به گزارش متادخت، آواز شانهبهسرها نوشته سمانه شهیدی کتابی است در حوزه روایت تاریخی- اجتماعی که به بازخوانی تجربه مردم گیلان، بهویژه زنان، در دوران ممنوعیت حجاب در دوره رضاشاه میپردازد. این اثر نه یک تاریخنگاری رسمی به معنای متداول آن است و نه یک داستان صرف؛ بلکه تلاشی است برای نزدیکشدن به لایههایی از تاریخ که کمتر ثبت شدهاند و بیشتر در حافظه جمعی، روایتهای شفاهی و تجربههای زیسته باقی ماندهاند. نویسنده با تکیه بر نگاه بومی و منطقهای، تاریخ را از مرکز به حاشیه نمینگرد، بلکه از دل همان حاشیههایی روایت میکند که معمولاً در متون رسمی نادیده گرفته میشوند.
بازخوانی یک دورهی تاریخی فراموششده
دوران کشف حجاب اجباری، اغلب در روایتهای رسمی با کلیدواژههایی چون «مدرنیزاسیون»، «اصلاحات» یا «نوسازی اجتماعی» توصیف شده است. در این میان، آنچه کمتر دیده میشود، تجربه واقعی مردمی است که این سیاستها مستقیماً زندگی روزمرهشان را دستخوش تغییر کرده است. «آواز شانهبهسرها» دقیقاً در همین نقطه میایستد. کتاب بهجای پرداختن به تصمیمهای دولتی یا تحلیلهای کلان سیاسی، توجه خود را معطوف به پیامدهای اجتماعی و فرهنگی ممنوعیت حجاب در یک اقلیم مشخص میکند؛ اقلیمی با بافت سنتی، مذهبی و فرهنگی خاص خود.
در روایت کتاب، گیلان صرفاً یک موقعیت جغرافیایی نیست، بلکه بستری است که تاریخ، فرهنگ، باورهای محلی و مناسبات اجتماعی در آن بههم گره خوردهاند. نویسنده نشان میدهد که سیاست کشف حجاب، برای بسیاری از زنان این منطقه، صرفاً تغییر یک نوع پوشش نبود، بلکه دخالت مستقیم در هویت، امنیت روانی و حضور اجتماعی آنان محسوب میشد. واکنش مردم نیز الزاماً در قالب اعتراضهای علنی یا درگیریهای آشکار بروز نمیکند؛ بلکه شکلهای متنوع و پیچیدهای به خود میگیرد که کتاب با دقت به آنها میپردازد.
یکی از نقاط قوت اثر، توجه به مقاومتهای خاموش و روزمره است. زنانی که ترجیح میدهند از خانه بیرون نیایند، خانوادههایی که مناسبات اجتماعی خود را تغییر میدهند، آیینهایی که به خلوت خانهها منتقل میشوند و سکوتهایی که خود نوعی کنش محسوب میشوند، همگی بخشی از این روایتاند. کتاب نشان میدهد که تاریخ فقط در خیابان و میدان رقم نمیخورد، بلکه در تصمیمهای کوچک، ترسهای شخصی و انتخابهای محدود نیز شکل میگیرد.
زن، بدن و حافظه جمعی
محور اصلی «آواز شانهبهسرها» زناناند؛ اما نه بهعنوان نماد یا ابزار روایت، بلکه بهعنوان سوژههای تاریخی. زنانی که در این کتاب حضور دارند، یکدست و مشابه نیستند؛ هرکدام موقعیت، تجربه و واکنش خاص خود را دارند. برخی مقاوماند، برخی مردد، برخی خسته و برخی امیدوار. همین تنوع، روایت را از سادهسازی و قضاوتهای کلی دور میکند.
کتاب بهخوبی نشان میدهد که چگونه بدن زنانه در این دوره به عرصه منازعه تبدیل میشود؛ عرصهای که قدرت سیاسی، سنت اجتماعی و باور شخصی در آن با یکدیگر تلاقی پیدا میکنند. حجاب در این روایت نه صرفاً یک پوشش مذهبی، بلکه بخشی از نظم اجتماعی و احساس امنیت زنان است. برداشتهشدن اجباری آن، بسیاری از زنان را در وضعیتی قرار میدهد که ناچار به انتخاب میان حضور اجتماعی و حفظ باورهایشان میشوند.
