به گزارش متادخت، «دوباره شروع کن» فیلمی آمریکایی به نویسندگی و کارگردانی جان کارنی در ژانر کمدی-درام با بازی کیرا نایتلی و مارک رافلو است که برای اولین بار در سپتامبر سال 2013 در جشنوارهی سینمایی تورنتو و یک سال بعد در ژوئن 2014 در ایالات متحده توسط کمپانی واینستین به نمایش درآمد.
اگرچه به نظر میرسد محوریترین شخصیت فیلم دن مولیگان باشد ولی برخلاف تصور، «دوباره شروع کن» فیلمی کاملاً زنانه است و شخصیتهای زن فیلم مورد نظر و توجه نویسنده هستند. جان کارنی تمرکز فیلمنامه را بر زندگی زنان، تأثیر حضورشان بر حیات مردان و جامعه و نیز تأکید بر خودباوری آنان گذاشته است. گرتا به عنوان شخصیت اصلی زن، وایولت دختر دن مولیگان که به خاطر آشفتگی در خانواده دچار خود تحقیری شده و اعتماد به نفس خود را از دست داده و میریام همسر سابق دن که با عدم حضورش در زندگی او، تمام هویت همسر سابق خود را به عنوان یک موسیقیدان زیر سوال برده ، سه زن اصلی فیلمنامه هستند.
فرشتگان نجات
گرتا مهمترین شخصیت زن فیلم است. او خواننده، ترانهسرا و آهنگسازی است که همراه با نامزدش وارد نیویورک میشود اما خود را در زیر سایه موفقیتهای او فراموش کرده و کمکم ارزشهایش را انکار میکند، تا جاییکه رفتهرفته نامزدش نیز زن دیگری را جایگزین او کرده و گرتا را از زندگیاش کنار میگذارد. این اتفاق در واقع سیلی محکمی برای اوست که از خواب غفلت بیدارش شود و بفهمد با نادیده گرفتن خود چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است. حال اینجاست که دن مولیگان، یک موسیقیدان شکست خورده که تا یک قدمی خودکشی پیشرفته، وارد زندگی گرتا میشود و این اتفاق در حیات هر دوی آنها یک معجزه بزرگ است. گرتا با ترانه تأثیرگذار، ملودی و صدای دلنشینش این قدرت را دارد که دن مولیگان ورشکسته را به روزهای طلایی شهرتش بازگرداند و حضور موسیقیدانی کارکشته که تسلط کامل به دنیای سلبریتیها دارد و میتواند از یک فرد عادی، ابرستارهای مشهور بسازد، در زندگی گرتا حکم فرشته داستان سیندرلا را دارد که با یک اشاره او را از اوج بدبختی به نهایت خوشبختی میرساند.
- بیشتر بخوانید: نقد سریال نمایش صبحگاهی
جان کارنی به این وسیله و با روایت داستان گرتا و دن مولیگان تلاش دارد مضاف بر تأکید روی این حقیقت که زن هویتی مستقل از مرد دارد که باید در زندگی آن را از یاد نبرد و نباید تمام حیات خود را فدای خوشبختی دیگران کند، به این واقعیت نیز میپردازد که انسانها به یکدیگر نیاز دارند و مرد و زن میتوانند در مدت حیات خویش با همکاری یکدیگر به موفقیت دست یابند و نیازی به انکار هر کدام از آنها از سوی فرد دیگر نیست.
گرتا در طول داستان تغییر کرده و پس از آشنایی با دن مولیگان به خودباوری رسیده و تصمیم میگیرد در جایگاهی قرار گیرد که دیگر هیچکس نتواند هویت و استعداد او را انکار کرده و خورشید وجودی وی را نبیند. پس با تلاش خود و نیز کمک مولیگان که او نیز تصمیم به ساخت دوباره بنای منهدم شده زندگیاش دارد، به موفقیت میرسد. اما تغییر او از زنی بدون اعتماد به نفس که خود را در سایه نامزدش پنهان کرده و تبدیل به زنی موفق که حضورش در کنار هر مردی میتواند باعث افتخار آن مرد باشد، قوس شخصیتی وی را کامل کرده و جان کارنی را به هدف اصلی خود یعنی امیددهی به زنانی که جرأت تغییر و بیرون آمدن از سایه را ندارند؛ میرساند.
