به گزارش متادخت، خدمتکار شمع را در دست گرفته بود و آهسته و جلوتر از تهمینه قدم برمیداشت. اضطراب تمام وجود تهمینه را فرا گرفته بود. نگران بود تا کسی او را این موقع شب در حال رفتن به خوابگاه رستم ببیند. رستم مهمان پدرش شاه سمنگان[1] شده بود. رستم که رخش را گم کرده بود به سمنگان آمده و پادشاه قول داده بود تا اسب رستم را برایش پیدا کند. حالا درست روبهروی در ایستاده بودند. خدمتکار نگاهی به چهره مضطرب بانویش انداخت و گفت:
- بانو داخل شویم؟
تهمینه سرش را تکان داد و خدمتکار به آرامی در را باز کرد و هر دو بیسرو صدا وارد شدند. اتاق ساکت بود. رستم کمی آن طرفتر در بسترش به خواب رفته بود. خدمتکار جلوتر رفت و شمع را مقابل صورت رستم گرفت. ناگهان رستم چشمانش را باز کرد و از دیدن دو زن در خوابگاهش شُکه شد. در جای خودش نشست و به دخترک زیبارویی خیره شده که موهای بلندش را به دورش انداخته بود و با آن چشم و ابروهای کمان کمی آن طرفتر ایستاده بود.
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاک تو گویی که بهره ندارد ز خاک
از او رستم شیر دل خیره ماند برو بر جهان آفرین را بخواند
رستم چینی به پیشانی انداخت و پرسید:
- تو کیستی؟ این وقت شب اینجا چه میکنی؟
تهمینه به سختی نفس میکشید، اما این تنها فرصتی بود که به دست آورده بود. پس دل به دریا زد و پاسخ داد:
- من دختر شاه سمنگانم؛ همان که پشت او به هژیر و پلنگان میرسد. در این گیتی برای من همسر مناسب پیدا نمیشود، چون دختری همچون من نایاب است. من از پهلوانیهای تو زیاد شنیدهام و آرزو دارم پسر چون تو را در کنار خود داشته و او را بپرورانم. میدانم برای پیدا کردن اسبت به این شهر آمدی. پدرم تمام تلاش خود را خواهد کرد تا اسب تو را پیدا کند.
رستم محو تهمینه شده بود. او پری چهرهای بود که به شیرینی سخن میگفت. پس از جا بلند شد و فرمان داد:
- کسی اینجا نیست؟ موبدی[2] رابه این جا بیاورید.
چنین داد پاسخ که تهمینهام تو گویی دل از غم، به دو نیمهام
به کردارِ افسانه از هر کسی شنیدم همی داستانت بسی
که از شیر ودیو ونهنگ وپلنگ نترسی و هستی چنین تیز چنگ
به تنها یکی گور بریان کنی هوا را به شمشیر گریان کنی
چو گرز گران ، اندر آری به چنگ به دّرّد دل ِ شیر و چرمِ پلنگ
برهنه چو تیغِ تو بیند عقاب نیارد به نخچیر کردن شتاب
نشانِ کمندِ تو دارد هژبر زبیم سِنانِ تو، خون بارد ابر
چنین داستانها شنیدم زتو بسی لب به دندان گزیدم ز تو
به جُستم همی کتف ویال وبَرت بدین شهر، کرد ایزد، آبشخورت
ترا ام کنون گر بخواهی مرا نبیند همی مرغ و ماهی مرا
یکی آنکه بر تو چنین گشتهام خرد را زبهر هوا کشتهام
اُ دیگر که از تو مگر کردگار نشاند یکی پورم اندر کنار
مگر چون تو باشد به مردی وزور سپهرش دهد بهر، کیوان وهور
سدیگر که اسپت به جای آورم سمنگان همه زیر پای آورم
چو رستم برآن سان پری چهره دید ز هر دانشی نزداو بهره دید
اُ دیگر که از رخش داد آگهی ندید ایچ فرجام جز فرهی
بفرمود ، تا موبدی پر هنر بیاید، بخواهد وَرا، از پدر
شب سحر شد و فردا روز شاه سمنگان از خبر خواستگاری رستم از دخترش در پوست خود نمیگنجید. چه کسی بهتر از رستم، پهلوان نامدار ایرانی! همان شب وصلت میان رستم و تهمینه برقرار شد و تهمینه همانطور که دوست داشت شب را در کنار رستم به صبح رسانید.
خبر چون به شاه سمنگان رسید از آن شادمانی دلش بر تپید
به خشنودی و رای و فرمانِ اوی یه خوبی بیاراست پیمانِ اوی
فردا روز هنوز آفتاب کامل طلوع نکرده بود که تهمینه چشمانش را باز کرد و به همسرش رستم که حالا ایستاده بود و لباس رزمش را به تن میکرد، خیره شد. لبخندی روی لبان تهمینه نشست؛ رستم که متوجه تهمینه شد. دست به بازو برد و مهرهای را از میان بازوانش باز کرد و بعد کنار تهمینه نشست و مهره را در میان دستش گذاشت و گفت:
- اگر روزگاری دختری به دنیا آوردی این مهره را به گیسوانش ببند و اگر پسر بود این نشان پدر را به بازوی او ببند.
تهمینه مهره را در میان دستانش فشرد. هنوز لحظاتی نگذشته بود که خبر رسید اسب رستم پیدا شده. وقت جدایی رسیده بود، زودتر از چیزی که تهمینه گمانش را میبرد. رستم سوار بر اسبش سمنگان را ترک کرد و تهمینه از بالای دیوار قصر رفتن او را نظاره کرد.
