به گزارش متادخت، پنج روز است که به سختی نفس میکشم. این آنفلوانزای لعنتی چرا دست از سر من برنمیدارد؟ شاید اصلاً آنفلوانزا نباشد! هر دکتری میروم، یک نظری برای خودش میدهد. توراندخت چند روزی است چمدانش را جمع کرده و آمده تا از من مراقبت کند. بچهها را هم راهی خانه مادر کرده تا من فقط استراحت کنم.
پتو را روی سرم میکشم، میخواهم چشمانم را ببندم که در باز میشود و توران صدایم میکند:
- ایراندخت، اون زیر رفتی چیکار؟ خوابیدی؟
کلافه پتو را کنار میزنم. با یک کاسه سوپ جلوی در ایستاده و نگاهم میکند. دلم میخواهد در جوابش بگویم: «خواب چیه؟ رفتم زیر پتو اورانیم غنی کنم!»، ولی باز دلم نمیآید و میگویم:
- نه، بیدارم. میخواستم…
حرفم تمام نشده که به سرفه میافتم. تمام عضلاتم با سرفه کردن تیر میکشند. توراندخت با ترحم نگاهم میکند، جلو میآید، کاسه سوپ را روی عسلی کنار تخت میگذارد و میگوید:
- خواهر طفل معصوم من… پاشو یه کم سوپ بخور.
کنار پنجره میرود، پرده را کنار میزند و میگوید:
- این چند روزه که اینجام فهمیدم خیلی زندگی یکنواختی داری! واقعاً حوصلم سر رفت. اگه این گوشی نبود، نمیدونم چیکار باید میکردم.
با تعجب نگاهش میکنم. به زندگی من یکنواخت میگفت؟ شنیدن این جمله مثل این بود که بگویی ناپلئون بناپارت زندگی یکنواختی داشته! هنوز روی تخت دراز کشیدهام که صدای زنگ در خانه بلند میشود.
توراندخت همانطور که به سمت در میرود با دست به کاسه سوپ اشاره میکند و میگوید:
- پاشو خودتو جمع کن، اون سوپم بخور.
صداهای مبهمی را میشنوم. امیرعلی که این وقت روز به خانه نمیآمد، بچهها هم که به تبعید محکوم شده بودند، پس توراندخت با چه کسی پچپچ میکرد؟ نمیدانم. کاسه سوپ را برمیدارم، هنوز قاشق را در دهانم نگذاشتهام که احساس میکنم دو چشم کوچک زیر نظرم گرفتهاند. سرم را بالا میآورم، اشکان با انگشتی در دهان، جلوی در ایستاده و بِرُبِر نگاهم میکند. پس معلوم شد توران با سوسن حرف میزند.
صدای خندههای بلند سوسن حالا واضح به گوش میرسد. معلوم است که با تعارفهای توران، سوسن مهمانی عصرانه را پذیرفته، بدون اینکه نگران باشد خودش یا بچهها مریض شوند. نزدیک اتاق میآید و پسرش را صدا میزند:
- اشکان، مامان نری جلو از خاله مریضی بگیری! ایراندختجون، خوبی؟ بهتر شدی؟ دیشب که با سرفههات نذاشتی ما چشم روی هم بذاریم!
جملهاش که تمام میشود، خودش بلندبلند میخندد. توران هم دل به دلش میدهد:
- آی گفتی! منه بیچاره تا صبح نتونستم بخوابم. صدای سرفههاش مثل چکش تو مغزم کوبیده میشد. اسیر شدم به خدا! سوسنجون، بیا بشین یه فنجون چای با هم بخوریم، دلم پوسید تو این خونه دلگیر. این ایراندخت اگه یه کم به فنگشویی خونه اهمیت میداد، خونه انقدر دلگیر نبود!
هر چه فکر میکنم، یادم نمیآید که از توران خواسته باشم برای مراقبت از من به اینجا بیاید. خودش اصرار کرده بود. بچههای سوسن از موقعیت نبود امیر محمد استفاده کرده بودند و داشتند اتاق امیرمحمد را به توبره میکشیدند. اگر خودش خانه بود، چه جنگی درست میشد! صدای مکالمه توران و سوسن توجهام را جلب می کند، با اینکه به سختی صدایش از میان داد و هوارهای بچهها شنیده میشود.
- تورانجان، من تو تربیت بچه موفقم، میدونی چرا؟ چون راه و مسیر درست رو پیدا کردم. تو همسرداری هم همینطور. کلی دوره و پکیج هست که میشه خرید. یعنی الان هر کی بگه من اطلاع نداشتم در مورد تربیت صحیح، دروغ گفته! دیگه اون زمان نیست که رو حرف ننهبزرگ و خاله قزی بچه تربیت کرد.
