به گزارش متادخت، سارا کارت دانشجوییاش را به نگهبان موزه عبرت نشان داد و وارد سالن شد. حس عجیبی داشت؛ برای اولین بار بود که به اینجا میآمد. شاید اگر برای پروژه دانشگاهش نبود، هیچوقت گذرش به اینجا نمیافتاد. همان جلوی در، ماشین نصیری، رئیس ساواک، توجهش را جلب کرد. ایستاد، کمی به ماشین نگاه کرد و بعد راهی شد. با اینکه سالها بود اینجا دیگر زندان نبود و تبدیل به موزه شده بود، اما هنوز حس ترس را در دل میانداخت؛ شاید به خاطر دیوارهای بلندش بود یا نالههایی که روزی در این ساختمان بلند شده و کسی آن را نشنیده بود. راهروهای تنگ را رد کرد و وارد حیاط شد. مجسمههایی که به طور نمادین ساخته شدند، آنقدر طبیعی بودند که دلش ریخت. به حوض وسط خیره شد. مجسمه زندانبانی که در حال خفه کردن مرد زندانی بود، بند دلش را پاره کرد؛ دلش نمیخواست دیگر آنجا بایستد.
با پرسوجو خودش را به بایگانی موزه رساند. معرفینامه دانشگاه را روی میز گذاشت. مرد میانسال عینکش را به چشم زد و با دقت معرفینامه را نگاه کرد. سارا چشم چرخاند؛ ردیفهای بلند قفسههای فلزی، پر از پروندههای قدیمی بود. مسئول بایگانی آرام گفت: «میتوانی به آرشیو دسترسی داشته باشی، اما مراقب باش. این اسناد حساس هستند.»
سارا بیدرنگ خودش را میان قفسههای بلند و فلزی پنهان کرد، هنوز نمیدانست به دنبال چه میگردد. اسمها روی جلدها خشک و کوتاه بودند، اما وزن تاریخ در آنها محسوس بود. تصمیم گرفت یکی از پروندهها را ورق بزند. دستش را بالا برد و یکی از پروندههای خاکستری را پایین آورد. نام روی جلد توجهش را جلب کرد؛ قلبش تند زد:
«م. بهروزی»
پرونده را با احتیاط برداشت و روی میز مطالعه کرد. ورق اول گزارش نوشته بود: بازداشت سال ۱۳۵۷. اتهام: فعالیت تبلیغی و همکاری با گروههای مخالف حکومت. چند اسم و تاریخ ثبت شده بودند، هیچ توضیح احساسی یا شخصی در آن نبود، اما همین اطلاعات خشک باعث شد ذهن سارا جرقه بخورد.
چشمانش را بست؛ میخواست زن جوانی را تصور کند که پشت میز بازجویی نشسته، دستانش روی زانو و نگاهش مستقیم اما آرام است. او مجبور بود در برابر پرسشها و فشارها تصمیمی بگیرد که ممکن بود زندگی دیگران را تحت تأثیر قرار دهد. چشمانش را باز کرد؛ حتی تصورش هم سخت بود. پرونده را ورق زد.
ورق بعدی، گزارش پزشکی بود. آسیبها به دقت ثبت شده بودند؛ جزئیاتی کوچک اما مهم که نشان میداد فشارها جدی بودهاند. سارا با دقت هر سطر را مطالعه کرد و حس کرد چیزی از آن زن جوان فراتر از متن خشک اسناد میدرخشد.
با ادامه ورق زدن، مکانهای فعالیت، اسم افراد حاضر در جلسات و تاریخها را دید. او توانست تصور کند که جلسات مخفی در خانهها و مساجد چگونه برگزار میشدند: زنانی با دفتر و قرآن، بچههای خوابآلود روی زانوهای مادران، چای دمکرده روی سماورهای کوچک و آرامشی ظاهری که زیر آن دقت و احتیاطی مرموز نهفته بود.
سارا پرونده را بست. صفحه آخر نوشته بود: به قید وثیقه آزاد شد. اما ذهنش آرام نمیگرفت. دلش میخواست این زن را بهتر بشناسد. بعد از خروج از موزه، قدمهایش روی پیادهروهای خلوت تهران با صدای آرامی به گوش میرسید، اما ذهنش هنوز میان خطوط پرونده پرسه میزد.