نُه ماه گذشته بود و تهمینه بعد از ماهها انتظار حالا پسرش را در آغوش گرفت و با محبت به نوزادش نگاه میکرد که همچون رستم قوی به نظر میرسید. نوزاد از همسالانش بزرگتر بود و این به تهمینه این بشارت را میداد که رستمی را در بطن خود پرورانده است. تهمینه تصمیم گرفت کودک را سهراب بخواند. روزها در پی هم میگذشت و سهراب بزرگ و بزرگتر میشد. او خودش هم متوجه شده بود با همسالان خود تفاوتهای چشمگیری دارد؛ پس یک روز خشمگین به سراغ تهمینه آمد و پرسید:
- چرا من از همسالان خود بلندتر و برترم؟ نژاد من مگر از کیست؟
تهمینه سالها این روز را برای خودش تصور کرده بود؛ پس تصمیم گرفت همه چیز را به سهراب بگوید:
- تو پسر جهان پهلوان رستم هستی. همین جا بمان میخواهم نامهای را که پدرت برای تو فرستاده بیاورم!
تهمینه از میان گنجه، نامهای را بیرون آورد و به همراه سه یاقوت درخشان که در سه مهره بود، به سهراب داد. نگران بود؛ باید سهراب را آگاه میکرد تا این راز را در دل خود نگه دارد. پس کنار سهراب نشست و گفت:
- پسرم باید این راز را در دل خود پنهان کنی. اگر افراسیاب[3] متوجه شود تو را به جنگ ایرانیان خواهد فرستاد و اگر تو به این کارزار بروی قلب من مالامال از رنج و درد خواهد شد.
مادر آمد بپرسید زوی بدو گفت گستاخ بامن بگوی
که من چون ز همشیرگان برترم همی بآسمان اندر آید سرم
ز تخم کیم وز کدامین گهر چه گویم چو پرسد کسی از پدر
گر این پرسش از من بماند نهان نمانم ترا زنده اندر جهان
بدو گفت مادر که بشنو سخن بدین شادمان باش و تندی مکن
تو پور گو پیلتن رستمی ز دستان سامی و از نیرمی
ازیرا سرت ز آسمان برترست که تخم تو زان نامور گوهرست
جهانآفرین تا جهان آفرید سواری چو رستم نیامد پدید
چو سام نریمان به گیتی نبود سرش را نیارست گردون بسود
یکی نامه از رستم جنگ جوی بیاورد و بنمود پنهان بدوی
سه یاقوت رخشان به سه مهره زر از ایران فرستاده بودش پدر
بدو گفت افراسیاب این سخن نبایدکه داند ز سر تا به بن
سهراب لبخندی به صورت مادر زد و گفت:
- این داستان از کسی پوشیده نخواهد ماند. من سپاهی از ترکان جنگآور فراهم خواهم کرد و به ایران لشکر خواهم کشید و رستم را پادشاه ایران خواهم خواند. سپس به توران باز خواهم گشت و افراسیاب را از تخت پایین خواهم کشید و خود به جای او پادشاهی خواهم کرد. چون رستم و پسرش در این عالم حاضر باشند کسی را لیاقت پادشاهی نیست.
سهراب تصمیم خود را گرفته بود و تهمینه از خواب و خوراک افتاده بود. چندی بود که سهراب به شوق دیدار پدر با سپاهی راهی ایران شده بود. اما روزگار طور دیگری رقم خورد و رستم که فرزند خود را نشناخته بود او را شکست داده و کشته بود.
خبر به تهمینه که رسید مو پریشان کرده، خودش را به اسب بیسوار سهراب رساند و دست در گردن اسب انداخته و همانطور که ناله میکرد گفت:
- گمان میکردم پدرت را خواهی یافت و هم اکنون با پدر باز میگردی؛ اما چه میدانستم به دست پدر کشته خواهی شد…
غریو آمد از شهر توران زمین که سهراب ششد کشته بر دست کین
خبر زو بشاه سمنگان رسید همه جامه بر خویشتن بر درید
بمادر خبر شد که سهراب گرد بتیغ پدر خسته گشت وبمرد
بزد چنگ وبدرید پیراهنش درخشان شد آن لعل زیبا تنش
برآورد بانگ وغریو وخروش زمان تا زمان او همی شد زهوش
مر آن زلف چون تابداده کمند بر انگشت پیچد واز بن بکند
زرخ مچیکیدش فرود آب خون زمان تا زمان اندر آمد نگون
همی خاک تیره بسر برفگند بدندان همه گشت بازو بکند
بسر بر فگند آتش وبر فروخت همه روی وموی سیاهش بسوخت
همی گفت که ای جان مادر کنون کجائی سرشته بخاک اندرون
چو چشمش بره بود گفتم مگر بیایم زفرزند ورستم خبر
گمانم چنان بود گفتم کنون بگشتی بگرد جهان اندرون
پدررا همی جستی ویافتی کنون بآمدن تیز بشتافتی
چو دانستم ای پور که آید خبر که رستم دریدت بخنجر جگر
تهمینه بعد از مرگ سهراب یک سال را در ماتم و عزا گذراند و بعد مرگ را آغوش کشید و به سهراب پیوست.
همی کند موی و همی خست روی بمالید دستش به موی به روی
سرانجام هم در غم او بمرد روانش بشد سوی سهراب گرد
[1] در شاهنامه، سمنگان شهری است که در مرز بین ایران و توران واقع شده و جزء قلمرو توران شمرده میشود.
[2]پیشوای دینی در آیین زردشتی
[3] افراسیاب شاه اسطورهای توران پسر پشنگ در شاهنامه است.
مرضیه حصاری، نویسنده و فعال حوزه زنان و خانواده









