او پرورده شد. ولی ضحاک او را بخاطر اینکه فریدون از شیر او پرورش یافته، کشت.
مرضیه حصاری، نویسنده و فعال حوزه زنان و خانواده








