سولاف فواخرجی، بازیگر سوری، این بار در مقابل دوربین یک کارگردان ایرانی ایستاد و جهانی آرمانی که از قضا میتواند بسیار نزدیک به ما باشد را ترسیم کرد.
به گزارش متادخت، فیلم سرزمین فرشتهها به کارگردانی بابک خواجه پاشا و تهیه کنندگی منوچهر محمدی، بازتعریف زندگی در دنیای جهنمی انباشته از مرگ و ویرانی است. همچنان که کارگردان آرزوی آن را داشته، این فیلم برای جغرافیای خاصی و از جغرافیای خاصی ساخته نشده است. هر چند ماجرا در غزه اتفاق میافتد و محور داستان کودکان غزه است، اما خواجه پاشا تمامی صحنههای فیلمبرداری خود را در همین نزدیکی تهران خلق کرده است. کارگردان یکی از پرتکرارترین موضوعات روز، یعنی جنگ را برای تعریف چارچوب زندگی اختیار کرده و چه کسی بهتر از یک زن قادر به بیان این مهم است!
سیالیت نقش در بازی سولاف
بازیگر نقش نخست فیلم یک زنِ عرب است. او خانواده خود را در جنگی که از آن نفرت دارد از دست داده اما این خسران تمام ماجرا نیست. سولاف به سادگی قادر است از نقش مادرانه به معلمی دلسوز و حتی دوستی مهربان تبدیل شود. عصاره پیام خواجه پاشا نیز در همین نهفته که قهرمانهای زندگی به ویژه در به هم ریختگیهای مهیب و ویرانگر چنین قدرتی را دارند. او بعد از اینکه از زیر آوار بیرون کشیده میشود، دختر بچه همسایه را میبیند. اولین کودکی که قرار است تلاش کند تا او را زنده نگاه دارد. در کنار او بازیگران کودک عرب، ایرانی، سوری و لبنانی چون علی ذیب، فاطمه المعصومه زریق، اهورا لطفی، محمد اسد، زهرا فاضل، فاطمه مریش و علیرضا علاو نیز حضور دارند.

سولاف دلمرده و خسته از صدای مهیب موشکها، اجساد متعفن و دیوارهای ویران شده در کف خیابان تلاش میکند خود و دخترک را به جای امنی برساند. مسیری که او را به کودکان دیگری پیوند میزند و در نهایت سولاف و شش کودک دیگر نیز قربانی جنگی شوم میشوند.
این بازیگر توانمند توانسته در فیلم خواجه پاشا نیز هم با زبان بدن و هم دیالوگهای تکاندهنده اثری بر جای بگذارد که ارزش بیش از یکبار تماشا را دارد.
قاب دوربین: زندگی، محور زنانگی
خواجه پاشا از دل جنگی که هزاران کودک را در خود قربانی کرده به دنبال معنای زندگی است. سکانسها مملو از صحبتهای شیرین کودکانه و تلاش آنها برای زندگی است. در جایی وقتی کودکان دو دسته میشوند و گروهی، گروهی دیگر را در یک بازی ساختگی میکشد، دخترکی فریاد میزند من نمیخواهم بمیرم! خواجه پاشا با دقت کمنظیری حتی از دختربچهها به عنوان قهرمانان کوچکی که نمیخواهند از زندگی و شادی دست بکشند بهره برده است.
نقش اصلی فیلم در جاهایی به خدا اعتراض میکند، فریاد میزند و میگرید و درست ثانیهای بعد به دنبال یافتن غذا برای کودکان گرسنه و امید بخشیدن به قلب لرزان آنهاست.
او امید، ایمان و عشق را در قلب کودکان تقویت میکند و تلاش میکند با داستانهایی که فی البداهه خلق کرده است، آنها را از ترس و وحشت جنگ جدا کرده و به امید و زندگی پیوند بزند.

نیاز سینما به پیام زیستی انسانی
شاید بتوان گفت این روزها کارگردانها بیشتر به فروش در گیشه میاندیشند. اینکه یک سرگرمی۹۰ دقیقهای را در اختیار مخاطب قرار دهند و او را رها کنند. اما هستند فیلمهایی که میتوانند رگههای زیست انسانی را در وجود مخاطب زنده کنند. بدون تعارف واقعیت زندگی را بیان کنند و شادی و خوشبختیهای کوچک را با جمعگرایی به عنوان راهکار گریز از چنین باتلاقی ارائه دهند.
قهرمان قرار دادن زنان در چنین شرایطی آن هم در وضعیتی که تربیت فکری جامعه بر عهده زنان و مادران است میتواند به سادگی ناقل این پیام باشد؛ اینکه تحت هر شرایطی باید انسانی و با عشق به یکدیگر زیست.
خواجه پاشا در فیلم خود پیامی ورای جنگ غزه را انتقال میدهد. او زبان و اندیشه پاک کودک را محور قرار داده است تا به تمامی جنگها، ویرانیها و بیعدالتیها معترض باشد.
به قلم ونوس بهنود، خبرنگار