به خانه که رسید، خسته بود. مادر فنجانی چای برایش آورد. هنوز چای را کامل نخورده بود که احساس کرد نمیتواند ذهنش را آرام کند. فنجان چای را همانجا رها کرد و پشت لبتابش نشست. باید قبل از هر چیز یک سرچ ساده میزد، پس فقط دو کلمه نوشت: «مریم بهروزی» و دکمه اینتر را زد. اول از همه محو عکسها شد؛ حالا حس بهتری داشت.
یک مطلب کوتاه توجهش را جلب کرد. بازش کرد، نوشته بود:
«مریم بهروزی در سال ۱۳۲۴ در خانوادهای مذهبی و سیاسی در تهران به دنیا آمد. وی از دوران کودکی همراه با پدر در جلسات و نشستهای دینی–سیاسی شرکت میکرد. از سالهای ۴۱-۴۲ مرید و مقلد امام خمینی رضواناللهتعالیعلیه بود و از سال ۵۰ مستقیماً وارد مبارزات سیاسی علیه رژیم ستمشاهی پهلوی شد. در سال ۵۴ در جریان سخنرانیهای مذهبی و سیاسی ممنوعالمنبر شد و تحت تعقیب ساواک قرار گرفت، اما همچنان در فرصتهای مناسب با اسم مستعار به فعالیتش ادامه میداد تا رمضان ۵۷ با دستور صریح امام خمینی (ره) علناً سخنرانی کرد و در مسجد قبا پس از سخنرانی در مورد حکومت اسلامی و حقوق زن، دستگیر و روانه زندان ستمشاهی شد. مریم بهروزی پس از یک ماه تحمل دوران زندان تا زمان محاکمه در دادگاه نظامی، موقتاً آزاد شد و این ایام مقارن با بهمن ۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی بود. او پس از فرار شاه از ایران، از فعالان در زمینه تشکیل کمیته استقبال از حضرت امام خمینی و سازماندهنده دیدار خانمها با امام خمینی در مسجد امام بود.»
چقدر همه چیز برایش هیجانانگیز بود؛ زنی به دستور امام برای مردم سخنرانی کند. صفحه را بست و صفحه دیگری را باز کرد:
«پس از تثبیت حکومت جمهوری اسلامی، استاد مریم بهروزی عمده فعالیتهای خود را با پیوستن به حزب جمهوری اسلامی، زیر نظر آیتالله بهشتی پی گرفت. وی همچنین از فعالان موثر در روند پیروزی انقلاب اسلامی، از مبارزین فعال قبل از انقلاب و متصدی پستهای قانونگذاری و از بنیانگذاران و فعالان تشکلهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و از مروجین و مبلغین عقیدتی سیاسی و از چهرههای سرشناس ایران در مجامع بینالمللی بوده است.»
همه چیز برایش عجیب بود؛ چرا فکر میکرد انقلاب ایران یک انقلاب مردانه بود؟ باید فردا دوباره به موزه عبرت میرفت؛ دلش میخواست اطلاعاتش را بیشتر کند درباره زنانی که هیچ چیز در مورد آنها نمیدانست.
پیوست:
مریم بهروزی در سال ۱۳۲۴ در خانوادهای مذهبی و سیاسی در تهران به دنیا آمد و از دوران کودکی در جلسات دینی و سیاسی حضور داشت. از اوایل دهه ۴۰ مرید امام خمینی شد و از سال ۱۳۵۰ فعالیتهای سیاسی علیه رژیم پهلوی را آغاز کرد؛ در سال ۱۳۵۷ به دستور امام خمینی علناً سخنرانی کرد و پس از بازداشت و آزادی، در سازماندهی کمیته استقبال از امام و هدایت فعالیتهای زنان نقش داشت. پس از انقلاب، به حزب جمهوری اسلامی پیوست، در حوزههای علمیه و دانشگاه تدریس کرد و چهار دوره در مجلس شورای اسلامی حضور یافت. او در ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ بر اثر بیماری سرطان درگذشت.