از سوی دیگر، «آواز شانهبهسرها» به حافظه جمعی توجه ویژهای دارد. روایتها اغلب از دل خاطرهها، شنیدهها و تجربههای انتقالیافته میان نسلها شکل میگیرند. این حافظه، اگرچه در اسناد رسمی ثبت نشده، اما در زندگی مردم جریان داشته و نویسنده تلاش میکند آن را به متن بیاورد؛ به همین دلیل، کتاب حالوهوایی انسانی و ملموس دارد و از فاصله سرد تاریخنویسی کلاسیک دور میشود.
عنوان کتاب نیز در همین راستا معنا پیدا میکند. «شانهبهسر» نام پرندهای بومی شمال است؛ پرندهای که آوازش معمولاً بهصورت جمعی شنیده میشود. این نام، استعارهای از زنانی است که مقاومتشان نه فردی و جداافتاده، بلکه در پیوند با یکدیگر معنا پیدا میکند. «آواز» در اینجا صدایی است که شاید بلند نباشد، اما ماندگار است؛ صدایی که در حافظه محلی باقی میماند، حتی اگر در تاریخ رسمی ثبت نشود.
این کتاب برای کسانی که به تاریخ اجتماعی، مطالعات زنان و روایتهای غیررسمی از گذشته علاقهمندند، اثری قابل تأمل و خواندنی است.
بخشهایی از کتاب
یک روز بهاری مادر و خالم قصد کردن برای خرید بروند فومن. لباسشان مثل همیشه پیراهنی بود که پارچهاش حکم باغ گل را داشت، با دامنی پرچین زیر پیراهن. پیراهن هم کوتاه تومان میپوشیدند و رویش کمردود میبستند. کمردود یک پارچه زیبای سه گوش بود که زنان روستا دور کمرشان میبستند. همیشه هم روی سرشان دو تا روسری بود، یکی لچک که پشت سر بسته میشد و یک روسری بزرگتر رویش. با اینکه هنوز هفت سال هم نداشتم، در نبود مادرم مسئولیت رُفت و روب خانه میافتاد روی دوشم. مشغول نظافت ایوان بودم که مادر و خالهام را دیدم که از دور میآیند. با ذوق دویدم توی حیاط. نزدیکشان که رسیدم خشکم زد، به جای روسری دو دستشان را پوشش سرشان کرده بودند و لباس هایشان پاره پاره شده بود. همانطور که گریهکنان به سمت خانه میآمدند، با تعجب پرسیدم: «چی ببوسته مار؟ کی شمان رو بزه؟ شیمی روسری کو؟» مادرم جواب داد: «نَنی بازار چه خبره؟ مامورها افتادن به جان زنها، چادر و روسریشو میکشن. ما مقاومت کردیم اما هر دوتا روسری ما را کشیدن، انقدر محکم که بافت موهام داشت کنده میشد. باز ما زرنگ بودیم، تونستیم از مهلکه فرار کنیم. خدا به بقیه زنها رحم کنه.» صدایش از ناراحتی و عصبانیت میلرزید. خبر که به پدرم رسید، اعصابش ریخت به هم. پهلوان سید محمد از کشتیگیرهای معروف رودپیش فومن بود و با اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت قرآن را زیبا و روان میخواند. پدر بهشون توپید که: «کی شَمه ره بوگفته بشید بازار؟ مگه من نوگوفتم بگیر بگیره؟ شما بازار را دُکففتید بوشویید بازار ؟ خوب ببوسته.» همین شد که مادرم به خاطر حفظ ایمانش دیگر تا مدتها برای هیچ خریدی پایش را توی فومن نگذاشت و پدر شد واسطه خریدشان. این اتفاق برای پدرم خیلی گران تمام شد. مدتی بعد در یکی از این درگیریها پدرم ماموران را کتک زد و نتیجهاش شد ۱۰ سال زندان و تنهایی مادرم و بچههای ریز و درشتش…










یک پاسخ