به گزارش متادخت، «بابا رجب» کتابی است که زندگی را از نگاه زنی روایت میکند که عشق، صبر و شجاعتش، در برابر واقعیتهای سخت زندگی آزموده شده است. این اثر نه تنها داستان یک جانباز است، بلکه روایت تجربه زنانهای منحصر به فرد است که نشان میدهد چگونه میتوان در دل ترسها و دشواریها، عشق و زندگی را حفظ کرد. «نسرین رجبپور»، مسیر زندگی زنی را به تصویر میکشد که همسرش در جنگ مجروح شده و زندگیشان از آن پس در سایه درد، جراحت و محدودیتها شکل گرفته است.
خواننده با هر صفحه، وارد ذهن و دل این زن میشود؛ زنی که با همه ترسها، نگرانیها و اضطرابهایش، تصمیم میگیرد بماند، همراه باشد و عشقش را از دست ندهد. او نه تنها مراقب همسرش است، بلکه ستون خانواده و نگهبان امید است. از کوچکترین لحظات شادی گرفته تا لحظات پرتنش و تلخ، خواننده با او همراه میشود و میبیند چگونه زندگی حتی در سختترین شرایط نیز رنگ امید به خود میگیرد.
زندگی، عشق و مقاومت
این کتاب تصویری دقیق و ملموس از زندگی بعد از جنگ ارائه میدهد؛ جایی که جراحتهای جسمی و روانی، زندگی یک خانواده را تحت تأثیر قرار دادهاند و زنی که تجربه روایت آن را بر عهده دارد، با عشق و استقامت، مسیر ادامه زندگی را میسازد. نگاه زنانه و صادقانه شخصیت اصلی، مخاطب را با احساسات پیچیده و واقعی او روبهرو میکند؛ با اضطرابها، ترسها، امیدها و لحظاتی که گاهی آرام و گاهی پرتنشاند، اما همگی بخش جداییناپذیر زندگی واقعی هستند.
«بابا رجب» فراتر از یک خاطره یا روایت جنگ است؛ این کتاب تجربهای است انسانی و زنانه که به ما نشان میدهد چگونه عشق و وفاداری میتوانند حتی در دل سختیها و دردها، چراغ راه باشند. شخصیت زن کتاب، با تمام تلاش، دلسوزی و شجاعتش، نشان میدهد که زنان در زندگی واقعی، چه نقش قدرتمند و تأثیرگذاری دارند؛ نقشی که شاید در نگاه اول پنهان باشد، اما در واقع زندگی و امید خانواده را شکل میدهد.
هر صفحه از کتاب پر از جزئیات زنده و ملموس است؛ از لحظات اضطراب و ترس گرفته تا شادیهای کوچک و لحظات آرامشبخش. این اثر به ما یادآوری میکند که تجربههای زنانه در مواجهه با دشواریها و چالشهای زندگی، چه ارزشمند و آموزندهاند. خواننده با همنشینی با شخصیت زن کتاب، درمییابد که عشق و صبر، میتوانند مرهمی برای درد و جراحت باشند و حتی سختترین روزها را قابل تحمل کنند.
«بابا رجب» کتابی است که بعد از بستن صفحه آخر، تصویر زنی شجاع، صبور و عاشق در ذهن خواننده باقی میماند؛ زنی که با تمام توان و قلب خود، تلاش کرده است زندگی را در کنار کسی که دوست دارد، بسازد و امید را روشن نگاه دارد. این کتاب، تجربهای انسانی و زنانه است که نشان میدهد حتی در میان جراحت و محدودیت، زندگی میتواند با عشق و صبر زیبا و معنادار باشد و قدرت زنان برای ایجاد تغییر و نگه داشتن چراغ امید، هرگز نباید دستکم گرفته شود.
بخشهایی از کتاب
همیشه از جلسۀ خواستگاری متنفر بودم. باید بیخبر از همه جا در آشپزخانه مینشستم و منتظر میماندم تا بزرگترها با هم حرفهایشان را بزنند. اگر به قول خودشان حرفهایشان نمیگرفت که همه چیز تمام میشد، ولی اگر قسمت میشد، باید یک عمر پای همۀ حرفهای گفته و نگفتۀ بزرگترها مینشستم و به خانۀ بخت میرفتم.
تابستان ۱۳۵۷ بود. در آشپزخانه نشسته بودم که دخترِ خواهرم با سینی خالی وارد شد و گفت: خاله طوبی، مادربزرگ میگه برای داماد چایی ببر.
-مگه تو برای همه نبردی؟
– بابام دو تا برداشت و گفت: داماد فقط باید از دست عروسخانم چایی قبول کنه.
چقدر دلم میخواست آن لحظه جای او باشم. حرفش را که زد، نشست و بیخیال از همه چیز شروع به خواندن کتاب داستانش کرد. نمیدانم چرا این بار بیشتر از همیشه دلشوره داشتم. سعی کردم خودم را بیتفاوت بگیرم. قوری را که از روی سماور برمیداشتم، پرسیدم: غیر از مامان و بابات، دیگه کیا هستن؟
– داییِ بابام و عمه سکینۀ خودم. نترس مادرشوهرت نیومده، فکر کنم توی روستا کار داشتن. میدونی که تابستونه؛ اونا سرشون شلوغه. راستی حالا که شما داری با عموی من عروسی میکنی، من و خواهرام باید بهت بگیم خاله یا زن عمو؟
قوری را توی استکان کج کردم و گفتم: فرقی نمیکنه، ولی خیلی خوشحالی که قراره من و عمو رجبت با هم ازدواج کنیم نه؟
آدامس بادکنکیای را که توی دهانش بود، ترکاند و گفت: نه اصلاً.
– چرا؟
– عمه سکینه که قبلاً ازدواج کرده؛ غیر از اون، من یه خاله دارم و یه عمو، حالا شما دو تا هم که با هم ازدواج کنین به فامیل کسی اضافه نمیشه. هر دو تون همین الانم سر جاتون هستین.
چای را که توی سینی ریختم صدایش بلند شد:
– خاله حواست کجاس؟ ریختی توی سینی. مامانم میگه اگه عروس چایی رو بریزه توی سینی همه میگن چه دختر بیدست و پاییه.
هول شدم و گفتم: اصلاً کی گفته تو بیای اینجا حرف بزنی؛ برو بیرون!
– خاله مراقب باش وقتی رسیدی توی اتاق چادرت باز نشه! اگه عَموم فکر کنه شما نمیتونی هم حجابتو رعایت کنی هم سینی رو توی دستت بگیری ممکنه پشیمون بشه.
بدون فکر گفتم: «خُب بهتر»!
همانطور که از آشپزخانه بیرون میدوید گفت: الان میرم به عَموم میگم.
دو دستی توی سرم زدم و کنار آشپزخانه نشستم. بیشتر از اینکه به جور شدن یا نشدن این ازدواج فکر کنم، به آبروریزی پیش خواهرم و شوهرش حسینآقا فکر میکردم. چند دقیقهای که گذشت مادرم به سراغم آمد…








