به گزارش متادخت، سریال «برتا؛ داستان یک اسلحه» با قرار دادن یک تپانچه قدیمی در مرکز روایت، داستانی از تقدیر، گناه و خشونت را روایت میکند. اما در لایهای عمیقتر، برتا انعکاسی از گمگشتگیها، گناهان و نجات شخصیتها و از آن مهمتر واکاوی رابطه «پدر و فرزندی» و مفهوم «والدگری» است. در جهانی که مرز میان درست و غلط خاکستری است و هیچ انتخاب بیهزینهای وجود ندارد، تنها نقشهای انسانی و خانوادگی و بهویژه «پدری» هستند که همچون ستون ثابت و معنابخشی عمل میکنند. «یونس» با بازی شهرام حقیقتدوست، پدری است تنها در مواجهه با پروندهای مرموز و پرپیچوخم. کار او به عنوان پلیس که در پی کشف راز یک اسلحه گمشده است، میتواند استعارهای باشد از مأموریت دشوارتر او در زندگی شخصی؛ کشف رمز و رازِ ارتباط با پسر نوجوانش، دانیال!
پدری در میانه دو میدان نبرد
یونس در دو جبهه میجنگد. در یک سو، شبکهای از جنایت و دروغ است که باید به عنوان یک افسر پلیس آن را حل کند. در سوی دیگر، دنیای تودرتوی پسر نوجوانش است که او پس از دست دادن همسرش، به تنهایی مسئولیتش را بر عهده دارد. غیاب همسر، تنها یک خلأ عاطفی نیست؛ حذف «نقطه اتصال» اصلی خانواده است. مادر در بسیاری از خانوادههای ایرانی، پل ارتباطی، مُفسِر احساسات و تسهیلگر رابطه بین پدر و فرزند است. با برداشته شدن این پل، یونس ناگهان خود را در مقابل دانیالی میبیند که هم سوگوار است و هم درگیر بحران هویت نوجوانی، بدون هیچ نقشه راهی برای گفتگو.

تلاشهای او برای «ترمیم رابطه» اغلب با «ناآگاهی و نابلدی» همراه است. این دقیقاً همان جاست که سریال از یک درام شخصی فراتر رفته و به مسئلهای اجتماعی اشاره میکند. یونس عاشق دانیال است اما فاقد «مهارت عشق ورزی» است. او هرگز نیاموخته که چگونه با نوجوانی در غیاب مادر گفتگو کند، چگونه فضای امنی برای بروز احساسات ایجاد کند، چگونه آسیبپذیری خود و فرزندش را کاهش دهد، چگونه نظم اقتدار را بدون ایجاد فاصله عاطفی اعمال نماید. این ناآگاهیها، ریشه در فرهنگی دارد که برای قرنها «نانآوری» و «حفاظت» را جوهره پدری دانسته و «مراقبت عاطفی»، «گفتوگوی فعال» و «همدلی» را اغلب به عنوان اموری طبیعی و ذاتی برای مادران تعریف کرده است.
زنان، راه مشترک نجات مردان
در قسمتهای میانی سریال، سکانسی از سه نسل در کنار هم نشان داده میشود. پدران، مردان و پسرانی که حلقه گمشده عاطفی آنها همسر و مادر است. امیرعلی نداف با حسرت بزرگ از دست دادن زندگی و زن و فرزند، یونس با اندوهی بیپایان در فراغ یار و دانیالِ نوجوان که تشنه ارتباط، دیده شدن، شنیده شدن و عشق مادر است. با ورود نداف رابطه پدر و پسری یونس و دانیال به سمت ترمیم شدن میرود. نداف که به اتهاماتی سنگین متهم است، تنها دلیلش برای ادامه مبارزه، پاک کردن نامش و اثبات بیگناهی به خانوادهاش است تا بتواند بار دیگر به عنوان یک پدر، در کنار دخترش باشد. در اینجا، نقش پدری تبدیل به تنها لنگرگاه اخلاقی و امید به بازسازی زندگی میشود. امیرعلی با ورود به رابطه پدر و پسری یونس و دانیال به آنها میآموزد که چگونه احساسات خود را بروز دهند، با هم حرف بزنند و شرمی از محبت کردن نداشته باشند.