زنان حقیر
دومین شخصیت، وایولت یا دختر دن مولیگان است که بیش از هر کس به پدرش شباهت دارد. او برای جلب توجه پسری در مدرسه تن به پوشیدن بدترین و زنندهترین لباسها میدهد اما باز نمیتواند به هدفش برسد. این بار نه دن مولیگان بلکه گرتاست که برای او نقش راهنما را بازی میکند و به او یاد میدهد با پوشیدن لباسهایی این چنینی نه تنها به خواستهاش نمیرسد، بلکه بیش از پیش در چشم پسر محبوبش کوچک میشود. پس بهتر آن است که با عزت نفس و بدون هدف جلب توجه دیگران لباس بپوشد و رفتار کند تا در نزد همگان محبوب شده و با وقار جلوه کند.
سومین زنی که جان کارنی در این فیلم به آن میپردازد میریام، همسر سابق دن مولیگان است. او شباهت زیادی به دیو کوهل، نامزد سابق گرتا دارد. دیو پس از آشنایی با زنی موفق، گرتا را که در سایه توفیقات او محو شده، نادیده گرفته؛ میریام نیز در اثر مقایسه یکی از همکاران موفقش با دن که مدتی بوده هیچ توفیقی در کارهایش نداشته، او را جایگزین شوهر خود مینماید؛ اگرچه رابطهاش با او نیز چندان به طول نمیانجامد و در ابتدای کار به پایان میرسد. میریام همزمان دو شکست را تجربه کرده، هم شوهرش او را ترک کرده و هم رابطهای که با همکارش داشته، به اتمام رسیده، و این امر آنچنان او را سرخورده و افسرده کرده است که نه دیگر روی برگشتن نزد دن مولیگان را دارد و میتواند خانواده از هم گسیختهاش را گرد یکدیگر جمعآورده و نه قدرت دارد به دخترش که هر روز به سقوطی مرگبار نزدیکتر میشود، رسیدگی کرده و راهنماییش کند. اگر قرار باشد دن مولیگان و گرتا بار وفاداری را در این داستان به دوش بکشند، بدون شک میریام و دیو کوهل در بخش بیوفایان و خیانتکاران فیلم ایستادهاند.
- مطلب مرتبط: نقد و بررسی فیلم آناکارنینا
تهدید کادوپیچشده
فیلم دوباره شروع کن خانواده را به عنوان یک نهاد اصولی و مهم در جامعه که همه باید در نهایت به سوی او بازگردند معرفی نمیکند. اگرچه در فیلم به نظر میرسد دقیقاً همه چیز برخلاف این نظریه باشد و همه تلاش کنند تا دوباره زندگی شخصیت مرد داستان به روال عادی بازگردد، اما در واقع ماجرا چیز دیگریست.
مولیگان مدتی را به دلیل خیانت همسرش از او جدا شده و پس از آشنایی با گرتا و بازگشت به روزهای اوج موفقیتش، متوجه خانواده شده و پس از اینکه رابطهاش را با دخترش ترمیم کرد، همسر پشیمانش را نیز به دست میآورد. اما باید پرسید چه کسی به عنوان مرهم برای تمام این شکستگیها عمل میکند؟ گرتاست که فرشتهی نجات این خانواده میشود، یک دختر تنهاست که خانوادهاش را رها کرده و همراه با دوست پسر سابقش به نیویورک آمده است. پس تجربه موفقی در خانواده دوستی ندارد؛ او با دن مولیگان دوست شده و دن وی را در جایگاهی والاتر از خانوادهاش قرار میدهد و برای او ارزش بیشتری قائل است بطوریکه قرار است همیشه حضورش در زندگی خانوادگی دن احساس شود و همانطور که حلقه وصل آنها بود، خطر ایجاد فاصله در این خانواده را فراهم کند. همانطور که دن پس از بخشش همسر سابق خود یادش نمیرود به گرتا تأکید کند که جایگاه خاصی در قلبش دارد که دیگر همسرش صاحب آن نخواهد شد.
به قلم ماه منیر داستانپور، منتقد فیلم و سریال