صدای کوبیده شدن توپ به دیوار خانه که میآید، میترسم. میخواهم توران را صدا کنم ولی شک ندارم صدایم را نمیشنود…
- همین الان ببین! ماشالله بچههام چه پرجنبوجوشن. تو همین کلاس «مادر آنلاین» میگفت به بچه نباید امر و نهی کرد، منم نمیکنم، فقط راه درست رو نشونشون میدم. اشکان مامان، موقع توپ بازی باید مراقب بود که کسی آسیب نبینه!
هنوز حرفهای سوسن ادامه دارد که اشکان با میکروسکوپ امیرمحمد میدود داخل اتاق. میکروسکوپ به جان امیرمحمد بند است! صدایم گرفته، با اشاره به اشکان میگویم تلسکوپ را به من بدهد، ولی انگار من چمن ورزشگاهم! سرش را میاندازد پایین و میدود بیرون. حرفهای توران بیشتر عصبیام میکند:
- منم مثل شما معتقدم هر کاری باید اصولی باشه. فکر میکنی من چرا تا الان ازدواج نکردم؟ چون میخوام خودمو کاملاً آماده کنم. چند روز پیش «پیج خانم موفق» دو تا دوره گذاشته بود: یکی «چگونه شریک زندگی خود را انتخاب کنیم»، دومی هم «عشق برای همیشه». هر دو رو گرفتم! تازه یکیش گردهمایی عمومی هم داره. وگرنه منم اگه میخواستم مثل ایراندخت ازدواج کنم، الان عروس و داماد داشتم! عهد دقیانوس که نیست با خواستگار سنتی ازدواج کنیم.
حس میکنم حالم رو به بدتر شدن است. کاش خانه کمی آرام بود تا میتوانستم استراحت کنم. صدای خرد شدن شیشه که میآید، دیگر طاقتم طاق میشود. پتو را کنار میزنم و میروم تا ببینم این قوم مغول چه بر سر زندگیام آوردهاند. گلدان کریستال یادگاری مادربزرگ امیرعلی خرد و خاکشیر روی زمین پخش شده است. سوسن کنار توراندخت و بچههایش ایستاده و به دستهگلی که به آب داده بودند نگاه میکنند.
- اِوا! ایرانجون، بیدار شدی؟ ببخشید، این گلدونه افتاد شکست. بچهها، بهتره ما بریم خونه خاله اومده بیرون ممکنه مریض شیم.
بعد رو میکند به توراندخت و میگوید:
- تو همون دورهای که خریدم گفته بود نباید بچهها رو به خاطر خسارت های مالی دعوا کرد روح لطیفشون آسیب میبینه! راستی برام پیج خانم موفق رو هم بفرست. بریم بچهها خونه، خاله ایران مریضه، نیاز به استراحت داره…
توران برای بدرقه دنبالشان راه میافتد. با اینکه حال و روز خوشی ندارم، جارو و خاکانداز را برمیدارم تا خردهشیشهها را از روی زمین جمع کنم. توران برمیگردد، دست میکشد لای موهای کمپشتش و میگوید:
- چه بچههای مودبی داره ماشالله موقع خداحافظی گفتن اوقات خوشی داشته باشید! بچههای سوسن سلامت روان دارن، میدونی؟ انقدر که دورههای مختلف شرکت کردن، تو هم یه کم خودتو بهروز کن. برات پیج خانم موفق رو میفرستم، یه دوتا دوره «تربیت مادر نمونه» شرکت کن. الانم اخم و تخمت رو جمع کن، برو بخواب، خودم جمعش میکنم.
دلم میخواهد جواب حرفهای صد من یک غازش را بدهم، ولی باز فکر میکنم مهمان است و بزرگتر. بهتر است احترامش را حفظ کنم. شاید اگر شروع کنم به تمارض معکوس و بگویم حالم خوب شده، زندگی به روال قبل برگردد. جارو را همان وسط ول میکنم، گوشیام را بر میدارم، کانال دوره تربیت کودکی را که با کلی پرس و جو و تحقیق پیدا کرده بودم باز میکنم به عکس خانم دکتر جمالی خیره میشوم و بعد دلم برایش میسوزد که فعالیتی را که بعد از سالها تجربه و تحصیل انجام میدهد حالا بازاری شده برای کسب درآمد همه.