پیامی که به مخاطب عرضه میشود بسیار صریح است؛ والدگری علم است، نه غریزه. به بیان دیگر والدگری به عنوان پدر، علم لازم دارد و فقط پدر شدن کافی نیست. پدر شدن یک رویداد زیستی است اما پدر بودن و پدری کردن یک فرآیند یادگیری مستمر است. این علم، مجموعهای از مهارتها را شامل میشود؛ مهارت گوش دادنِ بدون قضاوت، مهارتِ مدیریت خشم خود در برابر چالشهای نوجوان، مهارت برقراری انضباط همراه با عشق و مهمتر از همه، مهارت همدلی و دیدن جهان از دریچه چشمان فرزند.
متاسفانه دهههاست که جامعۀ ما از فقدان ساختاری برای آموزش این مهارتها به مردان رنج می برد. یک پدر جوان، الگوهای محدود خود از پدرش یا کلیشههای رسانهای را دارد. وقتی این الگوها با واقعیت پیچیده فرزندپروری در دنیای امروز، به ویژه در شرایط تکوالدی، برخورد میکند، بحران ایجاد میشود. یونس این بحران را به وضوح تجربه میکند. او در نبرد با باندهای خلافکار همکارانی دارد اما در نبرد برای به دست آوردن قلب و ذهن پسرش، اغلب تنهاست. فقدانِ شبکههای حمایتی یا گروههای گفتوگوی اختصاصی برای پدران که بتوانند از ترسها، شکستها و سؤالات خود صحبت کنند، بسیار محسوس است. البته در سریال به عنوان راه کمک، مراجعه به مشاوره هم نشان داده شده که در عمل چندان موفق نبود.
پرداخت به والدگری در ژانر پلیسی
پیوند دادن این مفاهیم عمیق عاطفی و خانوادگی با ژانر پلیسی و معمایی، نقطه قوت برتا است. درحالی که معمولاً در این ژانر، انگیزهها حول محور پول، قدرت یا انتقام میچرخد، برتا نشان میدهد که پیچیدهترین و قویترین انگیزه، میتواند نیاز به محافظت از فرزند، بازسازی عزت خانواده یا جبران خطا در قبال آنها باشد. برتا با بازتعریف والد پدر به مخاطب میگوید که در جهان پیچیده امروز، تعریف سنتی پدر به عنوان «نانآور مقتدر» دیگر کافی نیست. پدر امروز، علاوه بر آن، باید «مراقبِ آگاه»، «همدمِ قابل اعتماد» و «یادگیرنده فروتن» نیز باشد. او باید بیاموزد که اقتدار واقعی نه در فریاد زدن که در گوش دادن است؛ نه در کنترل مطلق که در اعتمادسازی است.

رنج یونس از خلأ ارتباط با دانیال، انعکاس یک «زخم جمعی» است. این سریال با شجاعت به این زخم اشاره میکند و پرسش مهمی را مطرح میسازد: آیا ما به عنوان یک جامعه، آمادهایم تا به پدران بیاموزیم که چگونه پدر باشند؟ آیا فضا را برای گفتوگو درباره آسیبپذیریهای آنان فراهم میکنیم؟ تا زمانی که پاسخ به این پرسشها منفی باشد، مردان بسیاری همچون یونس، در تنهایی خود و در میان انبوهی از عشق و ناتوانی به تلاش برای ساختن پلی خواهند پرداخت که شاید هرگز نیاموختهاند چگونه باید بنا شود. مسیر یونس برای بازیابی آن اسلحه ممکن است به پایان برسد اما مسیر او برای ترمیم رابطه با پسرش، سفری است که نیازمند دانشی فراتر از غریزه و عشق خام است.
به قلم دکتر پگاه روشان، جامعهشناس و منتقد فیلم و سریال








